🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_131
" امیر علی "
داخل میشم و صدای اهنگ و بوی تُند چشم هام از شدت سردرد روی هم میاره...
دستم توی جیبم میبرم و بی حرف به جمعیت خیره میشم.
مهمونی های هاتف سراسر لجن بود..
اگر مطمعن نبودم لادن اینجاست، محال بود پا اینجا بزارم..
_سلام داداش!
سر میچرخونم و میلاد رو میبینم..
لبخند کجی روی لبهام نقش میگیره.
_ تو که اینجاها پیدات نمیشد، مخصوصا مهمونی های هاتف.
تنها لبخندی میزنم و چیزی نمیگم..
نوشیدنی رو به سمتم میگیره و لب میزنه..
_بخور، حالت خوب میشه.
بی حرف لیوانی برمیدارم و همه رو سَر میکشم..
+لادن رو ندیدی؟!
_هنوز نیومده فکر کنم! ولی حتما پیداش میشه...
سری تکون میدم و پشت اولین میز میشینم..
فقط یک سوال داشتم!
چرا؟!
وقتی خودش میخواست و رضایت داشت گَند زد به ابرو و زندگی من و این بلا رو سرم آورد.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_132
_ امیر!
سرم بالا میارم و مهدی رو میبینم.
با دیدنش پوزخندی گوشه لبم نقش میگیره..
+ توام اینجاها پیدات میشه؟! پاستوریزه تر این حرفایی. نمیترسی گیر بیوفتی؟!
کلافه دستی به پیشونی اش میکشه و کنارم میشینه.
معلومه زیاده روی کرده.
_ انقدر کینه ای نباش امیر. اون روز حالم خوب نبود!
سرم رو سمت دیگه ای میچرخونم..
_آقا اصلا من خَر. خوبه؟!
لبهام توی هم جمع میشه تا نخندم..
_ببخش جون امیر. دارم میگم که غلط زیادی کردم...
سمتش برمیگردم و سری تکون میدم.
+باشه توام. حالت خوب نیست صبح میفهمی چیا گفتی..
دستی پشت شونه ام میندازه و میخنده.
_سَر تو یکی هشیار، هشیارم
بی حرف لیوان دیگه برمیدارم که لب میزنه..
_خبری از سوگل نداری!
ابروهام بالا میپره..
+ با سوگل چیکار داری؟! اون مهمونی نمیاد.
شونه ای بالا میندازه..
_کاری ندارم باهاش. آخرین بار که دیدمش با خودت بود..
بی حوصله جواب میدم
+ منم بعد تو ندیدمش. یعنی سراغی ازش نگرفتم
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_132 _ امیر! سرم بالا میارم و مهدی ر
به درخواست شما عزیزان، مجدد یک تخفیف چند ساعته قرار دادیم براتون🙈🙈🙈.
فقط تا ساعت 12 امشب میتونین رمان پرستش عشق با 150 پارت اختلاف رو تنها یه مبلغ 80 هزار تومن تهیه کنید.
6037997148598346اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپونزده
عصبی دستهاش توی هم جمع میکنه و حرصی بهم خیره میشه.
انگار که با آدم دیونه ای طرف باشه که هیچ چیز حالیش نمیشه.
_تو بیجا میکنی... تو غلط میکنی.
بی توجه به حرف هاش با کورسو امیدی که توی دلم شکل گرفته بود زمزمه میکنم.
_سیمین... یعنی... یعنی میشه خدا دلش به حال من بسوزه خودش این بچه رو بگیره..
سیمین وحشت زده بهم خیره میشه..
از جا میپره و مات و مبهوت بهم خیره میشه...
دست بالا میبرم و محکم روی دهنم میکوبم..
بلند میزنم زیر گریه و موهام میکشم.
+دارم دیونه میشممممم... دارم میمیرمممم..
سیمین جلو میاد.
اگر میتونست زیر مشت و لگد میگذاشتم..
_صبر کن! گوش بده به من..
سر بالا میارم و با چشم های اشکی و قلبی که از شدت عذاب وجدان خودش توی دیواره قفسه سینه ام میکوبید بهش خیره میشم.
_ببین... فواد آدم نیست...یک حیوان بی وجدانه توی جلد آدمیزاد... تا الان هم رو نکرده بوده... اون فکر میکنه تو خیانت کردی.. اصلا این بچه هم از بین بره... با شکاکیتش میخوای چیکار کنی؟!
بی حرف بهش خیره میشم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_132 _ امیر! سرم بالا میارم و مهدی ر
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_133
سرفه ای میکنه و لیوان آبی برمیداره..
_از تو بعیده. تو که میدونی تنها کسی که واقعا دوستت داره سوگله.
سمتش برمیگردم و نگاهی بهش ميندازم..
+من زَن دارم مهدی!
لیوان آب توی دستش خشک میشه..
لیوان آب روی میز میزاره..
میخواد دهن باز کنه چیزی بگه که صدای زنگ موبایلم بلند میشه.
نگاهی بهش ميندازم که شماره پرستش رو میبینم..
دخترک تنها توی اون خونه مونده بود...
+الان میام!
از جا بلند میشم و به سمت تراس میرم.
+بله؟
_اَمیر..
مکث میکنم و نفس عمیقی میکشم..
صداش ترسیده بود.
+چی شده پرستش!
نفس عمیقی میکشه و از همین جا هم میتونم تشخیص بدم تا چه اندازه آشفته هست..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
هدایت شده از گسترده 5 ستاره 🌟🌟🌟🌟🌟
من آشوبم دختری که زیبایش و اصل ونصبش زبان زد خاص و عام بود 🤗
من به کسی زیاد بها نمیدادم خصوصا پسرا واسه همین بهم میگفتن مغروری😇
من نوه ی پول دار ترین مردشهرمون بودم
ولی کسی توی دانشگاه خبر نداشت چون ظاهرمو حفظ میکردم🙃
چند وقتی بود که یه پسر که هم دانشگاهیم بود همش مزاحمم میشد وباهام کلکل میکرد
یه روز که از دانشگاه برمیگشتم 😏
توی حیاط جلوی همه خوردم کرد 🤔
باید میگفتم من کیم اما اون روز یه اتفاقی که افتاد مجبور شدم ....😱
اگه دوست داری این رمان عاشقانه وازدواج اجباری آشوب رو بخوبی داخل کانالم باهام همراه شو🤩🤩
https://eitaa.com/joinchat/665257087C24d8c95b8b