eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
950 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » دستش رو بین دستهام میگیرم و مشغول نوازش میشم. سَرد سرد بود! نفسش رو با لرزش بیرون میده و سرش به سمت شیشه برمیگردونه.. +دفعه قبل ازم پرسیدی اگه برمیگشتم قبول میکردم بازم با تو ازدواج کنم... خب... یکم.. جوابم درست نبود. نگاهی بهش ميندازم و ادامه میدم. +اما الان مطمعنم که قبول میکردم میبینم که لبخند میزنه و لبهای منم کش میاد.. دستش رو بالا میارم و بوسه ای پشت دستش میزنم.. میلرزه.. حتی از زیر چادر هم میبینم که چجوری تن ظریفش به لرزه در میاد. امان از بازی که این دختر با دلم به راه انداخته بود و خودش بی خبر بود. ذره ذره داشت منو غرق می‌کرد توی منجلابی که بی تقصیر ترین بودم در این ماجرا... شاید اگر بیشتر پیش می‌رفت باید از لادن ممنون هم میشدم که پرستش رو توی زندگی ام قرار داد. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " نفس عمیقی میکشم و لب میزنم. +ممنون امیر علی! نگاهی بهم میندازه و لیوان نوشابه اش رو سر میکشه! _ فدات. گیج بهش خیره میشم که نگاهی بهم میندازه و میخنده. _یک سری حرفا تیکه کلامم هست! حساس نشو.. سری تکون میدم و چادرم رو جمع میکنم. _فردا باهم میریم خونه بابات! سر بالا میارم و مات بهش خیره میشم. برخلاف همیشه که حاصر بودم التماس کنم تا برم خونه بابا اینا این دفعه اصلا دلم نمیخواست برم اونجا. انگار که عادت کرده بودم به خونه جدیدم. +خب... خب. باشه. چیزی نمیگه و از جا بلند میشه. _من میرم حساب کنم! این سوئیچ ماشین تو برو سوار شو سری تکون میدم و به سمت در خروجی رستوران میرم.. سوار ماشین میشم و چشم هام روی هم میزارم. درد دلم کمتر شده بود اما حسابی خسته بودم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 صدای گریون سیمین بلند میشه که به در میکوبه. ‌_تورو قرآن باز کن درو مستانه! باز کن حالت خوب نیستتتتت! انقدر جیغ و فریاد میزنم تا بالاخره صدایم قطع میشه درست جایی وسط گَلوم میسوزه و چشم هام سیاهی میره! سر روی زمین سرد میزارم و چشم هام از خستگی روی هم میاد. دیگع تموم شده بود. سیمین آنقدر گریه کرده بود و به در کوبیده بود که شک نداشتم آن هم درست جایی آن سمت در روی زمین افتاده.. دیگر پدرم بچه ای نداشت که دل خوش کنم بهش! خودم هم شوهری نداشتم که بخوام امید داشته باشم به زندگی مان زندگی فواد و مستانه امرور به ته رسیده بود و بهترین زمان بود برای گذاشتن نقطه پایان! باز هم همان مستانه تک و تنها پرورشگاهی باقی مونده بود که از کل دنیا فقط غم و غصه نصیبش شده بود... دیگر کسی را برای همدردی نداشتم و باز هم خودم باید همه غم ها را به دوش میکشیدم 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 " فواد " حتی نمیدونستم دارم چیکار میکنم. فقط این رو میدونستم که درخواست طلاق خودم روهم متحیر کرده بود. عاجزانه نگاهی به برگه های مقابلم ميندازم و از جا بلند میشم.. +تموم کنین این مسخره بازی رو... این برگه ها چیه گذاشتین.. صدای بابا بلند میشه. +به زندگی فقیرانه عادت کردی نه؟! تو پسر منی فواااد.. بهترین ها برای تو هست.. درسش خوندی... اخم هام در هم میکشم و چیزی نمیگم... اینجا عذابم میداد و تنهایی سکته ام... هیچ جا برای رفتن نداشتم و روز به روز به روز دادگاه نزدیک تر میشدیم.. فقط یک هفته مونده بود تا تاریخی که حس میکردم روز مرگمه... اما.. هر چه با خودم صحبت می‌کردم بیشتر متوجه میشدم که من نه تنها برای مستانه کم نگذاشته بودم بلکه زیادی هم گذاشته بودم.. لیاقت نداشت.. لیاقت سختی هایی که برای زندگی مون کشیده بودیم.. صدای پیامک موبایلم بلند میشه.. موبایلم باز میکنم.. شماره ای ناشناس هست.. "مستانه میخواد وسایل جمع کنه! کی خونه هست؟!" سیمین بود... رفیق و شفیق مستانه.. گوشی توی مشتم میگیرم و عصبی چشم روی هم میزارم.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼