eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
953 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_143 کنارش میشینم و دستش بین دستهام
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » مقابلش میشیم و زل میزنم به چهره اشکی اش.. پرستش به این مدل زندگی کردن عادت نداشت که.. هر روز یک دردسر جدید.. این چیز ها عذابش میداد و نفسش بند می آورد. +پرستش.. چیزی نیست نترس! اونها دوست های من بودن. نگاه خشمگینش بالا میاد و با صدایی که از شدت گریه میلرزید جواب میده. _ حتی اون خانومه؟! میخندم!. دست خودم نیست و ناخودآگاه صدای خنده ام بلند میشه.. از الان داشت حساسیت نشون میداد؟! دستی به ته ریشم میکشم و به خودم مسلط میشم. +نه. اون خانومه از آشنا های رضا هست.. لعنت بهت رضا. صبح میدونستم باهات چیکار کنم.. فقط لحظه اول توی مهمونی اومد جلوی چشمم و بعدش غیب شد. حیف که الان حال پرستش از همه چیز مهم تر بود.. رنگش پریده بود از ترس! وگرنه میدونستم کجا و چجوری حساب اونو لادن عوضی رو برسم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
میدونین توی vip چخبره 😳. امیر علی بدجور وا داده و نمیدونه با پرستش و دلبری هاش چیکار کنه 😭😭😭. خوشکلا بیشتر از 150 پارت اختلاف داریم و جلوتریم 🤭. جهت عضویت مبلغ 85 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید . 6037997148598346 اکبرزاده فیش خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌نوزده نفسم داشت میرفت.. نمیتو
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نفس عمیقی میکشم و مردد دستم رو بالا میارم. سخت بود برام اینجا اومدن ولی اگه اینجا نمیومدم یک بلایی سر خودم می‌آوردم. یا شاید هم مستانه رو پیدا میکردم بلایی سر اون و بچه توی شکمش می آوردم.. _بله؟! فریبا بود. خواهر کوچیکه و لجباز عالم +فوادم! حتی صدای نفس کشیدنش هم نمیاد _مامان فوااا... صداش قطع میشه و در باز میشه.. لبخند کجی روی لبهام میشینه. داخل میشم و نگاهی به حیاط که چه عرض کنم باغ بابا ميندازم. نفس عمیقی میکشم و چشم روی هم میزارم. دست راستم از شدت خونریزی بی حس شده بود.. در باز میشه و مامان بیرون میاد. _الهی من فدات بشم بالاخره اومدی... قدمت رو.. حرکت چشم‌هاش پایین میاد و روی دستم مکث میکنه 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌بیست نفس عمیقی میکشم و مردد د
رمان قانون عشق ۵۰ پارت جلوتریم و اتفاق هایی برای زندگی فواد و مستانه افتاده که هیچکس تصورش هم نمیکنه . جهت عضویت در چنل vip رمان قانون عشق مبلغ ۷۸ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید. 6037997148598346 اکبرزاده فیش تون رو به شماره کارت زیر ارسال نمایید @ellahe_banoo
دوستت دارم، بسیار، هنوز... :)
پنبه نهیم گوش را، از هذیان این و آن . .🪞✨
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_144 مقابلش میشیم و زل میزنم به چهره
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » +بلند شو پرستش. دیر وقته! وحشت زده دستم چنگ میزنه. _نمیخوام. +یعنی چی نمیخوای؟! میخوای تا صبح بشینی اینجا؟! سری به نشونه منفی تکون میده و لب باز میکنه. _نه.. من.. من.. میخوام بیام تو اتاق تو! از حرفش خنده ام میگیره.. لبهام توی هم جمع میکنم که مشت آرومی به قفسه سینه ام میزنه.. _ نخند! فقط میترسم.. سری تکون میدم و از جا بلند میشم.. +باشه! بیا اتاق من.. فقط یه چیزی... از جا بلند میشه و سوالی بهم نگاه میکنه.. _ چی!! لبخند شیطونی میزنم و لب باز میکنم. +اتاق من تختش دو نفرس.. چند ثانیه گیج بهم خیره میشه و در آخر رنگ صورتش در لحظه قرمز میشه.. با خجالت لب میزنه.. _واقعا که! میخندم و از اتاق بیرون میزنم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌بیست نفس عمیقی میکشم و مردد د
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 وحشت زده توی صورتش میکوبه. _یا فاطمه زهرا. دستم مشت میکنم و بی حس بهش خیره میشم.. فریبا ترسیده بیرون میاد و نگاهی بهم میندازه. _یاخدا داداش! دستتت جلو میرم و سعی میکنم ارومشون کنم. هیچ حوصله جواب دادن نداشتم. +چرا آشوب میکنید؟! چیزی نیست لیوان توی دستم شکست. مامان چشم های اشکی اش رو بالا میاره و یک نفس لب میزنه. _زنت کو؟! مامان هیچ وقت براش مهم نبود مستانه کجاست.. الان هم می‌ترسید! می‌ترسید بلایی سرش آورده باشم. +خونه! نگاهی به چشم هام میندازه که سرم سمت دیگه ای میچرخونم. از چشم هام میتونست همه چیز رو بخونه. +تا صبح میخواین همین جا نگهم دارید؟! فریبا دست مامان میگیره _بیا داخل داداش! خیلی کار خوبی کردی اومدی.. نفس عمیقی میکشم که مامان با صدای عصبی رو به فریبا لب میزنه. _برو باند بیار دست داداشت رو ببند. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_145 +بلند شو پرستش. دیر وقته! وحشت
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » تی شرت رو از تن بیرون میارم و نفس عمیقی میکشم.. وسط تابستون بود و هوا جهنم شده بود.. نفس عمیقی میکشم و در تراس رو باز میکنم.. روی تخت دراز میکشم و زل میزنم به در تا پرستش داخل بیاد.. با داخل اومدنش گیج به پتو و بالش دستش زل میزنم.. +اینا چیه دیگه؟! یکی دستاش بالا میاره و لب میزنه.. _این پتو! اون یکی دستش بالا میاره و ادامه میده. _اینم بالش. پوکر بهش خیره میشم.. +خب ک چی؟! میخوای رو زمین بخوابی؟ سری به نشونه مثبت تکون میده که بی حس لب میزنم. +شرمنده، من نمیتونم بزارم روی زمین بخوابی. خودمم بخوام روی زمین بخوابم صبح گردن و کمرم گرفته... خمیازه ای میکشم +پس یا بیا روی این تخت بخواب یا برو اتاقت! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿