پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_132 _ امیر! سرم بالا میارم و مهدی ر
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_133
سرفه ای میکنه و لیوان آبی برمیداره..
_از تو بعیده. تو که میدونی تنها کسی که واقعا دوستت داره سوگله.
سمتش برمیگردم و نگاهی بهش ميندازم..
+من زَن دارم مهدی!
لیوان آب توی دستش خشک میشه..
لیوان آب روی میز میزاره..
میخواد دهن باز کنه چیزی بگه که صدای زنگ موبایلم بلند میشه.
نگاهی بهش ميندازم که شماره پرستش رو میبینم..
دخترک تنها توی اون خونه مونده بود...
+الان میام!
از جا بلند میشم و به سمت تراس میرم.
+بله؟
_اَمیر..
مکث میکنم و نفس عمیقی میکشم..
صداش ترسیده بود.
+چی شده پرستش!
نفس عمیقی میکشه و از همین جا هم میتونم تشخیص بدم تا چه اندازه آشفته هست..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
هدایت شده از گسترده 5 ستاره 🌟🌟🌟🌟🌟
من آشوبم دختری که زیبایش و اصل ونصبش زبان زد خاص و عام بود 🤗
من به کسی زیاد بها نمیدادم خصوصا پسرا واسه همین بهم میگفتن مغروری😇
من نوه ی پول دار ترین مردشهرمون بودم
ولی کسی توی دانشگاه خبر نداشت چون ظاهرمو حفظ میکردم🙃
چند وقتی بود که یه پسر که هم دانشگاهیم بود همش مزاحمم میشد وباهام کلکل میکرد
یه روز که از دانشگاه برمیگشتم 😏
توی حیاط جلوی همه خوردم کرد 🤔
باید میگفتم من کیم اما اون روز یه اتفاقی که افتاد مجبور شدم ....😱
اگه دوست داری این رمان عاشقانه وازدواج اجباری آشوب رو بخوبی داخل کانالم باهام همراه شو🤩🤩
https://eitaa.com/joinchat/665257087C24d8c95b8b
من حامی هستم 😍
عاشق و دلباخته دختری شدم که خیلی فقیر بود
با اینکه من خیلی پول دار بودم واز نظر ظاهر چیزی کم نداشتم
بهم رو نمیدادمنم مجبور شدم با گرونترین ماشینم که داشتم جلوی در دانشگاه با پرایدش تصادف کنم تا مجبور باشه مطیعم بشه اما با چیزی که دیدم نفسم بند اومد
مهمون کانالم باش تا عاشقانه ولی اجباری اون دختر رو براتون بگم👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/665257087C24d8c95b8b
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_134
آروم تر حرف میزنم..
+پرستش؟! چیزی شده!
نفس عمیقی میکشه و جواب میده.
_نه امیر! هیچی نشده. تو کی میای خونه؟!
+عزیزم! من که..
خشک میشم..
کلافه ضربه ای به پیشونی ام میزنم..
زنم بود دیگه..
بهتر!
+من که بهت گفتم دیر میام.. تو اگه خوابت گرفت بخواب.
با صدایی که از خجالت گرفته لب میزنه..
_باشه
+کاری نداری؟!
با صدایی که تردید درونش موج میزنه جواب میده..
_ امیر دلم شور میزنه...تورو خدا زود بیا..
لبخند کجی گوشه لبم میشینه..
دلسوزی هاش عجیب حال دلم رو خوب میکنه..
+نگران هیچی نباش. منم زود میام.
+باشه..
خداحافظی میکنم و تماس قطع میکنم..
به سمت جمعیت برمیگردم و با دیدن دختر های وسط یاد پرستش میوفتم..
اینکه شبیه هیچ کدوم از اینها نبود یک حس عجیبی درونم روشن میکرد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدپونزده عصبی دستهاش توی هم جمع می
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدشانزده
حق با سیمین بود.
فواد به خود من دیگه اعتماد نداشت.
به مستانه...
همسرش...
چشم روی هم میزارم و لب میزنم.
+م.. من چیکار کنم سیمین؟! اصلا اصلا هر کاری که تو بگی انجام میدم...
سیمین نفس عمیقی میکشه و ثانیه ای فکر میکنه.
_یکی دو روز صبر میکنیم ببینیم فواد میخواد چیکار کنه! بعدش ببینم چی میشه..
حق با اون بود..
باید فواد میومد..
باید میومد و منو با خودش به خونه ای میبرد که یا عشق ساخته بودیم.
حتی با فکر اینکه کس دیگه ای جز من وارد اون خونه بشه لرز کل وجودم رو میگیره!
+میشه بری بیرون؟! خواهش میکنم. میخوام استراحت کنم!
بی حرف از جا بلند میشه و اشاره ای به لیوان روی میز میکنه.
_اینو اومدم توی اتاق نبینم! حیف اون بچه که دست تو و اون فواد افتاده
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهفده
"فواد"
برگه رو توی دستم مچاله میکنم و روی زمین ميندازم..
چیکار کردی با زندگیمون مستانه؟!
د آخه میدونستی که من لعنتی جون میدم برای عطر تنت..
چرا؟؟
چرا کاری کردی که شرمنده خودم بشم..
رگ گردنم متورم شده بود و فاصله ای تا جنون نداشتم.
میدونست!
کامل خبر داشت چقدر روی بودنش توی خونه حساسم و اینجوری رفته بود...
دیگه دوستم نداشت.
درست از زمان کاشته شدن اون بچه فهمیدم نمیخوادم...
دوماهه بود که کار هاش... رفتار هاش.. نگاه هاش عوص شده بود.
ازم فاصله میگرفت!
با این فکر ها باز هم روانی میشم..
عصبی مشتم بالا میبرم و توی دیوار میکوبم..
از شدت درد و عذاب صدای عربده ام بلند میشه..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_134 آروم تر حرف میزنم.. +پرستش؟!
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_135
به سمت میز میرم و سر جای قبلی ام میشینم..
نگاهی به مهدی ميندازم که مشغول صحبت با دختری بود..
+مهدی.
به سمتم برمیگرده..
_ بله!
+لادن کجاست؟؟ همیشه مهمونی های هاتف رو میومد.
شونه ای بالا میندازه و جواب میده.
+نمیاد... تو با اون دخترهه چیکار داری؟! دنبال شَری؟
ابروهام بالا میپره..
_نمیاد؟! برای چی!
مشغول حرف زدن با دختره میشه و وسط حرفهاش جواب میده..
_حالش خوب نیست..
مبهوت لب میزنم.
+یعنی چی حالش خوب نیست؟!
به سمتم برمیگرده و شکه شده..
پر از استرس میخنده و از جاش بلند میشه..
_من نمیدونم داداش! منو چه به لادن.. میرم شربت بیارم...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿