eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
939 عکس
69 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » دست هاش زیر سرش میزاره و زل میزنه به سقف.. _ فردا حاج صادق میاد. ابرویی بالا ميندازم که ادامه میده. _زیاد علاقه ای به دیدنش ندارم ولی خب... این خونه بر اونه!هر وقت بخواد میتونه بیاد اینجا. نفس عمیقی میکشم و چیزی نمیگم.. حرف هاش نسبت به پدرش حس بدی بهم میداد. +چرا انقدر حساسیت نشون میدی نسبت بهش؟! اون هر چی باشه یک مرد تنها بوده که بعد از مرگ مادرت تورو به سختی بزرگ کرده... سمتم میچرخه و جدی زل میزنه به چهره سوالی ام.. _از اجبار متنفرم! همون کاری که حاج صادق 20 سال با من کرده و حتی لباس های تنمو به اجبار پوشیده برام... +منم یکی از اون اجبار هام! سکوت میکنه.. توقع هر حرفی رو دارم الا این یکی. _به خاطر همینه نمیتونم کنار بیام 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_162 دست هاش زیر سرش میزاره و زل م
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ماتم میبره و بهت زده بهش خیره ام.. چجور میتونست هنوز هم اینجوری باهام حرف بزنه؟. نقس عمیقی میکشم و با صدایی که بالا نمیاد لب میزنم. +شبت بخیر! انگار متوجه هست چی گفته چرا که سکوت میکنه و دیگه چیزی نمیگه... سر میچرخونم و چشم روی هم میزارم.. اما هرکار میکنم نمیتونم چیزی نگم. + اَمیر علی! _بله +میشه بزاری مادرم بیاد پیشم؟! توی این شرایط خیلی دلم میخواد کنارم باشه. _من که گفتم صبح تا شب هرکاری که بخوای انجام میدم برات! نفس عمیقی میکشم و چشم روی هم میزارم. تلخ شده بودم! زهر میزد و توقع داشت آروم باشم اما تلخ بودم.. + با این ازدواج کنار نیومدم. مادرم باشه بهتره! نگذاشتم چیزی بگه و روی پهلو درآز میکشم. صدای نفس های حرصی اش رو می‌شنوم ولی آروم نمیشم.. دلم از حرفش گرفته و نمیدونستم باید چیکار کنم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
. با او میتوانستم، پس از ساعت ها گریه... به چیز های کوچَک بخندم:)🍷🕊
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 میخندم و روی تخت میشینم. جدی زل میزنم بهش و دندون هام روی هم می‌سابم! +یعنی نمیدونم کجاست! پیش کیه... با کیه..هیچی نمیدونم... ساعد فاصله ای تا سکته کردن نداره. پس چرا من سکته نمیکردم؟! مگه همه عمرم از این روز ن میترسیدم؟! از اینکه مستانه پسم بزنه و مجبور بشم برگردم به خونه ای که خودم ترکش کرده بودم؟! دستم روی تخت مشت میشه و بی حرف زل میزنم بهش. +همه چیز تموم شد ساعد! از جا میپره و به سمتم میاد. _دیونه شدی؟! نکنه... نکنه دست خونی ات به خاطر.. بی حوصله سر تکون میدم +چی میگی ساعد؟! تو که میدونی من روی مستانه دست... ساکت میشم.. با چشم های درشت زل میزنم با ساعد و وحشت ساعد رو هم بیشتر میکنم دست بلند کرده بودم! من مستانه رو زده بودم.. سیلی که اون شب بهش زدم خودمو تا صبح از پا انداخت. جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۷۸ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی رو به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_163 ماتم میبره و بهت زده بهش خیره ا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » "امیر علی " نگاهی به تی شرت سفیدی که تن کرده بودم انداختم. نگاهی به پرستش که روی تخت دراز کشیده بود ميندازم و به سمتش میرم.. نگاهی به چهره غرق خوابش ميندازم و نفس عمیقی میکشم. دلم میخواست بب و س مش! فکرش چند روزی بود افتاده بود توی سرم و نمیخواستم! نمیخواستم بدون خواست خودش نزدیک بشم بهش .. کلافه دستی به صورتم میکشم و ازش فاصله میگیرم! حاج صادق امروز میخواست بیاد اینجا و به قول خودش پرستش رو ببینه! اما من که میدونستم! می‌ترسید از اینکه بلایی بر سر دخترک اسفندیاری بیارم و تا آخر عمر اون عذاب وجدان خرخره اش رو رها نکنه! بی حوصله از آپارتمان بیرون میزنم و به سمت ماشین خاک گرفته ام میرم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " با صدای دَر کلافه روی تخت میشینم و حرصی زل میزنم به دیوار.. کجا رفته بود امیر علی که قرار بود حواسش به من باشه؟؟ با ضربه هایی که محکم توی در می‌خورد و صدای حاج صادق، موبایلم رو برمیدارم و شماره امیر علی رو میگیرم. _بله خانومی؟! نفس توی سینه ام حبس میشه و گیج به شماره اش خیره میشم. حالش خوب بود؟! +امیر علی؟! _بله؟؟ نفس عمیقی میکشم و هنوز هم گوشه ای از قلبم بابت حرفش تند میزنه.. +حاج صادق پشت در هست! حالا اونه که مکث میکنه.. _باشه باشه! الان خودم میرسونم. منتظر نمیمونه چیزی بگم و تماس رو قطع میکنه.. بی حوصله سرم رو به پشتی تخت تکیه میدم وچشم هام روی هم میزارم. این رمان توی vip اختلاف 200 پارتی رو هم رد کرده و به عالمه غوغا بپا شده . جهت عضویت در چنل vip مبلغ 89 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نفسم رو با درد بیرون میدم که صدای ساعد بلند میشه. _د بنال دیگه! چه بلایی سرش اوردیییی؟! تنها کسی توی خانواده که حس بدی نسبت به مستانه نداشت همین ساعد بود. هرچند که حالا فکر میکنم من و ساعد احمق هایی بودیم که گول بازی های مستانه رو خوردیم. +شیشه دکور شکوندم! میخنده! از روی تمسخر و هیزم میریزه روی آتش درونم.. عصبی چشم میبندم _تو؟! از کی تاحالا فوادی که عصبانیتش بلند نمیشد اینجوری لات شده؟! نمیدونست آروم بودن من فقط به خاطر مستانه بوده؟! +حوصله ندارم ساعد! برو بزار به درد خودم بمیرم جدی میشه.. جلو میاد و یقه ام می‌چسبه.. با صدایی که فقط سعی در آروم نگه داشتنش داره زمزمه میکنه. _دختره کجاست فواد؟! چه بلایی سرش آوردی؟! تخت سینه اش میکوبم و عربده میزنم. +تو نمیخواد بالا خواه زن من در بیایییی! نترس... هیچ مرگش نیست. اون کسی که این وسط داره جون میده منمممم! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼