eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
942 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " امیر علی " نگاهی به چهره ترسونش ميندازم و چایی رو برمیدارم. +رفتم به حساب آدم هایی که وارد خونه ام شدند برسم! _دخترهه یا پسره؟! نگاهم به سمتش میچرخه و با دیدن چهره اش بلند میزنم زیر خنده.. لیوان چایی روی میز میزارم و دستی به صورتم میکشم. +عجیب شدیا! با خجالت بهم خیره میشه و موهاش پشت گوشش میزنه.. نگاهم به سمت موهاش میره.. لبخند کجی میزنم و اشاره ای بهش میکنم. +اینجوری قشنگ تری! مات و مبهوت بهم خیره میشه که ادامه میدم + به حساب جفتشون! _امیر علی.. +بله! نفس عمیقی میکشه و لب میزنه. _م... مگه اینجا نگهبان نداره... خب.. خب چجوری اومدند بالا؟! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نگاه جدی بهش ميندازم. داشت حساس میشد.. روی همه چیز! اگر چه بدبین نبود اما حسابی تیزبین بود و همه چیز رو متوجه میشد. +رضا دوستمه.. یعنی دوستم بود... چون زیاد میومد اینجا نگهبان کاری باهاش نداشته... سری تکون میده که لب میزنم +شام نداریم؟! با خجالت از جا بلند میشه و دستی به لباسش میکشه.. _راستش... راستش.. من امروز زیاد حالم خوب نبود.. از جا بلند میشم و نگاهی بهش ميندازم تازه متوجه میشم رَنگش هم پریده.. سر جلو میبرم و خیره نگاهش میکنم. نگاهش رو مدام می دزده. شونه اش رو بین دستهام میگیرم و رو بهش لب میزنم. +چرا چیزی بهم نگفتی پرستش؟؟ با خجالت عقب میره و دستی به گونه های سرخش میکشه. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » قدمی جلو میرم و از رفتار هاش عصبی میشم.. +تو به من نگی میخوای به کی بگی آخه؟؟ نفس عمیقی میکشه و هول شده و با خجالت لب میزنه.. _چ.. چیزی نیست بخدا! م.. من فقط دلم یکم درد میکنه.. نگاهم به سمت دلش میره و تازه دو هزاری ام میوفته.. +آماده شو شام رو بیرون میخوریم. نفس عمیقی میکشه و بی حرف به سمت اتاقش میره.. من لعنتی حواسم به هیچ چیز نبود.. از تمام این دختر غافل بودم و خودش هم خجالتی تر از این حرف ها بود که بخواد چیزی بهم بگه. کلافه به سمت اتاقم میرم.. کم کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که این دختر داشت توی این خونه و کنار دست من تلف میشد.. فقط خدا نکنه کسی از بردنش حرف می‌زد دنیا روی سرش خراب میکردم اما خودمم می‌فهمیدم رفتار درستی باهاش ندارم. هر چند که اون هم آدمی نبود که اعتراض کنه. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
آدم درست زندگیتو که پیدا کنی کاری میکنه علاوه بر خودش عاشق خودتم بشی🌱🫀
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " با خجالت در اتاق میبندم. از شرم داشتم آب میشدم.. وای که کاش زمین دهن باز می‌کرد و منو با خودش به جایی میبرد که حالا حالاها جلوی چشم امیر علی نباشم.. بر خلاف من که حسابی سرخ شده بودم اون انگار با عادی ترین اتفاق زندگی اش مواجهه بود... به سمت چادرم میرم و روی سرم ميندازمش.. نگاهی از آیینه به خودم ميندازم... چهره بی روحم جوری سرخ شده بود که خودم ماتم برده بود.. از اتاق بیرون میزنم و نگاهی به امیر علی دست به جیب ميندازم. الحق که در جذابیت چیزی کم نداشت.. ناخودآگاه ته دلم خالی شد. داشتم وابسته اش میشدم.. کامل متوجه بودم که چجوری روی هر حرکتش حساس شدم و دلم با دیدنش زیر و رو میشه... نفس عمیقی میکشم و جلو میرم. خیره نگاهم میکنه. جوری که حس میکنم حتی از روی چادر هم کل وجودم رو میبینه.. با خجالت سر پایین ميندازم و کنارش قرار میگیرم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 از جا بلند میشم و متعجب کاغد رو از دستش میگیرم. +برا من؟! ا.. آخه کسی نمیدونه من اینج.. فواد... فواد میدونست! نمیتونم لبخندم رو پنهون کنم و با هیجان لب میزنم. +حتما فواده! سیمین اما ساکته.. انگار که ته این ماجرا رو میدونه و من بی خبر عالمم. کاغد رو باز میکنم و شروع میکنم به خوندن... کلمه به کلمه اش... همچون اشهدم بود.. اسمم آن گوشه بالا همچون آگهی فوتم بود و اسم فواد در گوشه دیگر همانند قاتلم بود.. برگه از دستم رها میشه و روی زمین میوفته.. سیمین هنوز هم ساکته! چشم هام سیاهی میره... فواد بود اما.. آب دهنم قورت میدم و بی حرف به سمت اتاق میرم _مستانه! جان ندارم که چیزی بگم و اون هم انگار نا حرف زدن نداره. داخل اتاق میشم و در رو پشت سرم میبندم... روی زمین میشینم و زل میزنم به مقابلم. درست جایی که قاب عکس دونفره من و فواد قرار گرفته بود.. فواد بود.. اما.. اما دادخواست طلاقش را فرستاده بود.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 تمام وجودم بی حسه! انگار که از بلندی به پایین پرت شدم و چشم هام هیچ چیز رو نمیبینه.! گوش هم نمیشنوه و فقط یک چیز رو به خاطر دارم.. پیوند ازدواج مان! قسم های تا پای جان ایستادم مان.. ذوق فواد از به دست آوردن من و هیجان و وحشت من از ازدواج کردن... خانه خزیدنمان.. کادو های ناگهانی فواد و آشپزی های اشتباه من.. موهای از ته تراشیده فواد و.. همه چیز در ذهنم گذر میکنه و میرسم به آخر.. نقطه پایان را باید می‌گذاشتم؟! به سرفه میوفتم.. دست بالا میارم و روی صورتم میزارم.. با دیدن خون چشم هام سیاهی میره خون از دماغم جاری شده بود! چشم هام عاجزانه روی هم میزارم! فواد رو برای همیشه از دست داده بودم؟! صدای فریادم بلند میشه! انقدر بلند که گوش خودم رو هم به لرزه در میاره! جیغ های پی در پی و ناخودآگاهم اشک هایم را هم جاری میکنه.. دستهام بالا میاد و توی موهام میشینه.. شروع به کشیدن موهام میکنم و در محکم کوبیده میشه 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼