🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_209
" امیر علی "
نگاهی به چهره ترسونش ميندازم و چایی رو برمیدارم.
+رفتم به حساب آدم هایی که وارد خونه ام شدند برسم!
_دخترهه یا پسره؟!
نگاهم به سمتش میچرخه و با دیدن چهره اش بلند میزنم زیر خنده..
لیوان چایی روی میز میزارم و دستی به صورتم میکشم.
+عجیب شدیا!
با خجالت بهم خیره میشه و موهاش پشت گوشش میزنه..
نگاهم به سمت موهاش میره..
لبخند کجی میزنم و اشاره ای بهش میکنم.
+اینجوری قشنگ تری!
مات و مبهوت بهم خیره میشه که ادامه میدم
+ به حساب جفتشون!
_امیر علی..
+بله!
نفس عمیقی میکشه و لب میزنه.
_م... مگه اینجا نگهبان نداره... خب.. خب چجوری اومدند بالا؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_210
نگاه جدی بهش ميندازم.
داشت حساس میشد..
روی همه چیز!
اگر چه بدبین نبود اما حسابی تیزبین بود و همه چیز رو متوجه میشد.
+رضا دوستمه.. یعنی دوستم بود... چون زیاد میومد اینجا نگهبان کاری باهاش نداشته...
سری تکون میده که لب میزنم
+شام نداریم؟!
با خجالت از جا بلند میشه و دستی به لباسش میکشه..
_راستش... راستش.. من امروز زیاد حالم خوب نبود..
از جا بلند میشم و نگاهی بهش ميندازم
تازه متوجه میشم رَنگش هم پریده..
سر جلو میبرم و خیره نگاهش میکنم.
نگاهش رو مدام می دزده.
شونه اش رو بین دستهام میگیرم و رو بهش لب میزنم.
+چرا چیزی بهم نگفتی پرستش؟؟
با خجالت عقب میره و دستی به گونه های سرخش میکشه.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_211
قدمی جلو میرم و از رفتار هاش عصبی میشم..
+تو به من نگی میخوای به کی بگی آخه؟؟
نفس عمیقی میکشه و هول شده و با خجالت لب میزنه..
_چ.. چیزی نیست بخدا! م.. من فقط دلم یکم درد میکنه..
نگاهم به سمت دلش میره و تازه دو هزاری ام میوفته..
+آماده شو شام رو بیرون میخوریم.
نفس عمیقی میکشه و بی حرف به سمت اتاقش میره..
من لعنتی حواسم به هیچ چیز نبود..
از تمام این دختر غافل بودم و خودش هم خجالتی تر از این حرف ها بود که بخواد چیزی بهم بگه.
کلافه به سمت اتاقم میرم..
کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که این دختر داشت توی این خونه و کنار دست من تلف میشد..
فقط خدا نکنه کسی از بردنش حرف میزد دنیا روی سرش خراب میکردم اما خودمم میفهمیدم رفتار درستی باهاش ندارم.
هر چند که اون هم آدمی نبود که اعتراض کنه.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_212
" پرستش "
با خجالت در اتاق میبندم.
از شرم داشتم آب میشدم..
وای که کاش زمین دهن باز میکرد و منو با خودش به جایی میبرد که حالا حالاها جلوی چشم امیر علی نباشم..
بر خلاف من که حسابی سرخ شده بودم اون انگار با عادی ترین اتفاق زندگی اش مواجهه بود...
به سمت چادرم میرم و روی سرم ميندازمش..
نگاهی از آیینه به خودم ميندازم...
چهره بی روحم جوری سرخ شده بود که خودم ماتم برده بود..
از اتاق بیرون میزنم و نگاهی به امیر علی دست به جیب ميندازم.
الحق که در جذابیت چیزی کم نداشت..
ناخودآگاه ته دلم خالی شد.
داشتم وابسته اش میشدم..
کامل متوجه بودم که چجوری روی هر حرکتش حساس شدم و دلم با دیدنش زیر و رو میشه...
نفس عمیقی میکشم و جلو میرم.
خیره نگاهم میکنه.
جوری که حس میکنم حتی از روی چادر هم کل وجودم رو میبینه..
با خجالت سر پایین ميندازم و کنارش قرار میگیرم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛