eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42هزار دنبال‌کننده
937 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نقس عمیقی میکشه و لب میزنه.. _میخوام ببینمت لادن.. منتظر صداشم. همون صدای خونه خراب کنش! همونی که گَند زد به کل زندگی ام و ول کن هم نیست.. _رضا من که گفتم من و تو دیگه باهم کاری نداریم. رضا کلافه اس.. میتونم راحت از صورتش ببینم.. _لادن کار واجب دارم باهات... آدرس بده ده دقیقه ببینمت برم.. _باشه باشه! میفرستم برات تماس رو قطع میکنه و سرش روی میز میزاره.. _نرو امیرعلی. این دختره دیونه اس کار دست جفتتون میده.. پوزخندی میزنم.. میدونستم.. هیچ کس به اندازه من از حیوان بودن لادن خبر نداشت. اما دیگه قرار نبود اون پسر ساده ای باشم که گولش رو میخوره. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » از جا بلند میشم و نگاهی به اتاقش ميندازم شیک بود اما حروم.. حاجی توی هر چیزی موفق نبود این یکی رو خوب یادم داده بود.. مال حروم جوری چهارپایه رو از زیر پای آدم میکشه که هیچکس متوجه نشه... حتی خود آدم... جوری خراب میکنه زندگی آدمو که دیگه درست نشه. به سمت در میرم و لب میزنم. +کاری نکن مجبور شم باز بیام اینجا! اینجا که هیچی.. هرجا که باشی... پس آدرس رو فرستاد پیامک کن برام. از اتاق بیرون میزنم و نگاهی به چهره وحشت زده منشی ميندازم.. پوزخندی توی صورتش میزنم و ازش دور میشم.. سوار ماشینم میشم و روشنش میکنم.. نگاهی به موبایلم ميندازم اما هیچ پیامی از پرستش نمیبینم. دلم نمیخواست توی زندگی ام ذره ای اذیت بشه.. شاید همین آدم متفاوت بهترین آدم زندگی ام باشه عزیزای من ، رمان عاشقانه دیگه این نویسنده رو خوندید ؟ https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56 فوق العاده است ..
539.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به پات می افتادم چه عاجزانه ...!💞🫢
کسی از عهدهٔ دیدار قاتل برنمی‌آید کبابم از نگاه ِ هر چه باداباد ِ قربانی
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 برگه رو دستش میدم و روی تخت میشینم سرم بین دستهام میگیرم و نفس عمیقی میکشم.. _باورم نمیشه! +همون تصادف 7 سال پیش که داشتم، همه توانم رو گرفت! درد داشتم... دکتر رفتم و نهایت شد این برگه و اینکه هیچوقت بچه دار نمیشم... چیزی نمیگه و داغ دلم تازه میشه.. _توی این دو سال ازدواح مون هر وقت مستانه با ذوق بچه ای رو نشون میداد مجبور بودم نشون بدم بی حسم نسبت به اون بچه. بهش گفتم قید خانواده رو که هیچی قید کل دنیا رو میزنم اما بچه نمیخوام.. _میدونست؟! آهی میکشم و لب میزنم _نه! نگفت... اصلا اسم بچه رو هم نیاورد.. اما از سه چهار ماه پیش زندگی مون جهنم شد! هی بچه بچه می‌کرد... هی بهونه می‌گرفت.. تا اینکه فهمیدم حامله اس! ساعد کنارم میشینه _آزمایش رفتی؟! میخندم. +نه! نیازی به آزمایش نیست.. برگه دکتر جلومه! ساعد کلافه لب میزنه _شاید خدا دلش به حال مستانه سوخته... شاید دلش رحم اومده. با یک آزمایش ک میتونی تکلیف خودتو اونو مشخص کنی! رمان پرستش رو خوندید ؟ رمان دیگه همین نویسنده هست که چنل vip اش نزدیک به هزار فروش داشته https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نگاهی به آدرسی که رضا فرستاده بود ميندازم و نفس عمیقی میکشم. پاتوق همیشگی اش بود. "کافه تُرنج " حتی نمیدونستم وقتی باهاش رو به رو بشم چی میخوام بگم. فقط میخواستم اینو بهش بفهمونم که من احمق نیستم و میفهمم داره چه غلط هایی میکنه.. دلم نمیخواست حالا که پرستش هست دیگع دور و اطراف زندگی ام ببینمش.. هرچند که مطمعن نبودم با دیدنش باز هم بتونم این ها رو بگم. آدم رو طلسم می‌کرد با اون نگاه لعنتی اش.. موبایلم رو برمیدارم و با نگهبانی تماس میگیرم. _جانم آقای مظفری؟. +سلام. کسی اونجا نیومده!؟ نفس عمیقی میکشه و مکث میکنه _نه آقا! خبری نبوده.. +باشه. زنگ بزن یکی بیاد قفل خونه رو عوض کنه! در ضمن... هیچکس.. هیچکس به جز هماهنگی با من حق نداره بره بالا! دو سه روز پیش یکیو فرستادی بالا بدون هماهنگی من.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
بسم الله الرحمن الرحیم
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ساکت میشه و انگار توی دهنش دنبال معنی حرفمه.. _اها آقا! خانوم لا.. وسط حرفش میپرم و عصبی لب میزنم. +خیلی خب توام! نیاز نیست توضیح بدی.. دیگه کسیو بدون اجازه من بالا نفرست... اجازه حرفی بهش نمیدم و تماس رو قطع میکنم. نگاهی به ساعت میندازم 7 عصر بود. پامو روی گاز فشار میدم و نفس عمیقی میکشم. دور رسیدن، اونم برای لادنی که به شدت روی این مسئله حساس بود وجودم رو آروم می‌کرد... اون وقت ها حتی به خاطر نمیارم یک بار دیر رسیده باشم.. اون از حساسیت هاش هر دفعه میگفت اما نفهمید چقدر عذاب میکشم وقتی ساعت ها منتظرش میمونم تا برسه! از خود گذشتی که من با لادن داشتم رو محال بود با فرد دیگه ای تجربه کنم.. وجودم رو به آتیش کشیده بود این زن... داغی که به دلم انداخته بود غرورم رو خورد کرده بود.. انگار که زندگی من رو از حفظ بود و از همان اول برای خبر رسوندن به حاجی وارد زندگی من شده بود 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿