پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_152 کلافه توی پیشونی اش میکوبه و نگا
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_153
_میتونی بلند شی؟.
نگاه کوتاهی بهش ميندازم.
+نه!
جلو میاد و دستش به سمتم میاره..
_ بزار من کمکت کنم.
عقب میکشم..
+نمیخوام!
دلخور بودم و خودم هم نمیدونستم چرا همه اتفاق هایی که افتاده بود رو از چشم او میدیدم..
نگاه عاجزی به پام انداخت و ادامه داد
_لجبازی نکن پرستش!
بی حرف روی صندلی نشسته بودم.
داشتم میدیدم که چجوری کل اشپز رو خون برداشته اما لجبازی ام نمیگذاشت ازش کمک بخوام
+ همه چیز تقصیر توعه!
_من بگم غلط کردم خوبه؟!
توقع هر حرفی رو ازش داشتم الا این یکی.
دستم به میز میگیرم و از جا بلند میشم..
_بزار دستت رو بگیرم..
دروغ چرا..
خجالت هم میکشیدم
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_153 _میتونی بلند شی؟. نگاه کوتاهی
- آخرین مهلت جهت عضویت در vip رمان پرستش عشق ..
عزیزان vip رمان پرستش عشق امشب بسته میشه و تا چند روز عضویت نداره.
توی vip پارت ۳۴۰ هستیم 😵.
-جهت عضویت در چنل VIP مبلغ 85 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_154
دست پشت کمرم میندازه که از خجالت تموم وجودم منقبض میشه..
نفس عمیقی میکشم و قدمی به سمت جلو برمیدارم.
_ پاتو روی زمین نزار.
قدم به قدم جلو میرفتیم و بخدا هیچ چیز نمیفهمیدم.
حتی از خجالت دردم رو هم فراموش کرده بودم و به تنها چیزی که فکر میکردم دست امیر علی بود که جلو اومده بود .
در عقب ماشین رو باز کرد و اشاره ای بهم کرد
_پاتو دراز کن تا بهش فشار نیاد
نگاهی به پام میندازه و با درد چشم روی هم میزاره..
_میترسم با چیزی ببندم شیشه بیشتر بره توی پاهات.
اما من توی این شرایط حتی نمیتونستم دهن باز کنم و جوابش رو بدم..
برعکس من حسابی پر حرف شده بود...
شاید هم میترسید از شدت خونی که رفته بیهوش بشم.
حس میکردم پلک هام سنگین شده و همین یکی از دلایل بی حالی و ساکت بودنم شده بود...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_155
" امیر علی "
از آیینه نگاهی به چهره بی حال پرستش ميندازم..
کلافه ضربه ای به فرمون میزنم و عصبی نفس عمیقی میکشم..
+پرستش؟!
جوابی نمیده و میبینم که چشم هاش روی هم میره..
عصبی پامو روی گاز فشار میدم و زیر لب حرص میخورم.
عصبی دستی به چشم هام میکشم...
حالا فاصله 5 دقیقه ای تا بیمارستان هزار دقیقه شده بود
یا رسیدن به بیمارستان نفس عمیقی میکشم و در ماشین باز میکنم..
مانتو اش بهم ریخته تن کرده و روسری اش آزادانه روی سرش ریخته..
سرم داغ میکنه!
حالا میفهمم چرا چادر میپوشید..
نمیخواستم کسی اینجوری بیینتش...
عصبی چنگی به موهام میکشم و چشم هام روی هم میزارم..
هیچ کار نمیتونستم بکنم.
توی عمرم انقدر کلافه نبودم و کلافگی ام از وقتی که چشم هاش بسته شده بود هزار برابر شده بود
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدبیستپنج
" مستانه "
با تیر کشیدن دلم از خواب میپرم و وحشت زده دست روی دلم میزارم..
نفسم بند اومده و مات و مبهوت به مقابلم خیره ام.
حتی نمیدونستم چی باید بگم!
اشک از چشم هام جاری میشه و روی گونه ام میوفته..
دهنم مثل ماهی باز و بسته میشه اما هیچ چیز نمیتونم بگم
با تیر کشیدن شکمم جیغی از درد میکشم و دست روی دلم میزارم.
تمام وجودم خیس از عرق هست و دستهام از شدت وحشت میلرزه..
حرف ها صبح داره مغزم متلاشی میکنه..
نکنه...
نکنه بلایی سر اون بچه بیاد؟!
+سیمییییین!
روی تخت دراز میکشم و بلند میزنم زیر گریه..
در باز میشه و سیمین هراسون داخل میاد.
با دیدن من دست روی سرش میزاره و لب میزنه
_یا فاطمه زهرا..
با آخرین توانم مینالم.
+ب... بچه ام سیمین.. بچه اممم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_156
دکتر نگاهی به پای زخمی اش میندازه و همه نگاه من به صورت رنگ پریده و چشم های بسته اش هست!
کلافه دستی به صورتم میکشم و نگاهی به دکتر میزنم..
+عمیقه؟!
خودکار رو از جیب لباسش بیرون آورد و مشغول یادداشت کردن شد.
_تقریبا! قرص ها و پماد هایی که مینویسم رو سر وقت استفاده کنید تا عفونت نکنه.
سری تکون میدم که ادامه میده
_ تا یک ماه هم نباید روی پاش کامل راه بره..اروم آروم پاشو روی زمین بزاره که به پاش فشار نیاد!
فقط توی یک کلمه جواب میدم.
+کی به هوش میاد؟!
_بیهوشی اش به خاطر خونی هست که ازش رفته. چند ساعت دیگه به هوش میاد میتونید مرخصش کنید!
نقس عمیقی میکشم و بی حرف روی صندلی کنار دستش میشینم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_157
" پرستش "
به سختی پلک هام از هم فاصله میدم و نگاهی به اطراف ميندازم..
بو بیمارستان که به بینی ام میخوره ناخودآگاه چشم هام روی هم میاد..
از این بو تنفر داشتم..
چشم هام مجدد باز میکنم و چشم میچرخونم!
اینجا چیکار میکردم؟!
پام..
شیشه ای که نصفه شب توی پام رفته بود و بعدش دیگه چیزی متوجه نشده بودم...
با دیدن امیر علی اونم توی فاصله کم که سرش روی دسته تخت گذاشته بود و خواب رفته بود ناخودآگاه تپش قلب میگیرم..
داشت احساس امنیت بهم میداد!
میترسیدم...
میترسیدم دلم اسیرش بشه و اون خاطر خواهم نباشه.
اونوقت تا آخر عمر باید زجر و عذاب میکشیدم...
نگاهی به ساعت ميندازم!
ابروهام بالا میپره.
7 و ده دقیقه بود!.
دست بالا میارم و روی شونه امیر علی میزارم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿