پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_115 یقه ام را میچسبد... اتیش گرف
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_116
لب باز میکنم.
+زنمه..
حس تعلق داشتم نسبت به دختری که هیچ چیزش برای من نبود..
نه روحش.. نه قلبش.. نه حتی جسمش..
اخم هایش را در هم میکشد و یقه ام را رها میکند..
_فکر کردی کی توووو؟! بخوام دخترمو ببرم کی میخواد جلومو بگیره؟!
باز هم تخت سینه ام میکوبه..
داشت عصبی ام میکرد. حرکتش روی اعصابم بود.
_تو! یا اون حاجی قلابی تون؟!
چشم های سرخم بهش میدوزم که ازم فاصله میگیره..
_ فکر کرده میتونه هر بلایی بخواد سر پرستشم بیاره.. طلاقشووو میگیرممم
بند بند وجودم میلرزه و میبینم که چجوری رگ های گردنم متورم میشه
شقیقه ام هم از شدت عصبانیت نبض گرفته..
سمت پرستش میره و لب میزنه..
_برو سوار ماشین شو پرستش..
خون جلوی چشم هام نشسته و خیره ام به پاهای پرستش..
فقط میخوام یک سانت تکون بخوره تا اینجا رو به آتیش بکشم
متنفر بودم از اینکه کسی داشته هام رو ازم بگیره
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_116 لب باز میکنم. +زنمه.. حس تعلق
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_117
زل میزنم به پرستش که نگاهش بین من و پدرش در رفت و آمده..
لبهای ظریفش باز و بسته میشه و هیچ چیز برای گرفتن نداره..
_راه بیوفت پرستش...
بخدا که فقط میخواستم قدم از قدم برداره تا ببینه چجوری دیگه قیدشو برای همیشه میزنم.
همچنان سرجاش خشک شده بود و اسفندیاری هم با عصبانیت بهش خیره بود..
_صدای منو نمیشنوی پرستش؟! یا میخوای ببشتر از این خودتو بدبخت کنی؟!.
نگاهش به سمتم میاد و با غم بهم خیره میشه..
خیره چشم هاش میشم و بوم...
قطره اشک روی گونه اش می چکه.
عصبی دستی توی موهام میکشم
_ترسوندتت پرستش؟! بیا قربونت برم، بیا بریم ببین چجوری طلاقش رو میگیرم!
_م.. من نمیام..
چیزی ته دلم آروم میشه.
همون چیزی که تا الان داشت خودشو به در و دیوار میکوبید که پرستش میره و نمیمونه..
اسفندیاری به سمت پرستش میره. کل وجودش از عصبانیت اتیش گرفته و هر لحظه ممکنه دستش حتی روی پرستش هم بلند بشه..
_میترسی ازش نه؟! میترسی که اینجوری زبونت بند اومده.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدهفت گلوم از شدت بغض داره پاره میش
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهشت
جلو میاد
نفس عمیقی میکشم و مثل دخترک جوانی شدم که برای اولین دفعه جنس مذکری نزدیکش میشه!
نفس عمیقی میکشم که لب میزنه.
_نمیخوام صداتو بشنوم مستانه...
اشک هام شروع به باریدن میکنه که به سمت اتاقش میره...
با صدایی که بالا نمیومد لب میزنم.
+بخدا میمیرم با این کار هات... آخه یک آدم چطوری میتونه کسی که دوستش دا...
_دیگه دوستت ندارم!
همونجا فرود میام.
سرامیک سرد خونه صدای ناله ام رو بلند میکنه اما..
انگار فواد بی وجدان تر از این حرفا شده بود..
بلند میزنم زیر گریه و دست روی شکمم میزارم...
درد داشت کل وجودم رو میگرفت و میدونستم همینجور پیش بره حتی زنده نمیمونم..
چه برسه بخوام برای این بچه مادری کنم...
آستین لباسم رو بین دندون میگیرم و چشم هام با عجز روی هم میزارم.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_118
دندون هام روی هم میسابم و دستم مشت میکنم..
_م.. من نمیخوام طلاق بگیرم..
اسفندیاری برمیگرده و نگاهی به چهره آرومم میندازه..
برعکس من، اسفندیاری حسابی صورتش قرمز شده و نفسش بالا نمیاد..
_ دَردت چیه پرستش؟میخوای بری بغل کسی که همه جوره اذیتت میکنه! نکنه دست روت بلند کرده؟!
عربده میزنم..
+دِ دهنتو ببندددد
تن نحیف پرستش از عربده ام میلرزه و بغضش باز هم میکشنه.
با عجز رو به اسفندیاری زمزمه میکنه..
_بابا... تورو خُدا..
نگاه اسفندیاری ملتمس میشه..
دست میندازه و گوشه چادر پرستش رو میگیره..
_تورو خدا چی پرستش؟! چرا میخوای خودتو ببشتر از این بدبخت کنی؟؟
بغض کرده و با صدای آرومی میناله..
_دوستش دارم بابا.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_119
اسفندیاری مات مبهوت دخترش هست و نمیبینه که چجوری از حرفش ماتم برده..
راست گفته بود؟.
دستم بند یقه ام میشه...
داشتم خفه میشدم از شدت عذاب وجدان..
_چیکار کردی بابا... چیکار کردی با خودت!
اسفندیاری برمیگرده و نگاهی به من میندازه..
دستش مشت میکنه و چیزی نمیگه..
عصبی توی پیشونیش میکوبه و به سمت ماشینش میره..
اون میره و نمیبینه چه بر سَر زندگی مان آورد...
نفس میگیرم و به سمت پرستش میرم..
ضعف کرده و یکی دستهاش بند چادرش و دست دیگرش بند ماشین کنارش هست..
مقابلش می ایستم که با خجالت سرش رو پایین میندازه..
دست میبرم و گوشه چادرش رو میگیرم..
بدنش از زیر چادر میلرزه و هیچ جوره از چشم من دور نیست..
بخدا که شَرم داشتم دست بزنم به اویی که اینگونه پاک بود..
چهره معصومش بد جوری عذابم میداد..
گوشه چادر رو نوازش میکنم و لب میزنم.
+خوبی؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_119 اسفندیاری مات مبهوت دخترش هست
_سلام مهربونا🫀🙋♀
خوش اومدید به چنل خودتون..
شما با بنر های واقعی رمان پرستش عشق عضو چنل شدید.
برای خوندن پارت اول رمان روی لینک زیر کلیک کنید
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
_به خاطر درخواست های بالا شما و افزایش آمار کانال عضویت vip براتون باز شده 😁😅
_ فقط دقت داشته باشید چون نزدیک به عید هست برای 20 نفر اولی که واریزی انجام بدن vip رو باز کردیم 😌
_ توی vip بیشتر از 150 پارت اختلاف داریم و یک عالمه اتفاق افتاده و امیرعلی بدجور دلش گیر کرده..
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 85 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید..
6037997148598346
اکبرزاده
@ellahe_banoo
فقط تا شب vip باز هست
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدهشت جلو میاد نفس عمیقی میکشم و مث
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنه
حتی نمیدونم دنیای که فواد برام ساخته بود چه رنگی بود؟؟
سیاه یا بی رنگ؟!
داغی که به دلم نشسته بود توان رو از پاهام گرفته بود..
من رو دختر همه کاره خوند...
بی کس و کار خوند...
به عشقمون شَک کرد..
بچمون رو قبول نکرد...
دست روی زن حامله بلند کرد..
تهمت زد بهم...
حتی.. حتی...
گفت که دیگه دوستم نداره.
نگاهی به برگه مقابلم ميندازم.
از شدت گریه هام خیس شده.
برگه رو مچاله میکنم و روی زمین ميندازم..
خودکار توی دست میگیرم.
سخت بود برام نوشتن وقتی با عشق پا توی این خونه گذاشتن..
قلبم فریاد میزد که کارم درست نیست اما هیچ چیزی از غرورم باقی نگذاشته بود.
فواد جوری غرورم رو له کرده بود که حتی شَرم میکردم توی این خونه بمونم و شب ها حس میکردم دیوارش قراره روی سرم آوار بشه
عزیزان جهت عضویت در چنل vip رمان قانون عشق با بیش از 50 پارت اختلاف مبلغ 68 هزار تومان رو به کارت زیر واریز کنید
6037997148598346اکبرزاده @ellahe_banoo 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_119 اسفندیاری مات مبهوت دخترش هست
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_120
بدنش همچنان در حال لرزشه.
جلوتر میرم..
جوری که هیج راه فراری نداره و همچنان با خجالت سرش رو پایین انداخته..
پچ میزنم.
+بدنت داره میلرزه.
نفس بلندی میکشه و گوشه چادرش رو بین مشت های کوچکش میگیره...
با صدایی که میلرزید جواب میده..
_م... میشه بریم خونه؟!
سری تکون میدم و عقب میرم..
+بیا سوار شو..
با قدم های آروم به سمت ماشین میاد و میخواد صندلی عقب سوار شه که جدی لب میزنم.
+بشین جلو..
نا اعتراض کردن رو هم نداشت..
رَنگ از صورتش پریده و معلوم بود حَتی یک بار هم روی حرف پدرش حرف نزده بود..
سوار ماشین میشه و بی حرف سرش رو به ماشین تکیه میده..
نگاه خیره ای بهش ميندازم و ماشین روشن میکنم
شما که نمیدونید چی کشیدن این دختر و پسرررررر🥲🤫.
باورم نمیشه هنوز کامل رمان رو نخرید وقتی رمان با 850 پارت کامل شده.
جهت دریافت کامل رمان هرینه 135 هزار تومن تا امشب رو به شماره کارت زیر ارسال کنید.
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿