🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_179
" پرستش "
نفس عمیقی میکشم و لبخند کجی روی لبهام میشینه!
لعنت بهم که با یک کلمه حرفش خواب و خوراک ازم گرفته شده بود.
نفس عمیقی میکشم و شماره امیر علی رو میگیرم..
طول میکشه اما جواب میده..
_جانم پرستش!
مکث میکنم..
همه اش تقصیر حاج بابا بود.
حتی نگذاشته بود با یک پسر سلام علیک کنیم که حالا نفسم با یک جان گفتن شوهرم نره.
+س.. سلام.
_سلام. زودتر کارتو میگی؟! کار دارم.
+خاک میخوام
صداش میره و چیزی نمیگه..
متعجب میخوام دهن باز کنم که صدای گیجش بلند میشه
_خاک؟! خاک برای چی؟؟
+میخوام نماز بخونم نمیتونم وضو بگیرم.. آب برای پام ضرر داره
_از کجا باید بگیرم؟! خریدنی هست؟؟
میخوام دهن باز کنم که ادامه میده..
_نه نه! صبرکن.. نمیخواد... از حاجی میگیرم. اون حتما داره دیگه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_180
"امیر علی"
پلاستیک خاک رو به سمتم میگیره و نفس عمیقی میکشه..
_نمیدونم پاداش کدوم کار خوبته ولی زن خیلی خوبی نصیبت شده!
بی حرف سر پایین ميندازم که ضربه ای به شونه ام میزنه
_زنی که همه جوره پات بمونه کم پیدا میشه توی این دوره زمونه! نگهش دار، من بدتو نمیخوام بابا.
باز هم سکوت میکنم..
انگار که از نصیحت های حاجی برای یک عمر خسته شده بودم
+چشم بابا! کاری با من نداری؟! بهتره برم خونه..
سری تکون میده و ادامه میده.
_بیا حجره و پیش خودم کار کن. زندگی خرج داره..
حقیقت بود و خودم هم از بلاتکلیفی خسته شده بودم.
جیب پر پولم دیگه داشت ته میکشید و با اینکه پرستش تا حالا هیچ چیز ازم نخواسته بود اما داشتم کم می آوردم..
+نه حاجی! زیاد با حجره داری حال نمیکنم.دنبال کار میگردم چند روزه.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_181
" پرستش "
امیر علی وحشت زده به غذای پخته شده خیره اس و ماتش برده
_اینا رو تو پختی؟!
سری به نشونه مثبت تکون میدم که پلاستیک دستش روی زمین میزاره..
نگاهی به پام میندازه و اشاره ای بهش میندازه.
_اونوقت با این پا؟!
بی حرف بهش خیره میشم که کلافه جلو میاد.
_لعنتی من غذا خریده بودم!
بی حرف سرم پایین ميندازم و لب میزنم.
+ببخشید!
سر بالا میارم و با دیدن نگاه ماتش باز هم گیج میشم.
چرا هر لحظه متعجب میشد؟!
_ چرا معذرت خواهی میکنی؟!
حالا منم که متعجب و گیج بهش خیرم..
حتی نمیفهمم چی میگه..
واقعا که دو تا آدم بودیم از دنیا های متفاوت..
+چی؟!
بی حوصله و با نگاهی که انگار داشت عصبی میشد جلو میاد و غذاهایی که خریده بود رو توی سطل زباله میریزه..
_خوشم نمیاد برای هر چیزی و هر لحظه معذرت خواهی کنی!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_181
بی حرف پشت میز میشینم و چیزی نمیگم..
مقابلم میشینه که مشغول کشیدن غذا میشم..
غذا رو مقابلش میزارم که اشاره ای بهم میکنه.
_بزار برای خودت!
+بعد برای خودم میکشم؟؟
_چه فرقی میکنه؟!
نگاهی بهش ميندازم.
بدقلقی ها و بهونه های امروزش حسابی عجیب بود.
_مامانم همیشه میگفت غذا رو اول برای مرد خونه بریز! اینجوری خودت هم عزیز میشی پیشش
_شما عزیز هستی..
بهت زده بهش خیره میشم..
انگار خودش هم تازه میفهمه چی میگه..
از دهنش پریده بود و خودش هم مات و مبهوت به من خیره بود.
لرزون نفس عمیقی میکشم و مشغول خوردن غذا میشم..
اونم چیزی نمیگه و بی حرف مشغول میشه...
_پرستش...
+بله؟!
_یادته اون شب اومده بودن توی خونه؟! کدومشون کلید داشت؟.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_183
با یاد اون شب لرزی کل وجودم میگیره..
+نه.
باز هم مشغول خوردن غذا میشم و دیگه چیزی نمیگم.
انگار اون هم حسابی گرسنه هست...
نگاه کوتاهی به غذاهایی که امیر های توی سطل خالی کرده بود ميندازم.
خدا میدونه چقدر تلاشم رو کردم تا چیزی نگم..
داشتم زیاده روی میکردم.
نمیتونستم از همین حالا بابت تمام رفتار های اشتباهش تذکر بدم.
ممکن بود دیگه نتونم بهش نزدیک بشم و بهتر بود با رفتار هام بفهمونم که کارش اشتباه بوده...
_دستت درد نکنه پرستش...
نگاهی به ظرفش که چند قاشق ازش باقی مونده ميندازم..
نفسم رو با صدا بیرون میدم و لبخند کمرنگی میزنم
به سمت سطل میره که لب میزنم.
+اگه میشه اونا رو بیرون نریز. میذارم کنار پنجره پرنده ها میخورن!
سرم رو پایین ميندازم و مشغول خوردن ادامه غذام میشم که نگاه خیره اش رو کامل حس میکنم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_184
_غذات رو خوردی بیا اتاقم
وحشت زده سر بالا میارم و حس میکنم از شرم صورتم سرخ شده..
+چی؟!
جدی نگاهی بهم میندازه و جواب میده..
_میخوام پات رو ببینم.
+چرا؟!
_چرا داره؟! باهاش راه که میری، مراعات که نمیکنی... میخوام ببینمش..به تو باشه این پا عفونت هم میکنه.
آب دهنم روبه سختی قورت میدم و با صدای لرزون ادامه میدم.
+م.. مگه متوجه میشی؟!
نگاه کوتاهی بهم میندازه و خشک جواب میده.
_تو بیا ما سعی میکنیم متوجه بشیم..
منتظر جوابی نمیمونه و به سمت اتاقش میره..
آب خشک شده ام رو با زبون تَر میکنم
زَهر مارم کرده بود غذا رو..
دستی به گردنم میکشم و از جا بلند میشم..
ظرف ها رو توی سینک میزارم..
رمان قانون عشق رو خوندید ؟!
رمان همین نویسنده هست و به شدت هیجانی 🙈
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
عضو چنل vip مون شدید ؟!😱
اونجا پارت ۴۰۰ رو هم رد کردیممم🙈
اگر بدونید زندگی امیرعلی و پرستش به کجا کشیده شدهههه😢.
- توی vip بیشتر از ۲۰۰ پارت جلوتریییییم
به خاطر اختلاف ۲۰۰ پارتی که پیدا کردیم قراره قیمت vip رو به ۱۱۰ تومن بالا ببریییییم .
اما یه خبر خوبببببب🤭.
فقط و فقط با مبلغ ۸۹ هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید و ببینید امیر علی چجوری عاشق پرستش شدههههه..
اونجا دیگه یه عالمه اتفاق خفن افتاده .
-جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۸۹ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید..
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال نمایید
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدسیهفت
زل میزنم بهش و انگار دلم میخواد تمام دلخوری ام رو سر اون خالی کنم!
_سلام زن داداش!
زن داداش..
واژه غریبی بود توی شرایطی که فواد حتی بهم سر هم نزده بود
اصلا ساعد اینجا چیکار میکرد؟!
اگه اون میدونست پس من مطعنن فواد هم خبر داشت.
یعنی حتی انقدر ارزش نداشتم که بیاد و ببینه حالم خوب هست یا نه؟!
با این فکر چشم هام با درد روی هم میاد.
_ حالت خوبه؟!
چشم باز میکنم و زل میزنم بهش.
+خوبم!
جلو میاد و کنا تخت قرار میگیره.
نگاهی به شکم برآمده ام میندازه و سریع چشم میگیره.
_من نمیدونستم حامله ای!
نفسم با درد بیرون میدم و چشم روی هم میزارم
خوشحالم که واکنشش مثل فواد وحشی گرانه نیست.
+خب؟؟ برای چی اومدین اینجا؟! نکنه فواد گفته؟!
باید اغراق میکردم دلم پر میکشه برای اینکه زبان باز کنه و من لعنتی حداقل متوجه بشم که فواد نگرانم هست؟!
_ مستانه! چه بلایی سر شما اومده؟؟
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼