eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
942 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
آدم درست زندگیتو که پیدا کنی کاری میکنه علاوه بر خودش عاشق خودتم بشی🌱🫀
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " با خجالت در اتاق میبندم. از شرم داشتم آب میشدم.. وای که کاش زمین دهن باز می‌کرد و منو با خودش به جایی میبرد که حالا حالاها جلوی چشم امیر علی نباشم.. بر خلاف من که حسابی سرخ شده بودم اون انگار با عادی ترین اتفاق زندگی اش مواجهه بود... به سمت چادرم میرم و روی سرم ميندازمش.. نگاهی از آیینه به خودم ميندازم... چهره بی روحم جوری سرخ شده بود که خودم ماتم برده بود.. از اتاق بیرون میزنم و نگاهی به امیر علی دست به جیب ميندازم. الحق که در جذابیت چیزی کم نداشت.. ناخودآگاه ته دلم خالی شد. داشتم وابسته اش میشدم.. کامل متوجه بودم که چجوری روی هر حرکتش حساس شدم و دلم با دیدنش زیر و رو میشه... نفس عمیقی میکشم و جلو میرم. خیره نگاهم میکنه. جوری که حس میکنم حتی از روی چادر هم کل وجودم رو میبینه.. با خجالت سر پایین ميندازم و کنارش قرار میگیرم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 از جا بلند میشم و متعجب کاغد رو از دستش میگیرم. +برا من؟! ا.. آخه کسی نمیدونه من اینج.. فواد... فواد میدونست! نمیتونم لبخندم رو پنهون کنم و با هیجان لب میزنم. +حتما فواده! سیمین اما ساکته.. انگار که ته این ماجرا رو میدونه و من بی خبر عالمم. کاغد رو باز میکنم و شروع میکنم به خوندن... کلمه به کلمه اش... همچون اشهدم بود.. اسمم آن گوشه بالا همچون آگهی فوتم بود و اسم فواد در گوشه دیگر همانند قاتلم بود.. برگه از دستم رها میشه و روی زمین میوفته.. سیمین هنوز هم ساکته! چشم هام سیاهی میره... فواد بود اما.. آب دهنم قورت میدم و بی حرف به سمت اتاق میرم _مستانه! جان ندارم که چیزی بگم و اون هم انگار نا حرف زدن نداره. داخل اتاق میشم و در رو پشت سرم میبندم... روی زمین میشینم و زل میزنم به مقابلم. درست جایی که قاب عکس دونفره من و فواد قرار گرفته بود.. فواد بود.. اما.. اما دادخواست طلاقش را فرستاده بود.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 تمام وجودم بی حسه! انگار که از بلندی به پایین پرت شدم و چشم هام هیچ چیز رو نمیبینه.! گوش هم نمیشنوه و فقط یک چیز رو به خاطر دارم.. پیوند ازدواج مان! قسم های تا پای جان ایستادم مان.. ذوق فواد از به دست آوردن من و هیجان و وحشت من از ازدواج کردن... خانه خزیدنمان.. کادو های ناگهانی فواد و آشپزی های اشتباه من.. موهای از ته تراشیده فواد و.. همه چیز در ذهنم گذر میکنه و میرسم به آخر.. نقطه پایان را باید می‌گذاشتم؟! به سرفه میوفتم.. دست بالا میارم و روی صورتم میزارم.. با دیدن خون چشم هام سیاهی میره خون از دماغم جاری شده بود! چشم هام عاجزانه روی هم میزارم! فواد رو برای همیشه از دست داده بودم؟! صدای فریادم بلند میشه! انقدر بلند که گوش خودم رو هم به لرزه در میاره! جیغ های پی در پی و ناخودآگاهم اشک هایم را هم جاری میکنه.. دستهام بالا میاد و توی موهام میشینه.. شروع به کشیدن موهام میکنم و در محکم کوبیده میشه 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
این اخرین تخفیفه رمان قانون عشق هست . اونجا پارت 300 رو هم رد کردیم و یک عالمه اتفاق افتاده. جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۷۸ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نگاهی بهم میندازه و دست جلو میاره.. گوشه چادرم درست میکنه و نفس عمیقی میکشه.. اونقدر نزدیک هست که نقش داغش به صورتم بخوره. _ی روز برام سوال بود که چجوری چادر میپوشی! امروز باید ممنونت باشم بابت چادری که سر میکنی... نفس عمیقی میکشم و لبخندی میزنم که لپم رو میکشه.. _گونه های سرخ شده ات رو هم دوست دارم! ناخودآگاه صدام بلند میشه +وای! میخنده.. داشتم میمیردم از خجالت.. دست پشت کمرم میزاره و به بیرون هدایتم میکنه. _بیا... بیا بریم تا کار دست جفتمون ندادی.. کاش میتونستم فرار کنم.. فرار کنم یا کاری کنم که ذهنش همه کار هام رو فراموش کنه گونه های سرخم ابرو برام نگذاشته بود و امیر علی هم به دنبال همین بود. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
این اخرین تخفیف رمان پرستش عشقه... اونجا نزدیک به پارت 500 هستیم. جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۸۷ هزار تومن رو به شماره کارت زیر ارسال کنید 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به ایدی زیر ارسال کنید . @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " امیر علی " نگاهی بهش ميندازم و لبخند کجی روی لبهام میشینه.. بودن باهاش شیرین بود. انگار از جنس اولین عاشقی ها.. از جنس اولین دوست داشتن ها.. حس میکردم دیگه توی این دنیا به هیچ جا تعلق ندارم. نفس عمیقی میکشم و پامو روی گاز فشار میدم. +پرستش! به سمتم برمیگرده و نگاهی بهم میندازه.. اما من غرق شدم توی اسمش... انگار که پدر مادرش می‌دونستند چقدر پاکه و ارزش پرستیدن داره که این اسم رو براش گذاشتن.. + میخوام بدونی... هرجا.. هرچیزی بشه... دوست دارم خودت بیای و بهم بگی. سری تکون میده و مشغول بازی با دستهاش میشه. +همونجور که تو طرف من اومدی جلوی خانواده ات... هر چیزی بشه... هر چیزییی! اینو بدون که من طرف توام! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا