eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
942 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام عشقای من😍😅 خوش اومدید به چنل خودتون. شما با بنر هایی جذب شدید که با شروع رمان متوجه صحت شون میشید... عضویت شما با بنر های رمان صورت گرفته... پارت اول رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56 ما رمان مذهبی هم داریم 🤫 که vip اش ترکونده 🙈😁 https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7 پارت بعدی رمان رو در کانال زیر قرار دادیم براتون.. https://eitaa.com/joinchat/1839465987Ca097292306
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_نود‌شش التماس می‌کرد که چیزی نگه راب
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با ضربه ای که توی گوش خودش میزنه سر بالا میارم و به‌ش خیره میشم... نفس نفس میزنه و چشم هاش؟؟ خون بود... گردنش متورم بود و پیشونی اش از شدت عصبانیت عرق کرده بود. نفس عمیقی میکشه و با چشم های به خون نشسته عربده میزنه. _میدونی چیههههههه؟! مشکل من بی غیرتم.. قلبم از شدت درد میسوزه و نگاهم پر از التماسه.. از ادامه حرفش میترسیدم.. هر چی که بود و نبود بارم کرده بود و قصد تموم کردن نداشت. _تقصیر منههههه که یه بی ننه و بابا رو آدم حساب کردممممم تموم شد.. همه چیز تموم شد و کل وجود من و بچه توی شکمم با این جمله اش شکست.. چشم هام با درد روی هم میاد و اون بی توجه به دردی که تحمل میکنم به سمت اتاقش میره... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
‌به خون‌ ما وضو کردی،به چشمِ خود تماشا کن ز خون تو حنا گردد به زودی دست و پای ما!
‌دقیقاً اونجاییم که ابتهاج میگه... ‌بنگر، چه جان‌های گرامی رفته‌اند از دست، ‌دردی ست چون خنجر ‌یا خنجری چون درد... ‌در من کسی آهسته می‌گرید.
خامنه‌ای شهید...
. بـــرای پیــروزی نیــروهای زحمتکــش و مدافعــان حق لطــفا آیةالکرسی بخونیــد❤️ اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ ۗ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ۚ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ ۖ وَلَا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ. خونــدنش فقـط یه دقیقه وقتت میگیره
577.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا گریه می‌کنی ؟ 😭🖤 باورم نمیشه بعد آقا هنوز دارم نفس میکشم😭 ما را به سخت جانی خود این گمان نبود ...
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_101 دختری که لَوندی هایش از همان ا
طرفدار های رمان پرستش عشق پارت 200 رو هم در چنل vip رد کردیم. پارت گذاری هم که انجام میشه.. روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل. هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_نودهفت با ضربه ای که توی گوش خودش می
طرفدار های رمان قانون عشق.. این رمان هم vip اش شروع شده و قیمت vip مبلغ 68 هزار تومن میباشد... روزانه 4 پارت قرار میگیره.. 6037997148598346 اکبرزاده @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_101 دختری که لَوندی هایش از همان ا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » همون جا خُشکم میزنه.. چادری که حتی نمیدونستم از کجا اومده رو سَر کرده بود و داشت نماز میخوند.. زیبایی دخترونه اش زیر اون چادر کَم که هیج هزار برابر شده بود.. صورت سفیدش بیش از هر چیزی نظر رو جلب می‌کرد.. تمام وجودم میلرزه.. از اینکه دلباخته دختر مقابلم بشم کل وجودم میلرزه... تقلا قلبم رو میبینم.. میدونستم درد قلبم چیست.. این جنس دختر ندیده بود.. دُختر هایی که قلبم دیده بود همگی درگیر عیش و نوش خودشون بودن... به سختی ازش چشم میگیرم و اخم شدیدی روی پیشونی ام نقش میگیره مَحال بود.. غیر ممکن بود من از این دختر خوشم بیاد. قلب پر تجربه من، دختر تجربه داری رو میخواست که از پَس قلب و روح و جسم من بربیاد... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » از اتاق بیرون میزنم و بی توجه بهش به سمت آشپزخونه میرم.. _امیر عَلی؟! خشکم میزنه.. صدای زنانه و سراسر احساسش، همان قلبی که یک ثانیه پیش با اطمینان از عدم دلدادگی اش حرف میزدم شروع به تپیدن میکنه دستم مشت میکنم و به سمتش برمیگردم.. با همون چادر نماز مقابل جانماز و سجاده ای که بهش دادم نشسته... اخمی میکنم و با جدیت لب میزنم.. +بله؟! عصبانی بودم.. از اویی که اینجوری داشت بازی جدیدی رو شروع می‌کرد.. بازی که آخرین دفعه بازنده بودم داخلش.. بخدا که نمی‌گذاشتم پرستش نفر بعدی باشه که باهام بازی میکنه.. _میگم که.. فردا کی میریم پیش مادرم؟! نفس عمیقی میکشم و با صدایی که هر چه تلاش کردم نتونستم از شدت عصبانیتش کم کنم جواب میدم.. +نمیییدونم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿