eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.1هزار دنبال‌کننده
944 عکس
69 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » با ایستادن ماشین، چشم های لرزونم و باز میکنم و نگاهی به آپارتمان رو به روم ميندازم.. میخواد در رو باز کنه که لب میزنم.. +م... من.. با این لباس ها... بیام بالا.؟! نگاهی به لباس عروس توی تنم میندازه و خنده ای میکنه.. از اون خنده هایی که انگار خودشم باورش نمیشه تو چه شرایطی هست. خنده اش باعث میشه توی خودم جمع بشم و دلخور بهش خیره بشم... _به خودت مربوطه.. از جوابی که بهم میده ماتم میبره و چشم هام عاجزانه روی هم میاد... بی رحم بود... لعنت به زندگی که قرار بود از این به بعد داشته باشم... این مرد خود شیطان بود از ماشین پیاده میشم و با خجالت سرم رو پایین ميندازم.. به سمت آپارتمان میره که به سرعت پشت سرش راهی میشم... سرم رو با خجالت پایین ميندازم و همراهش از نگهبانی رد میشم... برعکس من که از خجالت رنگ به صورت نداشتم، اون با بی خیالی تمام راهش رو گرفته بود و میرفت.. انگار که همه این ماجرا ها براش قصه باشه.. سوار آسانسور میشیم که سرم رو با خجالت پایین ميندازم.. نگاه خیره اش رو حس میکنم.. یقه لباسم حسابی باز بود اما حتی توان بالا اوردن سرم رو هم نداشتم... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_54 با ایستادن ماشین، چشم
هزینه عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق 70 هزار تومن هست. خلاصه رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5 جهت عضویت در چنل vip هزینه 70 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده جهت عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق به آیدی زیر پیام بدید... @ellahe_banoo روزانه 4 پارت در چنل vip و یک پارت در چنل اصلی قرار میگیره
و آری... تنها امید من به زندگی، اوست...✨♥️
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز تا یه بارون میاد. میره قلبم برات 🌨❤️
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 +خُ... خب فواد.. یک چکاب کامله.. چی باید میگفتم؟! میگفتم میخوام برم بچه ای که نمیخوای رو از بین ببرم؟! نگاهی بهم انداخت و با صورت گرفته ای لب زد.. _مستانه.. تو که هر چیز بشه بهم میگی نه!! من فوادمااا.. هر چی هم بشه تهش پشت توام.. لبهای لرزونم رو از هم فاصله میدم تا چیزی بگم اما نمیتونم حرفی بزنم. سری تکون میدم که بوسه ای پشت دستم میزنه... از جا بلند میشم تا اشکی که روی گونه ام افتاده رو نبینه.. اون فواد بود.. طاقت اشک من رو نداشت.. _خلاصه که ما بد خاطرخداهتیم مستانه خانم... بغصم تشدید میشه.. بی حرف به سمت گاز میرم و رو به فواد لب میزنم.. +آقا فواد... جای این همه زبون ریختن بلند شو میزو بچین... چیزی نمیگه.. از جا بلند میشه و مشغول چیدن ظرف ها روی میز میشه.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
یا صاحب الزمان....
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » در خونه رو باز میکنه و اشاره ای به من میندازه و من بالاخره میتونم نگاهش میکنم.. چهره مردونه و جذابی داشت.. بینی قلمی و چشم و ابرو های مشکی... هیکلش، مشخص بود سال ها تمرین پشتش هست و حق با مامان بود، کمتر کسی میتونست ازش بگذره.. _تا صبح میخوای همینجا وایسی؟ برعکس چهره اش، اخلاقش شدت مزخرفی بود با خجالت نگاه ازش میگیرم و وارد میشم.. سر بالا می‌آورم و با دیدن وضعیت خونه، مات وسط هال خشکم میزنه... _زیاد تعجب نکن... نگاهم بهش میدم که شونه ای بالا میندازه.. _هنوز چیزهای جالب تری برای تعجب هست.. در ضمن.. کسی از پسر مجرد توقع بهتری نداره. بی حرف سرم رو باز هم پایین میندازم و تلاش می‌کنم توی راه رفتنم، لباسی رو لگد نکنم.. _اتاق آخر برا توعه... مگر اتاق هامون یکی نبود.. سمتش برمیگردم و نگاهی بهش میندازم.. انگار از نگاه دلخورم متوجه ماجرا میشه چرا که جدی لب میزنه _تو فقط توی شناسنامه زن منی پرستش اسفندیاری کل وجودم میلرزه که پوزخندی میزنه و ادامه میده.. _توی واقعیت همخونه بودن باهاتم سخته.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_55 در خونه رو باز میکنه و ا
هزینه عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق 70 هزار تومن هست. خلاصه رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5 جهت عضویت در چنل vip هزینه 70 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده جهت عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق به آیدی زیر پیام بدید... @ellahe_banoo روزانه 4 پارت در چنل vip و یک پارت در چنل اصلی قرار میگیره
تو در قشنگ ترین قسمت قلبم جوانه زدی 🫀🕊
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_سی‌نه +خُ... خب فواد.. یک چکاب کامل
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 زمان به سرعت باور نکردی میگذشت و زمان وجود این بچه هر روز و هر لحظه بیشتر می‌شد.. امروز روزی بود که نوبت دکتر داشتم... حتی سیمین هم از این ماجرا خبر نداشت چون نمیخواستم منصرفم کنه... اون که جای من نبود... اون که فواد لعنتی رو نمیشناخت.. فواد بهترین آدم زندگی من بود اما اگر به لج میوفتاد، خدا هم نمیتونست واسطه ام بشه... نگاهی به نوبت توی دستم انداختم... حتی باورم هم نمیشد به اینجا رسیده باشم... مستانه ای که آزارش به مورچه هم نمی‌رسید و فواد سر همین خاطرخواهش شده بود، حالا داشت بچه خودش را از بین می‌برد.. دست هام شروع به لرزیدن میکنه و نفسم بالا نمیاد. _خانومی؟! خوبی؟! چشمان وحشت زده ام رو به زنی میدم که کنار دستم نشسته و شکم برآمده اش نشان از حاملگی اش میده.. _چرا چیزی نمیگی عزیزم! میخوای برات آب بیارم؟! سری به نشونه منفی تکون میدم و اشاره ای به شکمش میکنم.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼