eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
940 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام الله...!🌱🤍
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_172 لبهای لرزونم و از هم باز میکنم
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » چشم های اشکی ام رو میدوزم به امیر علی که با دستهای مشت شده خیره اس بهم.. _نترس بابا جون. قسم خوردم میبرمت! فکر می‌کرد میترسم؟! در حالی که تمام نگاه من به صورت عصبی امیر علی بود؟! دنبال دلیل عصبانیتش بودم. +م.. من.. جلو میاد حاج صادق مقابلم قرار میگیره و نگاه آرومی بهم میندازه. _بگو بابا جون؟! نگاهم درست به جایی پشت سرش هست.. دقیقا همون جایی که امیر علی ایستاده. +من زندگی مو دوست دارم! جان میدم تا به زبون بیارم. هرکار کردم نتونستم بگم امیر علی رو دوست دارم. خجالت میکشیدم ازش.. بعد رفتن حاج صادق چجوری بهش نگاه میکردم. _بابا جان! مجبور نیستی تحمل کنی..خودم تا آخر عمر هواتو دارم و شوهرت می.. صدای عربده امیرعلی کل دیوار های خونه رو به لرزه در میاره... مشتی بالا میبره و محکم توی دیوار میکوبه.. صدای شکستن انگشت هاش با صدای جیغ من از ترس قاطی میشه.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
بسم الله الرحمن الرحیم 💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_173 چشم های اشکی ام رو میدوزم به ا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ترسیده میخوام از جا بلند شم که صدای به سمت حاج صادق میره و عربده میزنه.. _برا زن من میخوای خاستگار پیدا کنیییییی؟! دستش مشت میشه و ضربه ای به پیشونی اش میزنه.. _برو بابا! برو تا حرمت بین مون شکسته نشده.. حاج صادق از شدت عصبانیت امیر علی ماتش برده و هیچ چیز نمیتونه بگه.. امیر علی که ترددش رو میبینه با صدایی که از شدت درد بالا نمیاد ادامه میده.. _ میخوامش! به قرآن که میخوامش...نه دروغه نه هیچ چیز دیگه.. نمیزارم ببریش.. مات خیره میشم بهش و قلبم تیپیدن رو از یاد میبره قسم خورده بود! حاج صادق نگاهی به چشم های اشکی من میندازه و بی حرف به سمت در میره... میخوام از جا بلند بشم اما توان از پاهام رفته.. از شدت هیجان می‌لرزند و داشتم جان میدادم برای اتفاقی که امروز افتاده بود با صدای کوبیده شدن در از جا بلند میشم و دستم به دیوار میگیرم. +اَمیر علی! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
بسم الله الرحمن الرحیم
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_174 ترسیده میخوام از جا بلند شم که
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » داخل اتاق میاد و با چشم های سرخش زل میزنه بهم.. صدای خش دارش بلند میشه. _چرا بلند شدی! برو بشین برا پات بده... بی حرف روی صندلی کنار تخت میشینم و چشم میدوزم بهش.. سر پایین میارم و به دستش میرسم.. با دیدن دست خونی اش دست روی دهنم میزارم و صدای گریه ام بلند میشه.. کلافه نگاهی بهم میندازه و جلو میاد... _گریه ات برا چیه دیگه! +د.. دستت امیر.. داره خون میاد.. نگاهی به دستش میندازه و بی حرف مشتش میکنه. نگاهی به اطراف ميندازم و با ندیدن چیزی روسری ام رو از سر میکشم و دور دستش میپیچم. از شدت گریه نفسم بالا نمیاد و حتی خودمم نمیدونم چرا انقدر بی‌تابی میکنم. +ب..باید.ب..بری دکتر.. م.. ممکنه شکسته باشه. دستم رو بین دستهاش میگیره و نفس عمیقی میکشه. _آروم باش پرستش. نشکسته. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
بسم الله الرحمن الرحیم
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_175 داخل اتاق میاد و با چشم های سرخ
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » با چشم های اشکی و لبهای لرزون خیره میشم بهش و هرکار میکنم نمیتونم جلوی بغضم رو بگیرم.. نفس عمیقی میکشه و بوسه ای پشت دستم میزنه. نفسم میره.. بهت زده زل میزنم به چشم های قرمزش... داشت چیکار می‌کرد با قلب من؟؟ میخواست منو وابسته خودش کنه؟! بخدا میمردم اگه ترکم می‌کرد. داشت همه وجودم میشد و هیچکاری از من بر نمی اومد. _ ممنون که جلوی حاجی ازم دفاع کردی! تا حالا هیچکس اینکار رو نکرده بود.. تنها لبخندی میزنم که اخم هاش توی هم میره. _لعنتی! وقتی عصبی میشم دیگه حواسم به هیچ چیز نیست.جوری کوبیدم توی دیوار که بی حس شد از دَرد. نگاهی به دستش ميندازم و با صدای مظلومی لب میزنم. +درد میکنه؟!. میخنده! نگاهم به سمت چال گونه اش میره.. خدای من! چال گونه داشت؟! چرا تا حالا ندیده بودمش. _فکر کنم تا یک ماه تو باید دست من باشی و منم پا تو باشم! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌سی‌سه " پرستش " چشم باز میکنم و
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 بی حرف زل میزنم بهش که دستم و بین دستهاش میگیره. _ خوبی؟!، سری تکون میدم و حتی به خودم زحمت نمیدم دهن باز کنم. لبهای ترک برداشته ام میل عجیبی برای چسبیدن بهم داشتند _ چیزی میخوای برات بیارم؟! گلو خشک‌شده ام رو تر میکنم و به سختی دهن باز میکنم. + بچه ام خوبه؟! میخنده! ذوقی که سیمین برای این بچه داشت خیلی بیشتر از من بود! _ من عاشق تلاش های این بچه شدم! جوری که برای اومدن به این دنیا تلاش میکنه که.. وسط حرفش میپرم و پوزخندی میزنم +انگار براش چی گذاشتن. بلند میزنه زیر خنده و ضربه ای به دستم میزنه _خدا لعنتت کنه! ولی مستانه، دکتر میگفت خیلی ضعیف شدی خیلییی! اگه به خودت نرسی دفعه بعد سقط میشه.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " اَمیر علی " سَر بالا میارم و نگاهی به چهره اش ميندازم. آرامشش حالم رو خوب میکرد. تا به امروز نمیدونستم چقد بودنش باعث میشه آروم باشم و امروز که وحشت و عصبانیتم رو دیدم فهمیدم دل لعنتی ام باز هم داره وا میده... _اَمیـر علی! مغزم رو صدا زدن های کش دارش می‌خورد. +بله. نگاهش به دستم بود و انگار از حرفی که می‌خواست بزنه مطمعن نبود.. _اون حرفی که... به حاجی زدی.. همون که گفتی منو.. سر پایین میندازه و ساکت میشه.. +همون که گفتم میخوامت؟! لپهاش سرخ میشه و ابروهاش بالا میپره.. از داخل با دندون هام لپم رو گاز میگیرم تا صدای خنده ام بلند نشه.. لعنت به خجالتی بودنش! سر جلو میبرم و مقابل صورتش میگیرم.. صورت صاف و لبهای طبیعی سرخش بیشتر از همه توی چشم بود.. نمیدونستم کی قراره از سرم بیوفته این لعنتی ها! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نگاهی به دستهای لررونش ميندازم و لبخند کجی روی لبهام میشینه.. این دختر حتی عاشقی کردن باهاش هم فرق داشت! جوابی نداشت و فقط تا میتونست سُرخ میشد.. فقط نمیدونم من لعنتی این شرمش چرا انقدر بهم میچسبد. + من همیشه گفتم که روی داشته هام حساسم.. ! دست جلو میبرم و گوشه روسری اش رو بین دستهام میگیرم. +توام جز داشته هامی! پس تا آخر عمرم میخوامت! حتی صدای تپش قلبش رو هم حس میکردم... از جا بلند میشم که نگاهش بالا میاد. _میخوای بری؟! +اره! بیرون کار دارم ولی زود برمیگردم. نگاهی به دستم میندازه و با صدای ارومی لب میزنه. _میشه حواستون باشه؟! نگاهی به دستم که روسری که پرستش پیچیده بود هم خونی کرده بود ميندازم.. باید میرفتم بانداژ میکردم. سری تکون میدم و رو بهش لب میزنم +اگه کاری باهام داشتی زنگ بزن 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿