میدونین توی vip چخبره 😳.
امیر علی بدجور وا داده و نمیدونه با پرستش و دلبری هاش چیکار کنه 😭😭😭.
خوشکلا بیشتر از 150 پارت اختلاف داریم و جلوتریم 🤭.
جهت عضویت مبلغ 85 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید .
6037997148598346
اکبرزاده
فیش خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدنوزده نفسم داشت میرفت.. نمیتو
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدبیست
نفس عمیقی میکشم و مردد دستم رو بالا میارم.
سخت بود برام اینجا اومدن ولی اگه اینجا نمیومدم یک بلایی سر خودم میآوردم.
یا شاید هم مستانه رو پیدا میکردم بلایی سر اون و بچه توی شکمش می آوردم..
_بله؟!
فریبا بود.
خواهر کوچیکه و لجباز عالم
+فوادم!
حتی صدای نفس کشیدنش هم نمیاد
_مامان فوااا...
صداش قطع میشه و در باز میشه..
لبخند کجی روی لبهام میشینه.
داخل میشم و نگاهی به حیاط که چه عرض کنم باغ بابا ميندازم.
نفس عمیقی میکشم و چشم روی هم میزارم.
دست راستم از شدت خونریزی بی حس شده بود..
در باز میشه و مامان بیرون میاد.
_الهی من فدات بشم بالاخره اومدی... قدمت رو..
حرکت چشمهاش پایین میاد و روی دستم مکث میکنه
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدبیست نفس عمیقی میکشم و مردد د
رمان قانون عشق ۵۰ پارت جلوتریم و اتفاق هایی برای زندگی فواد و مستانه افتاده که هیچکس تصورش هم نمیکنه .
جهت عضویت در چنل vip رمان قانون عشق مبلغ ۷۸ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید.
6037997148598346
اکبرزاده
فیش تون رو به شماره کارت زیر ارسال نمایید
@ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_144 مقابلش میشیم و زل میزنم به چهره
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_145
+بلند شو پرستش. دیر وقته!
وحشت زده دستم چنگ میزنه.
_نمیخوام.
+یعنی چی نمیخوای؟! میخوای تا صبح بشینی اینجا؟!
سری به نشونه منفی تکون میده و لب باز میکنه.
_نه.. من.. من.. میخوام بیام تو اتاق تو!
از حرفش خنده ام میگیره..
لبهام توی هم جمع میکنم که مشت آرومی به قفسه سینه ام میزنه..
_ نخند! فقط میترسم..
سری تکون میدم و از جا بلند میشم..
+باشه! بیا اتاق من.. فقط یه چیزی...
از جا بلند میشه و سوالی بهم نگاه میکنه..
_ چی!!
لبخند شیطونی میزنم و لب باز میکنم.
+اتاق من تختش دو نفرس..
چند ثانیه گیج بهم خیره میشه و در آخر رنگ صورتش در لحظه قرمز میشه..
با خجالت لب میزنه..
_واقعا که!
میخندم و از اتاق بیرون میزنم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدبیست نفس عمیقی میکشم و مردد د
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدبیستیک
وحشت زده توی صورتش میکوبه.
_یا فاطمه زهرا.
دستم مشت میکنم و بی حس بهش خیره میشم..
فریبا ترسیده بیرون میاد و نگاهی بهم میندازه.
_یاخدا داداش! دستتت
جلو میرم و سعی میکنم ارومشون کنم.
هیچ حوصله جواب دادن نداشتم.
+چرا آشوب میکنید؟! چیزی نیست لیوان توی دستم شکست.
مامان چشم های اشکی اش رو بالا میاره و یک نفس لب میزنه.
_زنت کو؟!
مامان هیچ وقت براش مهم نبود مستانه کجاست..
الان هم میترسید!
میترسید بلایی سرش آورده باشم.
+خونه!
نگاهی به چشم هام میندازه که سرم سمت دیگه ای میچرخونم.
از چشم هام میتونست همه چیز رو بخونه.
+تا صبح میخواین همین جا نگهم دارید؟!
فریبا دست مامان میگیره
_بیا داخل داداش! خیلی کار خوبی کردی اومدی..
نفس عمیقی میکشم که مامان با صدای عصبی رو به فریبا لب میزنه.
_برو باند بیار دست داداشت رو ببند.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_145 +بلند شو پرستش. دیر وقته! وحشت
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_146
تی شرت رو از تن بیرون میارم و نفس عمیقی میکشم..
وسط تابستون بود و هوا جهنم شده بود..
نفس عمیقی میکشم و در تراس رو باز میکنم..
روی تخت دراز میکشم و زل میزنم به در تا پرستش داخل بیاد..
با داخل اومدنش گیج به پتو و بالش دستش زل میزنم..
+اینا چیه دیگه؟!
یکی دستاش بالا میاره و لب میزنه..
_این پتو!
اون یکی دستش بالا میاره و ادامه میده.
_اینم بالش.
پوکر بهش خیره میشم..
+خب ک چی؟! میخوای رو زمین بخوابی؟
سری به نشونه مثبت تکون میده که بی حس لب میزنم.
+شرمنده، من نمیتونم بزارم روی زمین بخوابی. خودمم بخوام روی زمین بخوابم صبح گردن و کمرم گرفته...
خمیازه ای میکشم
+پس یا بیا روی این تخت بخواب یا برو اتاقت!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿