🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_215
دستش رو بین دستهام میگیرم و مشغول نوازش میشم.
سَرد سرد بود!
نفسش رو با لرزش بیرون میده و سرش به سمت شیشه برمیگردونه..
+دفعه قبل ازم پرسیدی اگه برمیگشتم قبول میکردم بازم با تو ازدواج کنم... خب... یکم.. جوابم درست نبود.
نگاهی بهش ميندازم و ادامه میدم.
+اما الان مطمعنم که قبول میکردم
میبینم که لبخند میزنه و لبهای منم کش میاد..
دستش رو بالا میارم و بوسه ای پشت دستش میزنم..
میلرزه..
حتی از زیر چادر هم میبینم که چجوری تن ظریفش به لرزه در میاد.
امان از بازی که این دختر با دلم به راه انداخته بود و خودش بی خبر بود.
ذره ذره داشت منو غرق میکرد توی منجلابی که بی تقصیر ترین بودم در این ماجرا...
شاید اگر بیشتر پیش میرفت باید از لادن ممنون هم میشدم که پرستش رو توی زندگی ام قرار داد.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_216
" پرستش "
نفس عمیقی میکشم و لب میزنم.
+ممنون امیر علی!
نگاهی بهم میندازه و لیوان نوشابه اش رو سر میکشه!
_ فدات.
گیج بهش خیره میشم که نگاهی بهم میندازه و میخنده.
_یک سری حرفا تیکه کلامم هست! حساس نشو..
سری تکون میدم و چادرم رو جمع میکنم.
_فردا باهم میریم خونه بابات!
سر بالا میارم و مات بهش خیره میشم.
برخلاف همیشه که حاصر بودم التماس کنم تا برم خونه بابا اینا این دفعه اصلا دلم نمیخواست برم اونجا.
انگار که عادت کرده بودم به خونه جدیدم.
+خب... خب. باشه.
چیزی نمیگه و از جا بلند میشه.
_من میرم حساب کنم! این سوئیچ ماشین تو برو سوار شو
سری تکون میدم و به سمت در خروجی رستوران میرم..
سوار ماشین میشم و چشم هام روی هم میزارم.
درد دلم کمتر شده بود اما حسابی خسته بودم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدچهلهشت
صدای گریون سیمین بلند میشه که به در میکوبه.
_تورو قرآن باز کن درو مستانه! باز کن حالت خوب نیستتتتت!
انقدر جیغ و فریاد میزنم تا بالاخره صدایم قطع میشه
درست جایی وسط گَلوم میسوزه و چشم هام سیاهی میره!
سر روی زمین سرد میزارم و چشم هام از خستگی روی هم میاد.
دیگع تموم شده بود.
سیمین آنقدر گریه کرده بود و به در کوبیده بود که شک نداشتم آن هم درست جایی آن سمت در روی زمین افتاده..
دیگر پدرم بچه ای نداشت که دل خوش کنم بهش!
خودم هم شوهری نداشتم که بخوام امید داشته باشم به زندگی مان
زندگی فواد و مستانه امرور به ته رسیده بود و بهترین زمان بود برای گذاشتن نقطه پایان!
باز هم همان مستانه تک و تنها پرورشگاهی باقی مونده بود که از کل دنیا فقط غم و غصه نصیبش شده بود...
دیگر کسی را برای همدردی نداشتم و باز هم خودم باید همه غم ها را به دوش میکشیدم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدچهلنه
" فواد "
حتی نمیدونستم دارم چیکار میکنم.
فقط این رو میدونستم که درخواست طلاق خودم روهم متحیر کرده بود.
عاجزانه نگاهی به برگه های مقابلم ميندازم و از جا بلند میشم..
+تموم کنین این مسخره بازی رو... این برگه ها چیه گذاشتین..
صدای بابا بلند میشه.
+به زندگی فقیرانه عادت کردی نه؟! تو پسر منی فواااد.. بهترین ها برای تو هست.. درسش خوندی...
اخم هام در هم میکشم و چیزی نمیگم...
اینجا عذابم میداد و تنهایی سکته ام...
هیچ جا برای رفتن نداشتم و روز به روز به روز دادگاه نزدیک تر میشدیم..
فقط یک هفته مونده بود
تا تاریخی که حس میکردم روز مرگمه...
اما..
هر چه با خودم صحبت میکردم بیشتر متوجه میشدم که من نه تنها برای مستانه کم نگذاشته بودم بلکه زیادی هم گذاشته بودم..
لیاقت نداشت..
لیاقت سختی هایی که برای زندگی مون کشیده بودیم..
صدای پیامک موبایلم بلند میشه..
موبایلم باز میکنم..
شماره ای ناشناس هست..
"مستانه میخواد وسایل جمع کنه! کی خونه هست؟!"
سیمین بود...
رفیق و شفیق مستانه..
گوشی توی مشتم میگیرم و عصبی چشم روی هم میزارم..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_217
" امیر علی "
در خونه رو باز میکنم و اشاره ای به پرستش میکنم.
داخل میره و چادر رو ازش برمیداره.
+ فردا باید برم سرکار!
سمتم برمیگرده و مردد میپرسه.
_م.. میشه بپرسم کارت چیه؟؟
حالا منم که ماتم برده..
چقدر از هم دور بودیم.
حتی نمیدونست کار من چیه.
+توی شرکت کار میکنم! مدیر عامل یک شرکتم.. بعضی وقتا توی حجره حاجی هم کار کردم.
نفس عمیقی میکشه و سری تکون میده.
+تو درس خوندی؟!.
نفس عمیقی میکشه و لبخند غمگینی میزنه.
_تا دیپلم اره. ولی.. ولی بعدش چون بابا با دانشگاه مختلط مخالف بودن گفتند دیگه نخونم! منم نخوندم.
گیج شدم
انگار تمام محاسبات ذهنی ام بهم ریخته
یعنی حاضر شده بود قید تمام زحماتش رو به خاطر حرف باباش بزنه.!
اگه من بودم آتش بپا میکردم بابت چیزی که من مقصرش نبودم..
جلو میرم و دست توی جیب هام میبرم
+دوست داری درس بخونی؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_218
ابروهاش بالا میپره و ناخودآگاه دستش روی گوشه لباسم میشینه.
_میزاری؟!
قلبم...
سرعت تپیدنش رو سرعت میده.
+معلومه! هر چی نیاز داری بگو برات بخرم بشین بخون برای دانشگاه.
میخنده..
با صدا و دلنشین.
مات لبخند جذابش میشم
تا حالا خنده اش رو تا این اندازه ندیده بودم..
+خیلی قشنگ میخندی..
خنده اش جمع میشه و لبخند آرومی میزنه.
_ ممنون
دستی روی لبهاش میکشم که چشم هاش بسته میشه..
+ همیشه بخند...تو که حالت خوبه حال منم خیلی خوبه.
با خجالت عقب میکشه و سری تکون میده..
_فک.. فکر کنم خسته ای! بهتره بخوابی صبح باید بری...
سری تکون میدم و مشغول باز کردن دکمه های لباسم میشم..
با سرعت سرش رو سمت دیگه میچرخونه.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛