eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
942 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌بیست‌سه از جا بلند میشم و به سمت
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نفس عمیقی میکشم. _ آقا فواد بد مریضی، آیا تقصیر منه که سوپ جو محل کارت مسمومت کرده که امروز بهم اخم کردی؟! قطره اشک سمجی از گوشه چشم هام پایین میاد. کلیپ رو قطع میکنم و نفس عمیقی میکشم. همه جا بوی مستانه می آمد همه جا چشم های مستانه بود که مقابلم قرار می‌گرفت. چطور تونست؟! اون... اون نحسی... اون چیزی که باعث جدایی من و مستانه شده بود بچه ای بود که پدرش من نبودم. با این فکر دیونه میشم.. عصبی دستم روی تخت مشت میکنم تا دکور و شیشه های اینجا رو هم نشکونم. کشو کنار تخت رو باز میکنم و خشاب قرص آرام بخش رو بیرون میکشم. 3 تا رو با هم بالا ميندازم و چشم روی هم میزارم. بهتر بود تا قبل از دیوانگی ام از بی خوابی کمی به خواب برم. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌بیست‌چهار نفس عمیقی میکشم. _ آقا
جهت عضویت در vip این رمان مون مبلغ ۷۸ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده. فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_152 کلافه توی پیشونی اش میکوبه و نگا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » _میتونی بلند شی؟. نگاه کوتاهی بهش ميندازم. +نه! جلو میاد و دستش به سمتم میاره.. _ بزار من کمکت کنم. عقب میکشم.. +نمیخوام! دلخور بودم و خودم هم نمیدونستم چرا همه اتفاق هایی که افتاده بود رو از چشم او میدیدم.. نگاه عاجزی به پام انداخت و ادامه داد _لجبازی نکن پرستش! بی حرف روی صندلی نشسته بودم. داشتم میدیدم که چجوری کل اشپز رو خون برداشته اما لجبازی ام نمیگذاشت ازش کمک بخوام + همه چیز تقصیر توعه! _من بگم غلط کردم خوبه؟! توقع هر حرفی رو ازش داشتم الا این یکی. دستم به میز میگیرم و از جا بلند میشم.. _بزار دستت رو بگیرم.. دروغ چرا.. خجالت هم میکشیدم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_153 _میتونی بلند شی؟. نگاه کوتاهی
- آخرین مهلت جهت عضویت در vip رمان پرستش عشق .. عزیزان vip رمان پرستش عشق امشب بسته میشه و تا چند روز عضویت نداره. توی vip پارت ۳۴۰ هستیم 😵. -جهت عضویت در چنل VIP مبلغ 85 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » دست پشت کمرم میندازه که از خجالت تموم وجودم منقبض میشه.. نفس عمیقی میکشم و قدمی به سمت جلو برمیدارم. _ پاتو روی زمین نزار. قدم به قدم جلو میرفتیم و بخدا هیچ چیز نمیفهمیدم. حتی از خجالت دردم رو هم فراموش کرده بودم و به تنها چیزی که فکر میکردم دست امیر علی بود که جلو اومده بود . در عقب ماشین رو باز کرد و اشاره ای بهم کرد _پاتو دراز کن تا بهش فشار نیاد نگاهی به پام میندازه و با درد چشم روی هم میزاره.. _میترسم با چیزی ببندم شیشه بیشتر بره توی پاهات. اما من توی این شرایط حتی نمیتونستم دهن باز کنم و جوابش رو بدم.. برعکس من حسابی پر حرف شده بود... شاید هم می‌ترسید از شدت خونی که رفته بیهوش بشم. حس میکردم پلک هام سنگین شده و همین یکی از دلایل بی حالی و ساکت بودنم شده بود... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " امیر علی " از آیینه نگاهی به چهره بی حال پرستش ميندازم.. کلافه ضربه ای به فرمون میزنم و عصبی نفس عمیقی میکشم.. +پرستش؟! جوابی نمیده و میبینم که چشم هاش روی هم میره.. عصبی پامو روی گاز فشار میدم و زیر لب حرص میخورم. عصبی دستی به چشم هام میکشم... حالا فاصله 5 دقیقه ای تا بیمارستان هزار دقیقه شده بود یا رسیدن به بیمارستان نفس عمیقی میکشم و در ماشین باز میکنم.. مانتو اش بهم ریخته تن کرده و روسری اش آزادانه روی سرش ریخته.. سرم داغ میکنه! حالا میفهمم چرا چادر می‌پوشید.. نمیخواستم کسی اینجوری بیینتش... عصبی چنگی به موهام میکشم و چشم هام روی هم میزارم.. هیچ کار نمیتونستم بکنم. توی عمرم انقدر کلافه نبودم و کلافگی ام از وقتی که چشم هاش بسته شده بود هزار برابر شده بود 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 " مستانه " با تیر کشیدن دلم از خواب میپرم و وحشت زده دست روی دلم میزارم.. نفسم بند اومده و مات و مبهوت به مقابلم خیره ام. حتی نمیدونستم چی باید بگم! اشک از چشم هام جاری میشه و روی گونه ام میوفته.. دهنم مثل ماهی باز و بسته میشه اما هیچ چیز نمیتونم بگم با تیر کشیدن شکمم جیغی از درد میکشم و دست روی دلم میزارم. تمام وجودم خیس از عرق هست و دستهام از شدت وحشت میلرزه.. حرف ها صبح داره مغزم متلاشی میکنه.. نکنه... نکنه بلایی سر اون بچه بیاد؟! +سیمییییین! روی تخت دراز میکشم و بلند میزنم زیر گریه.. در باز میشه و سیمین هراسون داخل میاد. با دیدن من دست روی سرش میزاره و لب میزنه _یا فاطمه زهرا.. با آخرین توانم مینالم. +ب... بچه ام سیمین.. بچه اممم 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼