eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
952 عکس
68 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
جزئیات جالب اند ، آدم هایی که به جزئیات توجه می‌کنند جالب ترند...✨🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به کم قانع نشی ما سهممون از رسیدن ها و خنده ها خیلی بیشتر از ایناست... 💞 @Picturenik🦋💫
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_140 کل وجودش میلرزه و دست روی صورتش
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » بهت زده از خودم فاصله اش میدم و نگاهی به چهره گریونش ميندازم.. نفسم داشت از حرفش بند میومد.. +یعنی چی! کی اومده توی این خونه؟! مگه دیونم من؟ هر کسی رو بفرستم توی خونه ای که زنم داخلش هست؟؟ تخت سینه ام میکوبه و با عجز لب میزنه.. _من زن تو نیستممممم... عصبی دستهاش میگیرم و حرصی لب میزنم.. +زنمی.. بفهم اینو! بی حرف سرش روی شونه ام میزاره و من تمام ذهنم درگیر یک حرفش بود.. "کسی وارد این خونه شده بود" مغزم اجازه فکر کردن نمی‌داد اما کل وجودم وحشتش بیشتر می‌شد.. _پرستش، کی اومده بود اینجا؟! با شنیدن حرفم، صدای گریه اش بلند میشه و لب میزنه.. _نمیدونممم..من..من ترسیده بودممم... زن بود.. مرد بود... م. مم کل وجودش داشت میلرزید.. توی بغل میگیرمش و موهاشو نوازش میکنم.. _آروم باش قربونت برم. هیچی نیست...من پیشتم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌هجده حتی نمیدونم اطرافم چی میگذ
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نفسم داشت میرفت.. نمیتونستم بدون مستانه اینجا بمونم. اما.. من که جایی رو نداشتم. قید همه چیز رو به خاطر مستانه زده بودم و اون؟! اون لعنتی معلوم نبود به خاطر کدوم بی همه چیزی قید زندگی با من رو زده بود. کم بود درست! گاهی وقتا قسطا عقب می افتاد اونم درست. ولی بخدا که زندگی مون قشنگ بود! من جان میدادم برای بودنش.. حتی نمی‌گذاشتم یک لحظه حسرت زندگی دیگه ای رو بخوره. حتی نمیدونم چقدر گذشته بود اما شمار قطره های اشک و قطرات خون از دستم در رفته بود... از جا بلند میشم و دستم به دیوار میگیرم کمرم شکسته بود. نگاهی از آیینه نیمه شکسته به خودم ميندازم. سفیدی لا به لای موهام باعث میشه پوزخندی بزنم. آخرین بار مستانه برای چند تار مو سفید ساعت ها گریه کرده بود. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_141 بهت زده از خودم فاصله اش میدم و
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » با ترس ازم جدا شد و لب زد _ دیگه..دیگه.. حق نداری شبها تنهام بزاری! لبخند کجی روی لبهام میشینه.. دخترک 19 سال داشت اما وقتی گریه میکرد شبیه بچه های 2 ساله میشد... خنده ای میکنم و لب میزنم.. +نمیزارم بی حال روی زمین میشینه و لب میزنه.. _بخدا نفهمیدم چی شد..از ترس، پشت کمد نشسته بودم... بغضش شدید میشه و صداش گرفته تر.. _ص.. صدای در اومد.. باز شد! یکی در رو باز کرد! دستم بالا میارم و روی سرم میزارم.. نمیگذاشت! این سردرد لعنتی امان نمی‌داد بفهمم چی میگه.. _صدای..ی خانم بود... بغضش میشکنه و لب میزنه.. _بخدا دیگه چیزی نفهمیدم... من.. نمیفهمم.. هیچ چیز از حرفهاش نمیفهمم و جرقه ای که توی مغزم میزنه کل وجودم رو میسوزونه.. لادن! اون صدای زن لادن بوده. تنها کسی که کلید این خونه رو داشت همون کثافت بود و من خَر هنوز کلید این در و عوض نکرده بودم.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
سلام عزیزان 🥰😉 تعطیلات تون بخیر . خیلی از دوستان ،پی وی درخواست مجدد تخفیف داشتن اما امکانش نبود. امشب هم به خاطر دوستای عزیزی که بهمون اضافه شده و هم به خاطر درخواست های شما آخرین تخفیف رو قرار می‌دیم. تا فردا شب ساعت ۱۲ ، میتونید vip رو فقط و فقط به قیمت ۸۰ خریداری کنید . - ۱۵۰ پارت جلوتریم و یک عالمه اتفاق خفن افتاده ... - خبری از تبلیغ نیست .. مبلغ ۸۰ هزار تومن رو به شماره کارت زیر ارسال کنید ۶۰۳۷۹۹۷۱۴۸۵۹۸۳۴۶ اکبرزاده @ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » کنارش میشینم و دستش بین دستهام میگیرم.. چهره اش از هر وقت دیگه ای مظلوم تره... کاش حرف می‌زد.. کاش چیزی شنیده باشه تا بدونم اون لادن کثافط چی میخواسته اینجا! اون فقط یک چیز اینجا داشته که اونم... از فکرش سرم گیج میره.. خدا کنه فکرم درست از آب در نیاد و گرنه اون عوضی هر کاری که بتونه میکنه.. + اسم دختره لادن نبود؟! _نمیدونم.. چیزی نگفت! +دنبال چیزی بود؟! اصلا... اصلا چی گفتن! چشم هاش رو هم میزاره و لب میزنه.. _رسید! به یک آقایی که اسمش رضا بود گفت دنبال رسید بگرده. بهت زده بهش خیره میشم و لب میزنم. +یاحسین! ترسیده میزنه زیر گریه و دستش روی دهنش میزاره... خیره نگاهم میکنه.. پس لادن برای همین، امشب نیومده بود اونجا.. ! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا