🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_177
" اَمیر علی "
سَر بالا میارم و نگاهی به چهره اش ميندازم.
آرامشش حالم رو خوب میکرد.
تا به امروز نمیدونستم چقد بودنش باعث میشه آروم باشم و امروز که وحشت و عصبانیتم رو دیدم فهمیدم دل لعنتی ام باز هم داره وا میده...
_اَمیـر علی!
مغزم رو صدا زدن های کش دارش میخورد.
+بله.
نگاهش به دستم بود و انگار از حرفی که میخواست بزنه مطمعن نبود..
_اون حرفی که... به حاجی زدی.. همون که گفتی منو..
سر پایین میندازه و ساکت میشه..
+همون که گفتم میخوامت؟!
لپهاش سرخ میشه و ابروهاش بالا میپره..
از داخل با دندون هام لپم رو گاز میگیرم تا صدای خنده ام بلند نشه..
لعنت به خجالتی بودنش!
سر جلو میبرم و مقابل صورتش میگیرم..
صورت صاف و لبهای طبیعی سرخش بیشتر از همه توی چشم بود..
نمیدونستم کی قراره از سرم بیوفته این لعنتی ها!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_178
نگاهی به دستهای لررونش ميندازم و لبخند کجی روی لبهام میشینه..
این دختر حتی عاشقی کردن باهاش هم فرق داشت!
جوابی نداشت و فقط تا میتونست سُرخ میشد..
فقط نمیدونم من لعنتی این شرمش چرا انقدر بهم میچسبد.
+ من همیشه گفتم که روی داشته هام حساسم.. !
دست جلو میبرم و گوشه روسری اش رو بین دستهام میگیرم.
+توام جز داشته هامی! پس تا آخر عمرم میخوامت!
حتی صدای تپش قلبش رو هم حس میکردم...
از جا بلند میشم که نگاهش بالا میاد.
_میخوای بری؟!
+اره! بیرون کار دارم ولی زود برمیگردم.
نگاهی به دستم میندازه و با صدای ارومی لب میزنه.
_میشه حواستون باشه؟!
نگاهی به دستم که روسری که پرستش پیچیده بود هم خونی کرده بود ميندازم..
باید میرفتم بانداژ میکردم.
سری تکون میدم و رو بهش لب میزنم
+اگه کاری باهام داشتی زنگ بزن
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
عضو چنل vip مون شدید ؟!😱
- توی vip بیشتر از ۲۰۰ پارت جلوتریییییم
به خاطر اختلاف ۲۰۰ پارتی که پیدا کردیم قراره قیمت vip رو به ۱۱۰ تومن بالا ببریییییم .
اما یه خبر خوبببببب🤭.
فقط و فقط با مبلغ ۸۹ هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید و ببینید امیر علی چجوری عاشق پرستش شدههههه..
اونجا دیگه یه عالمه اتفاق خفن افتاده .
-جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۸۹ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید..
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال نمایید
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
عضو vip رمان قانون عشق نشدید 🤔..
اونجا بیشتر از ۱۰۰ پارت جلو تریمممم و یه عالمه اتفاق خفن افتادهههه..
اگه بدونید چه اتفاق هایی برای مستانه و بچه اش افتاده...
جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۷۸ هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی رو به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدسیچهار بی حرف زل میزنم بهش که
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدسیپنج
نفسی میگیرم و سری به نشونه مثبت تکون میدم
سر جلو میاره و جدی بهم نگاه میندازه
_ یه چیزی بگم؟؟،
آب دهنم قورت میدم و ترسیده بهش خیره میشم
+ فواد اومده؟!
نگاهش رنگ غم میگیره و عقب میکشه..
_نه قربونت برم!
دیگه مهم نبود.
هیچ چیز مهم نبود.
سرم سمت دیگه ای میچرخونم. اما سیمین انگار حسابی سمجه برای ادامه حرفش
_یک آقاهه یک ساعته اومده اینجا میگه ساعدم!
سریع سر میچرخونم که سیمین ادامه میده..
_هر چی میگم حالش خوب نیست. یک ساعته مثل علف هرز وایساده جلوی دختر
ساعد؟!
داداش فواد؟!
اینجا چیکار میکرد آخه؟!
+سیمین... بگو بیاد داخل!
سیمین ابرویی بالا میندازه و از جا بلند میشه.
_ از این آدمه چیزی بهم نگفته بودیا!
گوشم زنگ میزنه..
داشت بهم تهمت میزد؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدسیشش
تیز میشم و توی صورتش با صدایی که فاصله ای تا فریاد نداره لب میزنم
+داداش فواده!
سیمین خشکش میزنه و خیره میشه توی صورت عصبی ام.
_باشه بابا! من که چیزی نگفتم..
از اتاق بیرون میزنه..
حق با اون بود...
اون که چیزی نگفته بود.
همه این اتیش ها از گور اون فواد لعنتی بلند میشد که هر چیز از اون دهنش در میومد بهم گفته بود و حتی خودم رو هم به شک انداخته بود.
وقتی شوهرم... آدمی که تا آخر عمر باهامه هرچیزی بهم میگفت من باید از بقیه چه توقعی داشته باشم؟!
با صدای تقه در، دستی به صورتم میکشم و شالم جلوتر میارم..
+بفرمایید!
در باز میشه و ساعد داخل میاد.
با دیدنش نگاهم رنگ درد میگیره.
شباهت لعنتی اش به فواد دلتنگی ام رو هزار برابر میکرد
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_179
" پرستش "
نفس عمیقی میکشم و لبخند کجی روی لبهام میشینه!
لعنت بهم که با یک کلمه حرفش خواب و خوراک ازم گرفته شده بود.
نفس عمیقی میکشم و شماره امیر علی رو میگیرم..
طول میکشه اما جواب میده..
_جانم پرستش!
مکث میکنم..
همه اش تقصیر حاج بابا بود.
حتی نگذاشته بود با یک پسر سلام علیک کنیم که حالا نفسم با یک جان گفتن شوهرم نره.
+س.. سلام.
_سلام. زودتر کارتو میگی؟! کار دارم.
+خاک میخوام
صداش میره و چیزی نمیگه..
متعجب میخوام دهن باز کنم که صدای گیجش بلند میشه
_خاک؟! خاک برای چی؟؟
+میخوام نماز بخونم نمیتونم وضو بگیرم.. آب برای پام ضرر داره
_از کجا باید بگیرم؟! خریدنی هست؟؟
میخوام دهن باز کنم که ادامه میده..
_نه نه! صبرکن.. نمیخواد... از حاجی میگیرم. اون حتما داره دیگه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_180
"امیر علی"
پلاستیک خاک رو به سمتم میگیره و نفس عمیقی میکشه..
_نمیدونم پاداش کدوم کار خوبته ولی زن خیلی خوبی نصیبت شده!
بی حرف سر پایین ميندازم که ضربه ای به شونه ام میزنه
_زنی که همه جوره پات بمونه کم پیدا میشه توی این دوره زمونه! نگهش دار، من بدتو نمیخوام بابا.
باز هم سکوت میکنم..
انگار که از نصیحت های حاجی برای یک عمر خسته شده بودم
+چشم بابا! کاری با من نداری؟! بهتره برم خونه..
سری تکون میده و ادامه میده.
_بیا حجره و پیش خودم کار کن. زندگی خرج داره..
حقیقت بود و خودم هم از بلاتکلیفی خسته شده بودم.
جیب پر پولم دیگه داشت ته میکشید و با اینکه پرستش تا حالا هیچ چیز ازم نخواسته بود اما داشتم کم می آوردم..
+نه حاجی! زیاد با حجره داری حال نمیکنم.دنبال کار میگردم چند روزه.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿