🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_171
زل میزنه بهم و رگ های گردنش رو میبینم که چجوری متورم شده..
حاج صادق از جا بلند میشه و نگاهی به امیر علی میندازه.
_ ساکت شو امیر، میخوای دختر مردمو بدبخت کنی؟!
جلو میره..
اونقدر عصبیه که میترسم درگیر بشه با حاجی..
_پرستش... دختر مردم.. نیست.
تخت سینه اش میکوبه و عربده میزنه.
_زن منههههه.
حاج صادق کلافه دستی به صورتش میکشه و با صدایی که سعی میکرد جلوی مم کنترلش کنه جواب میده.
_ میدونی زن داری و هنوزم پی عیش و نوش خودتی؟. این دختره چه گناهی کرده که افتاده دچار تو؟! تا کی باید با چشم خودش ببینه کثافت کاری هاتو..
امیر ساکت میشه.
چشم میچرخونه و نگاه لرزونش و بهم میدوزه..
خیره اس توی صورتم و ازم میخواد که دهن باز کنم ...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدسیسه
" پرستش "
چشم باز میکنم و از شدت نور چشم هام باز هم با درد روی هم قرار میگیره...
+فوا..
حرفم توی گلو خفه میشه و دهنم مزه زهر مار میگیره.
گوشم زنگ میزنه از شنیدن اسم شوهری که حتی نمیدونستم کجاست و خبری از حال خرابم نداره.
کاش چشم باز نمیکردم..
کاش نمیدیدم این روزهایی که عاجزانه دست و پا میزدم داخلش..
اشک هام شروع به باریدن میکنه و من حتی از حجم این گریه و شگون هم متعجبم..
با یاد بچه ای که داشت جان میداد وحشت زده چشم باز میکنم و زل میزنم به شکمم.
دستهام شروع به حرکت روی شکمم میکنه و وجب به وجب رو به سانت میکشه.
نفس راحتی میکشم که در باز میشه و سیمین داخل میاد
با دیدن چشم های بازم گل از گلش میشکفه و به سمتم پرواز میکنه
_الهی من فدات بشم که تو انقدر درد کشیدی!
غیر منطقی بود اگه دوست داشتم به جای سیمین فواد اینجا وایساده بود و اینجوری قربون صدقه ام میرفت؟.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدسیسه " پرستش " چشم باز میکنم و
عضو vip رمان قانون عشق نشدییید😱🤔..
اونجا ۱۰۰ پارت جلوتریم و یه عالمه اتفاق خفن افتاده .
جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۷۸ هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_172
لبهای لرزونم و از هم باز میکنم اما نمیتونم حرف بزنم.
حاج صادق که سکوت امیر علی رو میبینه سمت من میچرخه..
_نترس بابا! از این داد و بیداد پسر من اصلا نترس. من چیزی بخوام خودشو بکشه هم نمیتونه روی حرفم حرف بزنه...
بغض گلوم هر لحظه تشدید میشه و هیچ جوره نمیتونم کنترلش کنم.
امیر علی ضربه محکمی به پیشونی اش میکوبه...
بغضم با صدای بدی میشکنه و دست روی دهنم میزارم.
نفس نفس میزنه و از شدت عصبانیت دستهاش میلرزه..
_حاجی... نکن! پرستش هر چیزی نیست که قیدش رو بزنم.. بخدا این خونه و ماشینم از زیر پام بکشی قید این یکی رو نمیزنم..
نفس عمیقی میکشه و ادامه میده.
_نمیخواستمش قبول... الان میخوامش
حاج صادق پوزخندی به جز و ولز های امیر علی میزنه و رو بهش جواب میده..
_ لجبازی نکن پسر! خواستنت هم از روی لجبازیه...
رو به من ادامه میده.
_به خداوندی خدا... دهن باز کنی بگی نمیخوام این وصلتو.. دستتو میگیرم و همراه خودم از این خونه بیرون میبرم....
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
بزرگ ترین تخفیف vip رو به راه انداختیم .
اون هم مناسبت ولادت آقا امام رضا ( ع)
- توی vip بیشتر از ۲۰۰ پارت جلوتریییییم
به خاطر اختلاف ۲۰۰ پارتی که پیدا کردیم قراره قیمت vip رو به ۱۱۰ تومن بالا ببریییییم .
اما یه خبر خوبببببب🤭.
فقط و فقط تا ۲۴ ساعت و فردا ظهر ساعت ۱۲ براتون تخفیف زدیم اونم چه تخفیفیییییی...🤯
هرکس از این تخفیف استفاده نکنه باخت کردههههه😞.
فقط و فقط با مبلغ ۸۴ هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید و ببینید امیر علی چجوری عاشق پرستش شدههههه..
-جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۸۴ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید..
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال نمایید
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
این تخفیف فقط تا ساعت ۱۲ ظهر فردا به مناسبت ولادت امام رضا فعال است .
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
من امیرعلی ام ! یه سروان مذهبی !
بخاطر یه دختر که فکر می کردم پاک ترین دختر عالمه جلوی خانوادم ایستادم ولی روز عقد فهمیدم سالم نیست .
از همه دخترا متنفر شدم مامانم به اجبار دختر بچه ای رو برام عقد کرد که فکر میکردم مثل اون سالم نیست و اذیتش میکردم تا یه روز که دم مدرسه ش منتظر ایستاده بودم. با خودم غر میزدم:
«علاف یه دختربچه شدم! خاک بر سرت امیرعلی. اینهمه بهت احترام میذارن، حالا شدی تاکسی سرویس؟ مامانم هم رفته برام زن گرفته... دختر قحط بود؟»
دخترا از مدرسه اومدن بیرون. چشم میچرخوندم دنبال گندم. دیدمش. با یکی خداحافظی کرد و آروم راه افتاد. وقتی یه کم دور شد، بوق زدم. سرشو بلند نکرد. دوباره بوق زدم؛ بیتفاوت تندتر رفت. بار سوم دستمو گذاشتم رو بوق و ول نکردم.
با اخمای درهم داد زد:
_ مگه مرض داری؟ مزاحم میشی بیشعور...!
سرشو بالا آورد و با دیدنم ...
https://eitaa.com/joinchat/534185461C6b6c1d1b3f
بعد از نارویی که از عشقم خوردم، به هیچ دختری نزدیک نمی شدم تا اینکه به خودم اومدم و دیدم عاشق دخترکوچولویی شدم که زن اجباریمه ولی چون شب اول پسش زدم نمی ذاشت بهش ...🔥
https://eitaa.com/joinchat/534185461C6b6c1d1b3f
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_172 لبهای لرزونم و از هم باز میکنم
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_173
چشم های اشکی ام رو میدوزم به امیر علی که با دستهای مشت شده خیره اس بهم..
_نترس بابا جون. قسم خوردم میبرمت!
فکر میکرد میترسم؟!
در حالی که تمام نگاه من به صورت عصبی امیر علی بود؟!
دنبال دلیل عصبانیتش بودم.
+م.. من..
جلو میاد
حاج صادق مقابلم قرار میگیره و نگاه آرومی بهم میندازه.
_بگو بابا جون؟!
نگاهم درست به جایی پشت سرش هست..
دقیقا همون جایی که امیر علی ایستاده.
+من زندگی مو دوست دارم!
جان میدم تا به زبون بیارم.
هرکار کردم نتونستم بگم امیر علی رو دوست دارم.
خجالت میکشیدم ازش..
بعد رفتن حاج صادق چجوری بهش نگاه میکردم.
_بابا جان! مجبور نیستی تحمل کنی..خودم تا آخر عمر هواتو دارم و شوهرت می..
صدای عربده امیرعلی کل دیوار های خونه رو به لرزه در میاره...
مشتی بالا میبره و محکم توی دیوار میکوبه..
صدای شکستن انگشت هاش با صدای جیغ من از ترس قاطی میشه..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_173 چشم های اشکی ام رو میدوزم به ا
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_174
ترسیده میخوام از جا بلند شم که صدای به سمت حاج صادق میره و عربده میزنه..
_برا زن من میخوای خاستگار پیدا کنیییییی؟!
دستش مشت میشه و ضربه ای به پیشونی اش میزنه..
_برو بابا! برو تا حرمت بین مون شکسته نشده..
حاج صادق از شدت عصبانیت امیر علی ماتش برده و هیچ چیز نمیتونه بگه..
امیر علی که ترددش رو میبینه با صدایی که از شدت درد بالا نمیاد ادامه میده..
_ میخوامش! به قرآن که میخوامش...نه دروغه نه هیچ چیز دیگه.. نمیزارم ببریش..
مات خیره میشم بهش و قلبم تیپیدن رو از یاد میبره
قسم خورده بود!
حاج صادق نگاهی به چشم های اشکی من میندازه و بی حرف به سمت در میره...
میخوام از جا بلند بشم اما توان از پاهام رفته..
از شدت هیجان میلرزند و داشتم جان میدادم برای اتفاقی که امروز افتاده بود
با صدای کوبیده شدن در از جا بلند میشم و دستم به دیوار میگیرم.
+اَمیر علی!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿