eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
942 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_152 کلافه توی پیشونی اش میکوبه و نگا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » _میتونی بلند شی؟. نگاه کوتاهی بهش ميندازم. +نه! جلو میاد و دستش به سمتم میاره.. _ بزار من کمکت کنم. عقب میکشم.. +نمیخوام! دلخور بودم و خودم هم نمیدونستم چرا همه اتفاق هایی که افتاده بود رو از چشم او میدیدم.. نگاه عاجزی به پام انداخت و ادامه داد _لجبازی نکن پرستش! بی حرف روی صندلی نشسته بودم. داشتم میدیدم که چجوری کل اشپز رو خون برداشته اما لجبازی ام نمیگذاشت ازش کمک بخوام + همه چیز تقصیر توعه! _من بگم غلط کردم خوبه؟! توقع هر حرفی رو ازش داشتم الا این یکی. دستم به میز میگیرم و از جا بلند میشم.. _بزار دستت رو بگیرم.. دروغ چرا.. خجالت هم میکشیدم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_153 _میتونی بلند شی؟. نگاه کوتاهی
- آخرین مهلت جهت عضویت در vip رمان پرستش عشق .. عزیزان vip رمان پرستش عشق امشب بسته میشه و تا چند روز عضویت نداره. توی vip پارت ۳۴۰ هستیم 😵. -جهت عضویت در چنل VIP مبلغ 85 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » دست پشت کمرم میندازه که از خجالت تموم وجودم منقبض میشه.. نفس عمیقی میکشم و قدمی به سمت جلو برمیدارم. _ پاتو روی زمین نزار. قدم به قدم جلو میرفتیم و بخدا هیچ چیز نمیفهمیدم. حتی از خجالت دردم رو هم فراموش کرده بودم و به تنها چیزی که فکر میکردم دست امیر علی بود که جلو اومده بود . در عقب ماشین رو باز کرد و اشاره ای بهم کرد _پاتو دراز کن تا بهش فشار نیاد نگاهی به پام میندازه و با درد چشم روی هم میزاره.. _میترسم با چیزی ببندم شیشه بیشتر بره توی پاهات. اما من توی این شرایط حتی نمیتونستم دهن باز کنم و جوابش رو بدم.. برعکس من حسابی پر حرف شده بود... شاید هم می‌ترسید از شدت خونی که رفته بیهوش بشم. حس میکردم پلک هام سنگین شده و همین یکی از دلایل بی حالی و ساکت بودنم شده بود... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " امیر علی " از آیینه نگاهی به چهره بی حال پرستش ميندازم.. کلافه ضربه ای به فرمون میزنم و عصبی نفس عمیقی میکشم.. +پرستش؟! جوابی نمیده و میبینم که چشم هاش روی هم میره.. عصبی پامو روی گاز فشار میدم و زیر لب حرص میخورم. عصبی دستی به چشم هام میکشم... حالا فاصله 5 دقیقه ای تا بیمارستان هزار دقیقه شده بود یا رسیدن به بیمارستان نفس عمیقی میکشم و در ماشین باز میکنم.. مانتو اش بهم ریخته تن کرده و روسری اش آزادانه روی سرش ریخته.. سرم داغ میکنه! حالا میفهمم چرا چادر می‌پوشید.. نمیخواستم کسی اینجوری بیینتش... عصبی چنگی به موهام میکشم و چشم هام روی هم میزارم.. هیچ کار نمیتونستم بکنم. توی عمرم انقدر کلافه نبودم و کلافگی ام از وقتی که چشم هاش بسته شده بود هزار برابر شده بود 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 " مستانه " با تیر کشیدن دلم از خواب میپرم و وحشت زده دست روی دلم میزارم.. نفسم بند اومده و مات و مبهوت به مقابلم خیره ام. حتی نمیدونستم چی باید بگم! اشک از چشم هام جاری میشه و روی گونه ام میوفته.. دهنم مثل ماهی باز و بسته میشه اما هیچ چیز نمیتونم بگم با تیر کشیدن شکمم جیغی از درد میکشم و دست روی دلم میزارم. تمام وجودم خیس از عرق هست و دستهام از شدت وحشت میلرزه.. حرف ها صبح داره مغزم متلاشی میکنه.. نکنه... نکنه بلایی سر اون بچه بیاد؟! +سیمییییین! روی تخت دراز میکشم و بلند میزنم زیر گریه.. در باز میشه و سیمین هراسون داخل میاد. با دیدن من دست روی سرش میزاره و لب میزنه _یا فاطمه زهرا.. با آخرین توانم مینالم. +ب... بچه ام سیمین.. بچه اممم 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » دکتر نگاهی به پای زخمی اش میندازه و همه نگاه من به صورت رنگ پریده و چشم های بسته اش هست! کلافه دستی به صورتم میکشم و نگاهی به دکتر میزنم.. +عمیقه؟! خودکار رو از جیب لباسش بیرون آورد و مشغول یادداشت کردن شد. _تقریبا! قرص ها و پماد هایی که مینویسم رو سر وقت استفاده کنید تا عفونت نکنه. سری تکون میدم که ادامه میده _ تا یک ماه هم نباید روی پاش کامل راه بره..اروم آروم پاشو روی زمین بزاره که به پاش فشار نیاد! فقط توی یک کلمه جواب میدم. +کی به هوش میاد؟! _بیهوشی اش به خاطر خونی هست که ازش رفته. چند ساعت دیگه به هوش میاد میتونید مرخصش کنید! نقس عمیقی میکشم و بی حرف روی صندلی کنار دستش میشینم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " به سختی پلک هام از هم فاصله میدم و نگاهی به اطراف ميندازم.. بو بیمارستان که به بینی ام میخوره ناخودآگاه چشم هام روی هم میاد.. از این بو تنفر داشتم.. چشم هام مجدد باز میکنم و چشم میچرخونم! اینجا چیکار میکردم؟! پام.. شیشه ای که نصفه شب توی پام رفته بود و بعدش دیگه چیزی متوجه نشده بودم... با دیدن امیر علی اونم توی فاصله کم که سرش روی دسته تخت گذاشته بود و خواب رفته بود ناخودآگاه تپش قلب میگیرم.. داشت احساس امنیت بهم میداد! میترسیدم... میترسیدم دلم اسیرش بشه و اون خاطر خواهم نباشه. اونوقت تا آخر عمر باید زجر و عذاب میکشیدم... نگاهی به ساعت ميندازم! ابروهام بالا میپره. 7 و ده دقیقه بود!. دست بالا میارم و روی شونه امیر علی میزارم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿