eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
941 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_111 جانم پَر پَر می‌زند برای اینکه
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ازش جدا میشم و چادرم روی سرم درست میکنم.. لبخندی به چهره ام میزنه و سعی میکنه غمش رو پنهان کنه.. _هر وقت تونستی بیا به دیدنم.. منه مادر رو زیاد چشم انتظار نزار.. چیکار باید میکردم تا اشکم جاری نشه؟! بند بند وجودم داشت از هم جدا میشد و هر کدام دوست داشت جایی باشد.. قسمتی پیش مامان.. قسمتی پیش بابا و حتی قسمتی پیش امیرعلی مغرور. +حتما مامان... ولی.. ولی من باید الان برم.. امیر علی پایینه. _چرا بالا نیومد؟! سری به نشونه منفی تکون میدم که لبخند غمگینی میزنه.. _ولی من میدونم. از روی مَنه مادر خجالت کشید.. عاجز لب میزنم.. +دعا کن مهرم به دلش بیوفته مامان. دست هاش بالا میاره و بالاخره اشک هام جاری میشه.. قلبم داشت از درد می‌ترکید. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هممون نیاز داریم یه بار تو عمرمون با کسی آشنا بشیم که وقتی مشغول مرتب کردن کلمات برای گفتن حسمون هستیم بگه ادامه نده، می‌دونم چی می‌خوای بگی؛ کسی که بعد اشتباهاتمون بگه معذرت خواهی نکن، می‌فهمم چی شده؛ کسی که موقع قایم کردن ناراحتیمون سریع بفهمه؛ کسی که بعد دیدن تاریک ترین قسمتای وجودمون باز هم مارو بخواد؛ همه ی ما نیاز داریم فقط یه بار تو عمرمون کسی رو داشته باشیم که بیشتر از خودمون بشناستمون و تو هر شرایطی کنارمون بمونه. (:🌱
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌چهار نگاه سراسر غمگینی به خانه ا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 حتی از بچه توی شکمم هم دلگیر بودم. اون باعث شده بود کار منو فواد به اینجا بکشه.. مگه گناه من چی بود که اینجوری باید عذاب می‌کشیدم؟! نفس عمیقی میکشم و سر تکون میدم.. سیمین پر استرس از خونه بیرون میره و در رو پشت سرش میبنده با رفتنش حس میکنم سقف خونه روی سرم خراب میشه.. نفسم تنگ بود.. بی حرف به سمت اتاق مشترکمون میرم... نگاهی به تخت ميندازم.. این تخت شاهد تمام غم ها... شادی ها... دلنگرانی های من و فواد بود.. روی تخت دراز میکشم که بوی عطر فواد بینی مو پر میکنه... آخ که داشتم میمردم برای دوباره همون شکلی دیدنش.. چند وقت بود زندگی مون رنگ نداشت؟! از وقتی حامله شدم؟! نه. از وقتی فواد فهمید، جهنم ساخته بود برام... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_111 جانم پَر پَر می‌زند برای اینکه
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ازش جدا میشم و چادرم روی سرم درست میکنم.. لبخندی به چهره ام میزنه و سعی میکنه غمش رو پنهان کنه.. _هر وقت تونستی بیا به دیدنم.. منه مادر رو زیاد چشم انتظار نزار.. چیکار باید میکردم تا اشکم جاری نشه؟! بند بند وجودم داشت از هم جدا میشد و هر کدام دوست داشت جایی باشد.. قسمتی پیش مامان.. قسمتی پیش بابا و حتی قسمتی پیش امیرعلی مغرور. +حتما مامان... ولی.. ولی من باید الان برم.. امیر علی پایینه. _چرا بالا نیومد؟! سری به نشونه منفی تکون میدم که لبخند غمگینی میزنه.. _ولی من میدونم. از روی مَنه مادر خجالت کشید.. عاجز لب میزنم.. +دعا کن مهرم به دلش بیوفته مامان. دست هاش بالا میاره و بالاخره اشک هام جاری میشه.. قلبم داشت از درد می‌ترکید. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " امیر علی " سوار ماشین میشه و لب میزنه. _بریم.. صداش گرفته هست.. از آیینه نگاهی بهش ميندازم و با دیدن چشم های سرخش اخم هام توی هم میره.. گریه کرده بود؟! کلافه دستی توی موهام میکشیدم و ماشین روشن میکنم.. دستم دور فرمون حلقه میکنم و با دیدن اسفندیاری اونم جلو ماشین بهت زده بهش خیره میشم.. +پرستش، حاج بابات.. گیج سرش رو بالا میاره و زل میزنه به پدرش.. دستش بند دستگیره میشه.. منتظرم در رو باز کنه اما دستش همونجا مونده.. +م... میتونم برم پیشش؟! با شنیدن این حرف از سمتش ماتم میبره... وا میرم و کل هیکل مردانه ام مقابل تربیتش خَم میشه... تا حالا هیچکس اینجوری ازم اجازه نگرفته بود و مگر میتونستم مخالفت کنم؟! اون هم مقابل آن صدای مظلوم و چهره گرفته اش؟! سری تکون میدم که در رو باز میکنه و پیاده میشه عزیزان تنها تا 12 شب روز جمعه میتونید از مهلت چنل vip استفاده کنید. به درخواست امروز هم میتونید با مبلغ قبل 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید.. با بیش از 130 پارت اختلاف 6037997148598346 اکبرزاده فیش رو به آیدی زیر ارسال کنید! @ellahe_banoo 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_113 " امیر علی " سوار ماشین میشه
حاج آقا اسفندیاری اومده دنبالش میخواد اونو از امیر علی جدا کنه 💔 فقط غوغایی که امیر علی راه میندازه دیدن داره 😢 به درخواست امروز هم میتونید با مبلغ قبل 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید.. با بیش از 130 پارت اختلاف
6037997148598346
اکبرزاده فیش رو به آیدی زیر ارسال کنید! @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌پنج حتی از بچه توی شکمم هم دلگیر
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با صدای در وحشت زده سرم بالا میارم.. شب شده بود. باز هم زمان گذشته بود و من هیچ چیزی نخورده بودم. حس میکردم حتی بچه توی شکمم هم باهام قهر کرده.. اینکه تا الان سالم بود رو فقط حکمت خدا میدونستم از جا میپرم و به سمت در میرم. دستم به سمت دستگیره میره اما همونجا خشک میشه... اصلا دلش می‌خواست من رو ببینه؟! نه.. محال بود.. اما دل بیچاره ام طاقت نمیاره و در رو باز میکنم.. با دیدنش نفس عمیقی میکشم.. اون موی سفید بین ته ريشش نبود که.. بود.؟! +‌.. سلام... سر بالا نمیاره.. حتی نمیخواد من رو ببینه.. تکون خوردن بچه توی شکمم رو حس میکنم. عزیزان تخفیف چنل vip قانون عشق امشب به پایان میرسه! تنها تا ساعت 12 ظهر روز شنبه میتونید رمان با مبلغ 68 هزار تومن خریداری کنید
6037997148598346
اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_113 " امیر علی " سوار ماشین میشه
عزیزان تنها تا 12 شب روز جمعه میتونید از مهلت چنل vip استفاده کنید. به درخواست امروز هم میتونید با مبلغ قبل 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید.. با بیش از 130 پارت اختلاف
6037997148598346
اکبرزاده فیش رو به آیدی زیر ارسال کنید! @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_113 " امیر علی " سوار ماشین میشه
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » از ماشین پیاده میشه و به سمت اسفندیاری پرواز میکنه.. در آغوشش فرو میره و من همانجا خشکم زده. شانه های ظریفش میلرزه و من از شدت شرم کَم مانده در صندلی فرو برم.. مگه چیکار کرده بودم که اینجوری گریه میکرد؟! چه بلایی سرش آورده بودم؟! از ماشین پیاده میشم و عصبی نفس عمیقی میکشم. حتی خودم هم حق را به این دخترک تازه وارد تو دل برو میدادم. زیاده روی کرده بودم... از اسفندیاری جدا میشه و با چشم های سرخ زل میزنه بهم.. چونه اش هنوز هم میلرزه و من با دیدن اشک توی چشم هاش وا میرم... بخدا که وا میرم و حاضرم همین حالا به غلط کردن بیوفتم... نفس عمیقی میکشم و نمیتونم ازش چشم بردارم.. حاضر بودم تا آخر عمر همونجا بایستم و زل بزنم به چهره مظلومش و ازش بخوام که اینجوری نگام نکنه اما اسفندیاری جلو میاد.. پدری که میاد تا حق دخترش را بگیرد 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿