پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_1 ༢ دستهای زن آرایشگر از رو
قشنگا خلاصهی رمانمون😍🙏🏻
پسر حاجیِ گوگولی و لجباز و دختری که مظلومیت و دلربایی از رفتارش میریزه و...😁🔥
خوراک هر رنج سنیایه این رمان 😇
من پرستشم، دختری که برای ازدواج با پسر حاجی بازاری معروف انتخاب شد.. پسری که بیبند و باری و دختر بازیش توی کل شهر زبون زد بود..
مخالف سفت و سخت این ازدواج بودم و در تلاش که از زیر این ازدواج بیرون برم ولی نشد و شب عروسی پای سفرهی عقد وقتی بله رو دادم و اونم بله رو داد، دختری با شکم بالا اومده وارد شد و گفت: من از این مرد حامله ام باید عقدم کنه!
پارت اول
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
بزن رو پیوستن😍😍👇🏻
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_20 ༢
سوار ماشین شدم که مهدی بی حرف حرکت کرد...
+چیه؟! انگار بد گذشته بهت..؟!
زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد
_نه. ولی به شما خیلی خوش گذشته...
زدم زیر خنده و بی حرف موبایلم از جیبم بیرون آوردم...
_کدوم قبرستون برم من؟؟ جایی دارم برم؟؟
نگاهی بهش انداختم و ابرویی بالا انداختم...
+نمیدونم.. هیچ جا ندارم بریم..
_خاک بر سرت کنن مرتیکه بی عرضه... غلط بود تو کردی؟!
عصبی رو بهش لب زدم
+رو مخ من اول صبحی راه نرو مهدی.. به اندازه کافی زندگیم پیچیده بهم... حوصله زر زر های تورو ندارم...
زد رو ترمز و دستش دور یقه ام پیچید
_ اشغال، به خاطر تو من جرعت نمیکنم پا تو خونه خودمم بزارم..
سر لاشی بازی های تو منم گیر افتادم... میفهمی چی میگی پفیوز؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_21 ༢
عصبی تخت سینه اش کوبیدم و در ماشین باز کردم...
از ماشین پیاده شدم و بلند عربده زدم..
+ دِ آخه حروم لقمه...
من حداقل مثل تو زن و بچه ام ول نکردم گم و گور بشم..
هر قبرستونی میخوای برو.. دیگه ام سراغ منو نگیر.
میرم غرقه که تو بی وجدان هم گیر نیوفتی... حالا هم گمشو خونه ات... مرتیکه قمار باز...
مات و مبهوت به عصبانیت من خیره بود و وسط خیابون ترمز کرده بود..
در ماشین رو محکم بهم کوبیدم و دستم و بلند کردم و سوار اولین تاکسی شدم...
نفس عمیقی کشیدم و سرم بین دستهام گرفتم..
خدا لعنتت کنه ماهگل..
زندگیم به لجن کشیدی. اون هم برای چیزی که خودت هم رضایت داشتی...
مگه من با زور بهت نزدیک شده بودم که اینجوری همه چیز روی سرم آوار کردی.؟
لجن زار ساختی از زندگیم..
هیچ کاری ازم بر نمیاد و حتی جایی برای خوابیدن هم نداشتم.
حق با مهدی بود. بی عرضه بودم...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_22 ༢
با رسیدن به حجره بی حوصله نفس عمیقی کشیدم و داخل شدم.
دیگه آب از سرم گذشته بود..
هر چه میخواست بشه.
با دیدن حاجی که مشغول راه انداختن مشتری بود نفس عمیقی کشیدم و منتظر موندم تا کارش تمام شود...
روی صندلی نشستم و خیره فرش های رنگارنگ شدم...
_خداحافظ تون حاج آقا... ان شاء الله سلامت باشید..
با بیرون رفتن مشتری از جا بلند شدم و مقابل حاجی ایستادم.
هنوز متوجه حضور من نشده بود.
نفس عمیقی کشیدم و لب زدم
+سلام حاجی.
سرش را با ضرب بالا آورد و خیره نگاهم کرد.
مردمک های چشمش از عصبانیت میلرزید...
ناگهان یکطرف صورتم سوخت..
آنقدر سنگین که با ضرب به دیوار حجره برخورد کردم...
چشم هایم از شدت درد گیج رفت و داغی جاری شدن خون رو از گوشه صورتم حس میکردم...
دستم را روی سرم گذاشتم و با درد به حاجی خیره شدم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزان در کنار رمان پرستش عشق، رمان دیگه ای رو هم قرار میدیم که به شدت جذاب و هیجانی هستش ❤️👇
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_اول
بــه نـــْام او کــــه اگَـــــــر حُــــکم کُنــد، تــــا اَبــــَـد مَحکــــوم به همیـم.
با بهت به بی بی چک خیره شدم و بلند زدم زیر گریه..
دستم جلو دهنم گرفتم و بی بی چک رو کف حموم پرت کردم.
نفس تنگی ام، کار دستم می دهد و روی زمین فرود می آیم...
بیچاره شده بودم...
کل دنیا دور سرم میچرخید و نفسم بالا نمیومد.
پاهام میلرزید و نمیتونستم راه برم...
دستم به دیوار حموم گرفتم و به سختی از جا بلند شدم..
از حموم بیرون زدم که صدای گوشیم بلند شد.
نگاهی به گوشیم انداختم که شماره فواد رو دیدم.
نفسم تند تر شد و قلبم برای لحظه ای تپیدن رو از یاد برد..
این بچه...
باعث جدایی من و فواد میشد...
بی توجه به گوشی به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم.
پتو روی سرم کشیدم و منتظر موندم که تماس رو قطع کنه، اما انگار قصد این کار رو هم نداشت..
با قطع شدن تماس، صدای تلفن خونه بلند شد.
گوشی موبایلم رو برداشتم و به سیمین پیام دادم
"به فواد پیام بده بگو رز پیش تو هست"
در لحظه پیام رو سین کرد و جواب داد
" چی شده؟"
گوشی رو بدون هیچ جوابی کنار گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم.
چه شده بود؟!
ویران شده بود...
کل زندگی رز توی یک روز ویران شده بود..
دستم روی شکمم گذاشتمو لب زدم
+چرا؟
چرا درست وقتی داشت همه چیز درست میشد؟!
قطره اشکی از گوشه چشمم سُر خورد و روی لب هام فرود اومد..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دوم
با حس نوازش دستی از جا پریدم و با دیدن فواد نفس عمیقی کشیدم.
چند ثانیه دقیق به صورتم خیره میشود و در آخر میپرسد
_خوبی؟!
نفس عمیقی میکشم که بوسه ای روی گونه ام میکارد...
+چی؟!
گوشه چشم های مشکی رنگش، چین میخورد.
_حالت خوبه مستانه؟!
سری به نشونه مثبت تکون میدم و روی تخت میشینم..
با یاد بچه...
تمام وجودم میلرزید و این از دید فواد پنهان نمی مونه...
صورتم را بین دستهاش میگیره و لب میزنه...
_چی شده قربونت برم؟!
بی حرف خیره صورتش میشوم...
من نمیدونستم فواد رو از دست بدم..
بهم گفته بود مراعات کنم...
گفته بود قرص بخورم و حواسم به تاریخ ها باشه...
ولی من؟!..
قطره اشکی از گوشه چشمم می چکد که اخم هایش را در هم میکشد...
دلگیر و عصبانی بهم خیره میشود و با صدای خش داری لب میزند.
_نمیخوای بگی چی شده؟! داری نگرانم میکنی. صبح هم جواب تلفنم رو ندادی...
نفس نفس میزنم و با صدای لرزونی جواب میدم.
+می.. میترسم.. میترسم از دستت بدم...
شکه و ناباور نگاهم میکند و در آخر منو در آغوش میگیرد...
دروغ نگفته بودم...
عین حقیقت بود...
اما فواد دلیلش را نمی دانست.. اگر میدانست یک ثانیه هم اینجا نمی ماند..
بلند میزنم زیر گریه و او مشغول نوازش کمرم میشود..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_23
_حالا کارت به جایی رسیده که منو قال میذاری؟! مگه من و اون مادر بیچاره ات چی جز شیر پاک و نون حلال بهت دادیم که اینجوری دریده شدی..؟!
هنوز گیج بودم..
شدت ضربه آنقدر زیاد بود که تا مغز استخوانم میسوخت...
از در حجره فاصله گرفتم و به سمتش رفتم..
+من سگ کی باشم حاجی؟! من تا حالا شده تلفن تورو جواب ندم؟!.. مشکل پیش اومده بود جون حاجی...
پوزخندی زد..
از آن هایی که مشخص بود دروغم زیادی برایش اشکاره...
دستش را بالا آورد و روی زخم گوشه آبرویم گذاشت و فشار داد..
از درد چشم هایم روی هم گذاشتم و نفس کشداری کشیدم..
_این مشکله...تصادف کردی.. تصادف کردی و نتونستی دیشب بیای خاستگاری امشب هم میریم خونه رضا تا بیشتر از این آبروم نرفته...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_24
بی حرف بهش خیره شدم و عقب کشیدم...
+باشه...باشه حاجی جون.. هر چی تو بگی.
صندلی گوشه حجره رو جلو کشیدم و نشستم..
دستم روی سرم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم...
با چکیدن قطره خون روی زمین پوزخندی زدم که صدای بابا بلند شد.
_عبدالله... عبدالله، یک دستمال تمیز بیار برای امیر علی...
زخم سرم انرژی و توان رو از پاهام گرفته بود.
بی حرف چشمهام روی هم گذاشتم.
دیگر نمیخواستم مقاومت کنم.
خسته شده بودم از اینکه مدام فرار کنم...
چقدر هر لحظه نگران این باشم که حاجی چه بلایی بر سر زندگیم می آورد؟؟
نهایت به اون خاستگاری لعنتی میرفتم و به دختره میگفتم که با اجبار اینجا هستم...
میگفتم دوستش ندارم و خودش رد کنه.
مطمعنن اونم دلش نمیخواست زن منی بشه که هیچ علاقه ای بهش ندارم...
این بهترین راهی بود که میتونستم انتخاب کنم.
امیدوار بودم دخترک خریت نکند و به حرف هایم گوش کنه ...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_اول بــه نـــْام او کــــه اگَـــ
شما با بنر هایی جذب شدید که در پارت های آینده اتفاق خواهد افتاد..
خلاصه رمان #قانون_عشق
فواد، پسری جذاب و پولدار که به علت دلبستگی بیش از حد به مستانه، قید تمام ارثیه و پول پدرش را میزند و با مستانه ازدواج میکند...
آن هم به یک شرط...
شرطی کل زندگی شان را بهم میریزد...
پارت اول رمان مون 😌🌼
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
خلاصه رمان جذاب #پرستش_عشق
من امیرعلیام پسر حاج صادق مظهری که تمام اهالی شهر سرش قسم میخورن...
اما من وبال گردنش بودم. آبرویش را با التماس جمع میکرد چرا که خرابکاری های پسرش زبانزد کل شهر شده بود...
محض رهایی از این بی آبرویی حاج صادق منو مجبور کرد ازدواج کنم...
آن هم با دختری که تا حالا چهره اش را هم ندیده بودم...
دل و دینم را به دخترک باختم اما، گذشته لعنتی بلایی سرم آورد که....
پارت اول این رمان هیجانی 😍🕊
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7