eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
940 عکس
69 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
شروع شد.. رمان پرستش عشق vip اش فعال شد. تنها و تنها تا ساعت 9 امشب میتونید از تخفیف روز پدر استفاده کنید و رمان رو به جای 70 هزار تومن، 59 هزار تومن خریداری کنید خلاصه رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5 و بعد از تموم شدن تخفیف به 70 هزار تومن افرایش پیدا میکنه 6037997148598346 اکبرزاده جهت عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق به آیدی زیر پیام بدید... @ellahe_banoo روزانه 4 پارت در چنل vip و یک پارت در چنل اصلی قرار میگیره تا روز سه شنبه پارت پرستش عشق در چنل اصلی نداریم
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 بوسه ای روی گونه اش میکارم که به سمت در میره. _دیگه من برم بهتره.. چشمکی میزنه و ادامه میده.. _مواظب خودت باش باشه؟! سری تکون میدم که بیرون میزنه و در رو پشت سرش میبنده.. با بسته شدن در نفس عمیقی میکشم و جواب آزمایش رو توی لباسم پنهون میکنم.. _مستانه؟! +جانم؟! رو به روم قرار میگیره و خیره نگاهم میکنه.. از همان نگاه های دلخور.. من کاری نکرده بودم که تنیجوری لایق بد خلقی های فواد باشم.. _ تو برای دوستت اینجوری بی قراری میکنی؟؟ فکر میکردم اگه من برم این حالو داری. نفسی تازه میکنم و با صداقت جواب میدم.. +تو اگه بری من میمیرم.. میخنده. اون میخنده و خدا میدونه چه آشوبی درون وجود منه.. سرخوش هست از اینکه همیشه توی اولویت هست... _امروز بابا اومده بود سر کارم.. سعی میکنم افکار منفی ام رو کنار بزنم و به سمتش برم. +خب؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 شونه ای بالا انداخت و پشت میز نشست.. _میخواد برگردم.. نفسم توی سینه حبس میشه.. چی داشت میگفت؟؟ +خب.. خب تو چی گفتی؟! نگاهی به چهره ترسیده ام میندازه و لبخند آرامش بخشی میزنه.. _من؟! منم گفتم شما همون روز که مستانه رو قبول نکردی پسرتم از دست دادی.. بی حال روی صندلی میشینم و لبخند لرزونی میزنم. کاش در هر شرایطی منو اینجوری دوست داشتی فواد.. بخدا که این بچه با خواست منم اینجا نبود.. +فردا نوبت دکتر دارم.. حتی خودمم از حرفم ماتم میبره.. چه برسه به فواد.. سمتم خم میشه و با جدیت لب میزنه.. _تو مگه مریض بودی؟! لعنت بهت مستانه.. حالا میخواستم چی بگم؟! اون هم به فوادی که مو رو از ماست بیرون می‌کشید؟! نفسم رو لرزون بیرون میدم و دستم روی دستش میزارم.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » با ایستادن ماشین، چشم های لرزونم و باز میکنم و نگاهی به آپارتمان رو به روم ميندازم.. میخواد در رو باز کنه که لب میزنم.. +م... من.. با این لباس ها... بیام بالا.؟! نگاهی به لباس عروس توی تنم میندازه و خنده ای میکنه.. از اون خنده هایی که انگار خودشم باورش نمیشه تو چه شرایطی هست. خنده اش باعث میشه توی خودم جمع بشم و دلخور بهش خیره بشم... _به خودت مربوطه.. از جوابی که بهم میده ماتم میبره و چشم هام عاجزانه روی هم میاد... بی رحم بود... لعنت به زندگی که قرار بود از این به بعد داشته باشم... این مرد خود شیطان بود از ماشین پیاده میشم و با خجالت سرم رو پایین ميندازم.. به سمت آپارتمان میره که به سرعت پشت سرش راهی میشم... سرم رو با خجالت پایین ميندازم و همراهش از نگهبانی رد میشم... برعکس من که از خجالت رنگ به صورت نداشتم، اون با بی خیالی تمام راهش رو گرفته بود و میرفت.. انگار که همه این ماجرا ها براش قصه باشه.. سوار آسانسور میشیم که سرم رو با خجالت پایین ميندازم.. نگاه خیره اش رو حس میکنم.. یقه لباسم حسابی باز بود اما حتی توان بالا اوردن سرم رو هم نداشتم... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_54 با ایستادن ماشین، چشم
هزینه عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق 70 هزار تومن هست. خلاصه رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5 جهت عضویت در چنل vip هزینه 70 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده جهت عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق به آیدی زیر پیام بدید... @ellahe_banoo روزانه 4 پارت در چنل vip و یک پارت در چنل اصلی قرار میگیره
و آری... تنها امید من به زندگی، اوست...✨♥️
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز تا یه بارون میاد. میره قلبم برات 🌨❤️
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 +خُ... خب فواد.. یک چکاب کامله.. چی باید میگفتم؟! میگفتم میخوام برم بچه ای که نمیخوای رو از بین ببرم؟! نگاهی بهم انداخت و با صورت گرفته ای لب زد.. _مستانه.. تو که هر چیز بشه بهم میگی نه!! من فوادمااا.. هر چی هم بشه تهش پشت توام.. لبهای لرزونم رو از هم فاصله میدم تا چیزی بگم اما نمیتونم حرفی بزنم. سری تکون میدم که بوسه ای پشت دستم میزنه... از جا بلند میشم تا اشکی که روی گونه ام افتاده رو نبینه.. اون فواد بود.. طاقت اشک من رو نداشت.. _خلاصه که ما بد خاطرخداهتیم مستانه خانم... بغصم تشدید میشه.. بی حرف به سمت گاز میرم و رو به فواد لب میزنم.. +آقا فواد... جای این همه زبون ریختن بلند شو میزو بچین... چیزی نمیگه.. از جا بلند میشه و مشغول چیدن ظرف ها روی میز میشه.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
یا صاحب الزمان....