هدایت شده از مسجد حضرت قائم(عج)
28.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏮 کمک به خانوادهای که فقط سختی نصیبشان شده
پدر و مادر این خانه سالهاست با درد و بیماری زندگی میکنند؛ مادر با قلبی بیمار، پدر با روماتیسم شدید، و دختری که معلولیت ذهنی و جسمی دارد و نیاز به مراقبت دائم. این خانوادهی آبرودار، هیچ درآمدی ندارند و حالا به جایی رسیدهاند که حتی یخچال و لباسشویی هم در خانه ندارند. برای خیلیها اینها وسایل عادی خانه است؛ بیایید کمک کنیم این پدر و مادر پیر، کمی سبکتر نفس بکشند.
نیت#عام کنید تا اگه خدا خواست و مبلغ جمع شد، مازادش خرج فرهنگی، معرفی و سایر هزینههای خیریه بشه؛ امور خیریه مسجد حضرت قائم(عج)👇
●
5041721113821434●
380700010002212351634001🏮اطلاعات بیشتر: @mehr_baraan
روایت این خانواده واقعاً دلآزاره
با یه کمک هرچند کوچک، میتونیم بخشی از سختی زندگیشون رو سبک کنیم. همراهی شما میتونه امیدی دوباره براشون بسازه🌱
یکی از معتبرترین خیریههای مناطق محروم کشور؛ مجموعه و مسجد حضرت قائم(عج) هست؛ حتما فعالیتهاشون رو دنبال کنید.
اطلاعات بیشتر و ارتباط با خیریه👇
https://eitaa.com/joinchat/2846883849Cbf3af7a7e9
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_130
با صدای گرفته ای جواب میده..
_به من دروغ نگو پرستش! آدرس اونجا رو داری؟! میام دنبالت میبرمت جایی که دستش هم بهت نرسه...
چرا از امیر علی دیو ساخته بودند؟؟ نکنه واقعا همینی بود که بقیه میدیدند؟!
پس چرا هر چی اذیتم میکرد من چیزی نمیدیدم؟!
+بخدا مشکل ندارم! اذیتم نمیکنه. تازه صبح رفتم مامان رو دیدم..
نفس راحتی میکشه..
صداش تا این سمت میاد...
چه عذابی رو تحمل میکرد؟
_ جون داداش حالت خوبه؟!
جون خودش رو قسم خورده بود؟!
حالم که خوب نبود، بود؟!
+خوب میشم داداش! نگران من نباش..
_هر وقت، توی هر شرایطی گیر کردی کافیه یک زنگ به من بزنی. سر و ته این پسرهه رو یکی میکنم
میخندم..
فکر کردن به اینکه سر و تَه امیر علی یکی بشه واقعا خنده دار بود..
+کاری نداری داداش؟! من باید برم.
_برو به سلامت. مواظب خودتم باش..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_131
" امیر علی "
داخل میشم و صدای اهنگ و بوی تُند چشم هام از شدت سردرد روی هم میاره...
دستم توی جیبم میبرم و بی حرف به جمعیت خیره میشم.
مهمونی های هاتف سراسر لجن بود..
اگر مطمعن نبودم لادن اینجاست، محال بود پا اینجا بزارم..
_سلام داداش!
سر میچرخونم و میلاد رو میبینم..
لبخند کجی روی لبهام نقش میگیره.
_ تو که اینجاها پیدات نمیشد، مخصوصا مهمونی های هاتف.
تنها لبخندی میزنم و چیزی نمیگم..
نوشیدنی رو به سمتم میگیره و لب میزنه..
_بخور، حالت خوب میشه.
بی حرف لیوانی برمیدارم و همه رو سَر میکشم..
+لادن رو ندیدی؟!
_هنوز نیومده فکر کنم! ولی حتما پیداش میشه...
سری تکون میدم و پشت اولین میز میشینم..
فقط یک سوال داشتم!
چرا؟!
وقتی خودش میخواست و رضایت داشت گَند زد به ابرو و زندگی من و این بلا رو سرم آورد.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_132
_ امیر!
سرم بالا میارم و مهدی رو میبینم.
با دیدنش پوزخندی گوشه لبم نقش میگیره..
+ توام اینجاها پیدات میشه؟! پاستوریزه تر این حرفایی. نمیترسی گیر بیوفتی؟!
کلافه دستی به پیشونی اش میکشه و کنارم میشینه.
معلومه زیاده روی کرده.
_ انقدر کینه ای نباش امیر. اون روز حالم خوب نبود!
سرم رو سمت دیگه ای میچرخونم..
_آقا اصلا من خَر. خوبه؟!
لبهام توی هم جمع میشه تا نخندم..
_ببخش جون امیر. دارم میگم که غلط زیادی کردم...
سمتش برمیگردم و سری تکون میدم.
+باشه توام. حالت خوب نیست صبح میفهمی چیا گفتی..
دستی پشت شونه ام میندازه و میخنده.
_سَر تو یکی هشیار، هشیارم
بی حرف لیوان دیگه برمیدارم که لب میزنه..
_خبری از سوگل نداری!
ابروهام بالا میپره..
+ با سوگل چیکار داری؟! اون مهمونی نمیاد.
شونه ای بالا میندازه..
_کاری ندارم باهاش. آخرین بار که دیدمش با خودت بود..
بی حوصله جواب میدم
+ منم بعد تو ندیدمش. یعنی سراغی ازش نگرفتم
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_132 _ امیر! سرم بالا میارم و مهدی ر
به درخواست شما عزیزان، مجدد یک تخفیف چند ساعته قرار دادیم براتون🙈🙈🙈.
فقط تا ساعت 12 امشب میتونین رمان پرستش عشق با 150 پارت اختلاف رو تنها یه مبلغ 80 هزار تومن تهیه کنید.
6037997148598346اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپونزده
عصبی دستهاش توی هم جمع میکنه و حرصی بهم خیره میشه.
انگار که با آدم دیونه ای طرف باشه که هیچ چیز حالیش نمیشه.
_تو بیجا میکنی... تو غلط میکنی.
بی توجه به حرف هاش با کورسو امیدی که توی دلم شکل گرفته بود زمزمه میکنم.
_سیمین... یعنی... یعنی میشه خدا دلش به حال من بسوزه خودش این بچه رو بگیره..
سیمین وحشت زده بهم خیره میشه..
از جا میپره و مات و مبهوت بهم خیره میشه...
دست بالا میبرم و محکم روی دهنم میکوبم..
بلند میزنم زیر گریه و موهام میکشم.
+دارم دیونه میشممممم... دارم میمیرمممم..
سیمین جلو میاد.
اگر میتونست زیر مشت و لگد میگذاشتم..
_صبر کن! گوش بده به من..
سر بالا میارم و با چشم های اشکی و قلبی که از شدت عذاب وجدان خودش توی دیواره قفسه سینه ام میکوبید بهش خیره میشم.
_ببین... فواد آدم نیست...یک حیوان بی وجدانه توی جلد آدمیزاد... تا الان هم رو نکرده بوده... اون فکر میکنه تو خیانت کردی.. اصلا این بچه هم از بین بره... با شکاکیتش میخوای چیکار کنی؟!
بی حرف بهش خیره میشم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼