eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42هزار دنبال‌کننده
937 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
شما با بنر هایی جذب شدید که در پارت های آینده اتفاق خواهد افتاد.. خلاصه رمان فواد، پسری جذاب و پولدار که به علت دلبستگی بیش از حد به مستانه، قید تمام ارثیه و پول پدرش را می‌زند و با مستانه ازدواج می‌کند... آن هم به یک شرط... شرطی کل زندگی شان را بهم می‌ریزد... پارت اول رمان مون 😌🌼 https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56 خلاصه رمان جذاب من امیرعلی‌ام پسر حاج صادق مظهری که تمام اهالی شهر سرش قسم میخورن... اما من وبال گردنش بودم. آبرویش را با التماس جمع می‌کرد چرا که خرابکاری های پسرش زبانزد کل شهر شده بود... محض رهایی از این بی آبرویی حاج صادق منو مجبور کرد ازدواج کنم... آن هم با دختری که تا حالا چهره اش را هم ندیده بودم... دل و دینم را به دخترک باختم اما، گذشته لعنتی بلایی سرم آورد که.... پارت اول این رمان هیجانی 😍🕊 https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 از جا بلند میشوم و نگاهی به ساعت می اندازم.. 2 و ده دقیقه رو نشون میده... تا حالا سابقه نداشت فواد دور تر از ساعت 12 بیاد خونه.. ترسیده به سمت تلفنم میرم که صدای در بلند میشه... نفس عمیقی میکشم و به سمتش برمیگردم... با دیدنش، چیزی در درونم می جوشد... جان بود او...، نگاه سراسر بغض و گرفته ام را به او میدهم که به سمتم می آید.. مقابلم می ایستد و خیره نگاهش میکنم... توقع هر حرفی را از او دارم اما... او انگار روزه سکوت گرفته است و دنبال چیزی در صورتم هست که اینگونه من را می کاود.. +فو.. محکم در آغوشش فرو میروم.. مات میشوم.. نفس عمیقی میکشم و بو میکشم... آخ فواد.. کاش راهی مقابلم بود.. راهی که تو را نگه دارم و این بچه را هم سقط نکنم... من را عقب می‌کشد و خیره در چشمانم و با صدای عاجزی لب میزند.. _اذیتم نکن باشه؟! جون تو حالم خوب نیست.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 یخ می‌زند.. تمام وجودم می‌سوزد و گلویم تیر میکشد.. توقع هر حرفی را داشتم به جز این.. چه کرده بودم که اینگونه التماس می‌کرد.؟! دستهایم را مشت میکنم و با صدای گرفته ای لب میزنم +فواد؟! سرش را عاجزانه روی شونه ام می گذارد و بی توجه به حرفم زمزمه می‌کند _بریم بخوابیم؟!.. با نفس های عمیقم، مهر تایید را روی حرفش میزنم.. دستم را بین دستهایش می‌گیرد و با قدم های آرامی به سمت اتاق خواب مشترک مان می‌رود... روی تخت دراز می‌کشد... کنارش میخوابم و خیره نگاهش میکنم... چشم هایش را روی هم می‌گذارد و دستم را بین دستهایش می‌گیرد.. خسته هست.. خیلی خسته.. چرا که نفس هایش به سرعت منظم می‌شود و به خواب می‌رود.. آرام می‌شود و نمی‌داند چه طوفانی کل وجودم را گرفته است... قطره اشکی از گوشه چشمانم سُر می‌خورد... ندیده بودم... بخدا که هیج وقت، تا این اندازه او را شکسته ندیده بودم... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_بیست‌پنج یخ می‌زند.. تمام وجودم م
شروع شدددد رمان قانون عشق بالاخره vip اش شروع شد... خلاصه رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5 روزانه 4 الی 5 پارت داریم... خبری از تبلیغ و پست های اضافه نیست و شبانه 4 پارت در چنل vip قرار میگیره.. اونجا خبری از سانسور نیست... قیمت vip رمان قانون عشق 60 تومن هستش و با افزایش اختلاف این قیمت به 80 تومن تغییر میکنه. برای عضویت در چنل vip به آیدی زیر پیام بدید... @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ماتش برد.. _ا.. امیر.. من سوگل هستما.. عصبی عربده زدم.. +هر سگی میخوای باش.. چی از جون زندگیم میخواین ها؟؟ بدبختم کردین دست بردار هم نیستین؟؟ با صدای بوق آزاد عصبی تلفن روی زمین انداختم و دستم روی سرم گذاشتم.. هیچ کار نمیتونستم بکنم.. کلافه از جا بلند شدم و دور سر خودم چرخیدم.. کاش دختر اسفندیاری قبول می‌کرد و خودش به پدر مادرش میگفت که مخالفه... هر چند که با مخالفت اون هم فرقی نمی‌کرد و حاج صادق دختر دیگه ای رو برای من پیدا می‌کرد.. بی حوصله به سمت اشپز خونه خواب رفتم و قرص خواب رو برداشتم... بهتر بود چند ساعت بخوابم تا حداقل بی خوابی بیشتر از این سگم نکنه... قرص رو بالا انداختم و به سمت اتاقم رفتم... با دیدن قاب عکس مامان و لبخندش نفس عمیقی کشیدم و لب زدم +قربون خنده قشنگت برم من... کاش بود.. کاش بود و نجاتم میداد از این برزخ.. می‌دونستم اون اگر بود، هر غلطی هم میکردم باز پشت من رو می‌گرفت 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نگاهی به جواب آزمایش انداختم و روی صندلی وا میرم... آخرین امیدم هم ویران شده بود.. چشم هام روی هم می‌گذارم و قطره اشکی از گوشه چشمم پایین میاد... دیگه نمیتونستم هیچ کار کنم... باید با فواد صحبت می‌کردم و همه چیز رو بهش میگفتم.. دیگه نمیتونستم تنهایی از پس این همه دلهره بر بیام... صدای زنگ موبایلم، کلافگی ام را بیشتر می‌کرد.. +بله؟! _مستانه؟! معلومه کجایی؟؟ با صدای سیمین نفس میگیرم.. +آزمایشگاه... با استرس لب میزنه.. _خب... چی شد؟! +مثبته.. سکوت میکنه.. انگار اون هم میدونه چه وزنه های سنگینی روی دوشم هست... _بیام پیشت...؟؟ +دارم میرم خونه.. نمیخواستم.. دوست نداشتم کسی رو ببینم.. میخواستم تا شب که فواد میاد تنها گوشه خونه بشینم... فهمید که نمیخوام کسی رو ببینم.. _باشه عزیزم.. هر وقت مشکلی چیزی بود بهم خبر بده... بی حرف تماس رو قطع میکنم.. سرم گیج میره و چشم هام همه جا رو تار میبینه... اما، میترسیدم.. از اینکه زمین بخورم و کسی به فواد خبر بده میترسیدم.. نباید من رو اینجا میدید.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 کلید می اندازم و داخل میشم... خانه 70 متری یک خوابه اجاره ای.. راضی بودم.. بخدا که من به همین هم راضی بودم... متوجه بودم که فواد چقدر سخت هست براش موندن اینجا.. حق داشت.. توی خونه پدرش، هر اتاقش 70 متر بود.. او قید ماشین های خارجی زیر پایش را زده بود و اینجا، برای گرفتن یک پراید قدیمی ماه ها پس انداز می‌کرد... همان جا میشینم که صدای پیغام گیر بلند میشه.. _ مستانه؟! خانومم؟! بغضم تشدید میشه.. _قربون چشم های خوشکلت برم.. نفس عمیقی میکشم... _ عمر فواد؟! دست و پا میزنم... برای پیدا کردن ذره ای اکسیژن دست و پا میزنم.. _ خانوم قشنگم، من امروز یکم کار های مغازه زیاد شده... بیشتر میمونم باشه؟! چشم هایم را روی هم می‌گذارم و تلاش می‌کنم.. نفسم بالا نمی آمد.. _میدونی که فواد فقط تورو میخواد ؟؟ دیگه گوش هام نمیشنوه... بی حال روی زمین می افتم و چشم هام بسته میشه... نباید بیهوش میشدم... اگر فواد می آمد و او را در این حال میدید دیوانه میشد.. اما نمیشد... چشم هایم در آخر روی هم می آید و دیگر چیزی متوجه نمیشم 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » _دختر اسفندیاری موافقت کرده.. ماتم میره.. گیج بهش خیره میشم و دهن باز میکنم چیزی بگم که صدای حاجی بلند میشه. _چیه؟! چیزی برا گفتن باقی مونده؟! تنها چیزی که هست اینه که تو باید آماده بشی برای مراسم عقد تا گند اون دختره بالا نیومده.. سکوت میکنم... بهترین کار در این لحظه همین هست.. بیچاره شده بودم و دختر اسفندیاری هم مخالفت نکرده بود.. حق داشت.. من که پسر بودم جرعت مخالفت نداشتم، از آن یک ذره دختر چه توقعی داشتم؟! _ امیر... وای به حالت اگ +بسه دیگه.. بکش بیرون از ما حاجییی... بریدی و دوختی ول کن ما هم نیستی.. منتظر نموندم چیزی بگه و از جا بلند شدم.. +برا عقد خبرم کن.. نگران نباش گند جدید بالا نمیارم.. خیره شدم توی چشماش و با صدای جدی لب زدم +میخوام برم سر خاک مادرم نگاهش رنگ غم گرفت.. حرکت تسبیح متوقف شد و در آخر نگاهش رو ازم گرفت 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 " فواد " +آقا.. نمیشه.. مرد اما مصمم است. _کوتاه بیا جوون.. عصبی ام میکند +چی کوتاه بیام؟! بخدا هر دفعه بار میاریم خدا تومن رفته روش.. توی این ممکلت که قیمت ثبات نداره من بیام به تو قرضی بدم... بی حرف میوه ها را همان جا رها می‌کند.. عصبی به درکی زمزمه میکنم و مشغول حساب کردن میوه مشتری ها میشم... _ سلام... با صدای آشنایی سرم رو بالا میارم و خیره میشدم به چهره اش... +بابا... خیره نگاهم می‌کند و نگاهش غم دارد.. حق داشت... کل عمرش باورش نمیشد، پسرش را اینجا ببیند.. او با پولش می‌توانست، یک دنیا را بخرد و حالا پسرش؟! با یاد مستانه، اخم می‌کند... سرش را پایین می اندازد و جدی لب میزنه.. +میوه میخواید؟! او اما سکوت می‌کند... دستهایش سرد شدن... _فوااااد.. راه بنداز مشتری ها رو... با صدای صاحبکارش، تنها سری تکون میده و مشغول حساب کردن میوه ها میشه که پدرش روی زمین میشینه... نگران سرش رو بالا میاره و بهش خیره میشه... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼