🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_181
بی حرف پشت میز میشینم و چیزی نمیگم..
مقابلم میشینه که مشغول کشیدن غذا میشم..
غذا رو مقابلش میزارم که اشاره ای بهم میکنه.
_بزار برای خودت!
+بعد برای خودم میکشم؟؟
_چه فرقی میکنه؟!
نگاهی بهش ميندازم.
بدقلقی ها و بهونه های امروزش حسابی عجیب بود.
_مامانم همیشه میگفت غذا رو اول برای مرد خونه بریز! اینجوری خودت هم عزیز میشی پیشش
_شما عزیز هستی..
بهت زده بهش خیره میشم..
انگار خودش هم تازه میفهمه چی میگه..
از دهنش پریده بود و خودش هم مات و مبهوت به من خیره بود.
لرزون نفس عمیقی میکشم و مشغول خوردن غذا میشم..
اونم چیزی نمیگه و بی حرف مشغول میشه...
_پرستش...
+بله؟!
_یادته اون شب اومده بودن توی خونه؟! کدومشون کلید داشت؟.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_183
با یاد اون شب لرزی کل وجودم میگیره..
+نه.
باز هم مشغول خوردن غذا میشم و دیگه چیزی نمیگم.
انگار اون هم حسابی گرسنه هست...
نگاه کوتاهی به غذاهایی که امیر های توی سطل خالی کرده بود ميندازم.
خدا میدونه چقدر تلاشم رو کردم تا چیزی نگم..
داشتم زیاده روی میکردم.
نمیتونستم از همین حالا بابت تمام رفتار های اشتباهش تذکر بدم.
ممکن بود دیگه نتونم بهش نزدیک بشم و بهتر بود با رفتار هام بفهمونم که کارش اشتباه بوده...
_دستت درد نکنه پرستش...
نگاهی به ظرفش که چند قاشق ازش باقی مونده ميندازم..
نفسم رو با صدا بیرون میدم و لبخند کمرنگی میزنم
به سمت سطل میره که لب میزنم.
+اگه میشه اونا رو بیرون نریز. میذارم کنار پنجره پرنده ها میخورن!
سرم رو پایین ميندازم و مشغول خوردن ادامه غذام میشم که نگاه خیره اش رو کامل حس میکنم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_184
_غذات رو خوردی بیا اتاقم
وحشت زده سر بالا میارم و حس میکنم از شرم صورتم سرخ شده..
+چی؟!
جدی نگاهی بهم میندازه و جواب میده..
_میخوام پات رو ببینم.
+چرا؟!
_چرا داره؟! باهاش راه که میری، مراعات که نمیکنی... میخوام ببینمش..به تو باشه این پا عفونت هم میکنه.
آب دهنم روبه سختی قورت میدم و با صدای لرزون ادامه میدم.
+م.. مگه متوجه میشی؟!
نگاه کوتاهی بهم میندازه و خشک جواب میده.
_تو بیا ما سعی میکنیم متوجه بشیم..
منتظر جوابی نمیمونه و به سمت اتاقش میره..
آب خشک شده ام رو با زبون تَر میکنم
زَهر مارم کرده بود غذا رو..
دستی به گردنم میکشم و از جا بلند میشم..
ظرف ها رو توی سینک میزارم..
رمان قانون عشق رو خوندید ؟!
رمان همین نویسنده هست و به شدت هیجانی 🙈
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
عضو چنل vip مون شدید ؟!😱
اونجا پارت ۴۰۰ رو هم رد کردیممم🙈
اگر بدونید زندگی امیرعلی و پرستش به کجا کشیده شدهههه😢.
- توی vip بیشتر از ۲۰۰ پارت جلوتریییییم
به خاطر اختلاف ۲۰۰ پارتی که پیدا کردیم قراره قیمت vip رو به ۱۱۰ تومن بالا ببریییییم .
اما یه خبر خوبببببب🤭.
فقط و فقط با مبلغ ۸۹ هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید و ببینید امیر علی چجوری عاشق پرستش شدههههه..
اونجا دیگه یه عالمه اتفاق خفن افتاده .
-جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۸۹ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید..
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال نمایید
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدسیهفت
زل میزنم بهش و انگار دلم میخواد تمام دلخوری ام رو سر اون خالی کنم!
_سلام زن داداش!
زن داداش..
واژه غریبی بود توی شرایطی که فواد حتی بهم سر هم نزده بود
اصلا ساعد اینجا چیکار میکرد؟!
اگه اون میدونست پس من مطعنن فواد هم خبر داشت.
یعنی حتی انقدر ارزش نداشتم که بیاد و ببینه حالم خوب هست یا نه؟!
با این فکر چشم هام با درد روی هم میاد.
_ حالت خوبه؟!
چشم باز میکنم و زل میزنم بهش.
+خوبم!
جلو میاد و کنا تخت قرار میگیره.
نگاهی به شکم برآمده ام میندازه و سریع چشم میگیره.
_من نمیدونستم حامله ای!
نفسم با درد بیرون میدم و چشم روی هم میزارم
خوشحالم که واکنشش مثل فواد وحشی گرانه نیست.
+خب؟؟ برای چی اومدین اینجا؟! نکنه فواد گفته؟!
باید اغراق میکردم دلم پر میکشه برای اینکه زبان باز کنه و من لعنتی حداقل متوجه بشم که فواد نگرانم هست؟!
_ مستانه! چه بلایی سر شما اومده؟؟
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدسیهشت
اشک های سمجم بالاخره راه خودشون رو پیدا میکنند و روی گونه ام فرود می آیند.
بخدا که خودم هم نمیدونستم
هیچ فکرش هم نمیکردم عمر جوانه عشقمون انقدر کوتاه باشه..
+نمیدونم ساعد! هر چیزی هست پیش فواده..
متاسف بهم خیره میشه و لب میزنه.
_نگرانت بود!
دیگر دروغ بود!.
اگر از ابتدا کلامش این را گفته بود میپذیرفتم اما حالا شک نداشتم دروغی محض است برای بهتر شدن حال من...
_نمیگم به زبون آورد... نه! ولی وقتی رفیقت زنگ زد دیدم چجوری حالت چشم هاش عوض شد و دلش خواست بیاد پیشت!
میخندم و با تمسخر ادامه میدم.
+وای غرورش نگذاشت!
دستی به موهاش میکشه و چشم ازم میگیره.
درست وسط ماجرا عجیبی اقتاده بود که حتی خودمون هم نمیدونستم قراره چی بشه!
_من... وجدانم قبول نمیکنه زن داداشم خونه غریبه بمونه..میخواستم اگه میشه همراهم بیای خونه... پیش فواد نیا.. بیا خونه من!
چشم میچرخانم و دلخور بهش خیره میشم.
+همین غریبه از صد تا آشنا بهتره! ممنون آقا ساعد، خیالتون راحت.. هیچ دینی گردن شما ندارم.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدسیهشت اشک های سمجم بالاخره راه خ
تخفیف زدیم برای vipرمان قانون عشق.
شما فقط و فقط میتونید با پرداخت ۷۰ هزار تومان عضو چنل vip ما بشید .
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_185
نگاه به چهره جدی اش ميندازم..
+اَمیر علی؟!
سر بالا میاره و جدی نگاهم میکنه.
+اگه برگردی عقب باز هم سر اون سُفره عقد میشینی؟؟
متعجب بهم خیره میشه و ابرویی بالا میندازه.
حق داشت
حتی خودم هم نمیدونستم این سوال از کجا توی ذهنم اومده..
_بزار پاتو نگاه کنم..
ساکت میکشم..
باند دور پام رو باز کرد و نگاهی بهش انداخت..
دست به سمتش برد که صدای ناله ام بلند شد..
سر بالا میاره و نگاهی به چهره غرق دردم میندازه
_لعنتی چرا وقتی هنوز درد داه روش راه میری؟!
بی حرف بهش خیره میشم که از جت بلند میشه و توی صورتم لب میزنه..
_خوشت میاد با سکوتت بهم عذاب وجدان بدی؟!
حتی نمیفهمیدم در مورد چی حرف میزنه.
با بغض و لب هایی که میلرزید لب میزنم.
+بخدا من کاری نکردم!
مات صورتم میشه و چیزی نمیگه.
انگار چیزی گم کرده..
در آخر آشفته دستی به صورتش میکشه و زیر لب زمزمه میکنه.
_ تو لعنتی آخر منو بدبخت میکنی.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿