🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_221
مات و مبهوت خیره میشم بهش...
تازه نگاهم به چشم های قرمز و صورت آشفته اش میوفته..
نفس نفس میزنه..
آب دهنم رو قورت میدم و با ته مونده غرورم لب میزنم.
+چیزی شده؟!
میخنده!
از روی تمسخر..
_حتما باید چیزی بشه که من نخوام صداتو بشنوم؟! نخوام ببینمت؟!
لبهای لرزونم رو توی هم جمع میکنم و عاجزانه چشم هام روی هم میاد..
بی توجه به من به سمت اتاقش میره و اشک توی چشم هام جمع میشه.
تازه داشت زندگی مون خوب میشد...
عصبی دستم مشت میشه و به سمتش میرم..
میخواد در رو ببنده مه مانعش میشم..
+من مگه برده توامممم؟! صبح تا شب نشستم توی این خونه حتی حق ندارم بدونم شوهرم.. البته آدمی که اسم شوهرم یدک میکشه بیرون از این خونه کجاست وبا کی میگردهههه؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_222
عصبی جلو میاد و دستش کنار در میکوبه که وحشت زده دست روی صورتم میزارم..
_ پرستش! رو مخ من راه نرو... من با هرکس بخوام بگردم به هیچکس مربوط نیستتتتت..
به گریه میوفتم و با چشم های اشکی زل میزنم بهش.
لبهام شروع به لرزیدن میکنه و نگاه او لحظه ای مات صورتم میشه..
در آخر دستی به صورتش میکشه و زیر لب زمزمه میکنه.
_لعنت بهت!
داخل اتاق میشه و در رو محکم میبنده..
از اتاق فاصله میگیرم و به سمت اتاق خودم میرم.
از اول هم اشتباه کردم..
فکر میکردم میتونم زندگی رو بسازم که لجن زار همه جاشو گرفته.
تا وقتی که امیر علی هنوزم پی خوشی های مجردی اش بود من چه کاری میتونستم انجام بدم
بخدا که تا آدم نمیشد محال بود بزارم بهم نزدیک بشه!
لعنت به زندگی که حاج بابا و مامان برام ساخته بودند.
از طرفش رو درست میکردم سمت دیگه اش فرو میریخت.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
هنوز سیاه شوهرم تنم بود که بچه هامو ازم گرفتن و از خونه بیرونم کردن ،بعد از یه مدت برای برادر شوهر کوچکم اومدن خواستگاری برام شرط گذاشتن که چون سنش از تو کمتره باید زن دوم بگیره ،که آرزو به دل نمونه .برام مهم نبود بخاطره بچه هام قبول کردم .گفتم بره ده تا زن بگیره، مهم نیست .تا بلاخره به هم محرم شدیم بدون سور و سات عروسی من رو به خونه ی بخت بردن از روز اول اتاقمون رو جدا کردم و اجازه ندادم بهم نزدیک بشه.تا روزی که عمه ی شوهرم به خونمون اومد زنفضول و بدذاتی بود. از نگاههاش فهمیدم یه چیزایی بو برده.. به مادر شوهرم گفت من امشب توی یکی از اتاق های عروس میخوابم . دلم هوری ریخت. بخاطر اینکه شک نکنه رختخواب دونفره ای انداختم و لباس شب زبیایی پوشیدم توی رختخواب خوابیدم. نصفه شب با نفس های گرمی که به صورتم خورد بیدار شدم و....
این داستان و پیشنهاد میکنم حتما بخونید جذابترین رمان ایتاس از دست ندید و حتما دنبال کنید
👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3197830382C40b5d59018
بعد از فوت شوهرم ، زن برادرشوهرم شدم
بشرطی که زن دوم بگیره ، برام مهم نبود بهش حسی نداشتم اما شبی که قرار بود برن خواستگاری .....
بچه ها من خودم این داستان و دیشب تا صبح بیدار بودم و خوندمش عجب داستان زیبایی ،فقط برید بخونید ببینید نویسنده چه کرده عضو گیری محدوده زودتر عضو بشین که پاک میشه 👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3197830382C40b5d59018
بعد از مرگ همسرم دیگه نتونستم مِــــهر هیــــچ زنی و قبول کنم.چـــــون فکر میکردم تموم زنانگی و دلبریهای دنیا فقط تو وجود زنــــم بــــود.#امــــااشتباهمیکردم...
به اصرار مادرم قرار شد دختری از اهالی روستارو به عقدم دربیارم تا هم برای بچههام مادری کنه هم اینکه زبونِ تموم بزرگا رو ببنده تا نخوان دختراشون و برام به صف بچینن.
اما شرط کردم نزدیکم نشه و نخواد ادایِ زنایِ عاشق و دلبر و برام بازی کنه.ندیده عقدش کردم.خیلی کوچولو بود و تو تمام مدتی که کنارم نشسته بود میلرزید.معلوم نبود ندیمههایِ وِراج راجع به من چی بهش گفته بودن که اینجوری ترسیده بود.برای حفظ ظاهر و اونم جلوی مهمونا،شبونه به اتاقم رفتم امـــا با چیزی که دیدم هوش از سرم پریــــد و نفهمیدم چــرا اون کارو کردم و زیر حرف و قول و قرارم زدم...🙈❌🙊
https://eitaa.com/joinchat/98697257C3c45126927
https://eitaa.com/joinchat/98697257C3c45126927
خانِ جوون و خوشتیپِ عمارت،فکر کرده با یه دختر ساده طرفه اما خبر نداره ملکا چه عفریتهای هست و چه دلبریهایی بلده🙈
زِ عشقت بندبند این دل دیوانه میلرزد
خرابم میکنی اما خرابی با تو میارزد
شـــعر
این عکس منه.. من حریرم، یک دختر رعیت
به خاطر اینکه خانوادهام از گرسنگی نمیرن تو تابستونای گرم کُردستان یخ میفروختم. تنها دارایی من از زندگی زیبایی عجیب و خدادادیام بود.
یه شب وقتی که خسته از کار برگشته بودم خونه چشمای مادرم میخندید.وقتی پرسیدم که چی شده گفت دخترم مثل اینکه زندگی بهمون روی خوش نشون داده. گفتم چرا، گفت امروز ماهشرفخاتون اینجا بود، مادر سیروانخان بزرگ! گفت اومده و تورو برای سیروانش خواست، نگفت خواستگاری کرده، گفت خواسته. مثل خواستن یک شئ، یعنی چه من میخواستم چه نمیخواستم باید اطلاعت امر میکردم و میگفتم چشم...
و همینطور هم شد و یه روز من رو بعنوان عروس سیروانخان به عمارت بزرگ شهر بردند... عروسی که برام گرفته بودند رو حتی تو خیالمم نمیتونستم تصور کنم اما با همهی اینها حالم خوب نبود چون تعریف بداخلاقی و یاغیگری سیروانخان رو شنیده بودم، میگفتند تاحالا هیچکس حتی لبخندش رو ندید! شب اول عروسیمون رسید و مارو به عنوان عروس داماد به اتاق بردند. تا اون موقع من حتی نتونسته بودم از ترس به صورت سیروانخان نگاه کنم. تا اینکه تو اتاق اومد راست میگفتند اخمش واقعا دل را میلرزاند، با صدای بم و خشداری گفت: تو به خواست من نیست که اینجایی فهمیدی؟!
جرات جواب دادن نداشتم.ادامه داد:
_پدرم رو به موته، در آرزوی نوهی پسره و تو برای همین اینجایی وگرنه یه رعیت لایق زن من بودن نیست، باید تا نه ماه دیگه یه نوهی پسر تقدیمش کنیم!
دستش که رفت سمت شالش، تمام تنم از ترس شروع کرد به لرزیدن...
https://eitaa.com/joinchat/2438530653C0475ebea37
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپنجآهسه
" فواد "
در رو باز میکنم و با دیدن سیمین که جدی پشت در ایستاده بود ابروهام بالا میپره!
_سلام!
+سلام...
پس مستانه کجا بود؟!
اخمی میکنم که لب میزنه
_انگار شکه شدین! مگه هماهنگ نکرده بودم باهاتون؟!
از جلوی در کنار میرم و چیزی نمیگم..
باورم نمیشد مستانه حتی حاضر نشده بود به اینجا بیاد برای جمع کردن وسایل...
سیمین مستقیم به سمت اتاق مشترکمان میره.
البته که چیزی از حریم توی این اتاق نمونده بود و همه اطرافیان از مشکلاتمون با خبر شده بودند.
ساکی برمیداره و مشغول جمع کردن وسایل میشه.
روی مبل میشینم و زل میزنم به لباس هایی که در حال جمع شدن بود.
احساس میکردم الانه که قلبم از دوو و غم منفجر بشه!
یعنی همینقدر راحت زندگی مون نابود شده بود.. ؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپنجآهچهار
دستش به سمت قاب عکس میره که با صدای نسبتا بلندی لب میزنم.
+اون برای مستانه نیست!
خشکش میزنه و دست عقب میکشه..
بی حرف مشغول جمع کردن بقیه وسایل میشه و با دیدن شال بنفش دستش نفسم میره..
اینو اولین سالگرد عروسی مان براش گرفته بودم و چون اون موقع وضع مالی ام زیاد خوب نبود مجبور شدم شال بگیرم..
حس میکردم ناراحت میشه و خودم آماده کرده بودم براش اما با دیدن شال حسابی ذوق کرد و اونو جایی میگذاشت خراب نشه..
چشم روی هم میزارم تا خاطرات مرور نشه..
خاطراتی که کمر شکن بود!
زندگی من و مستانه راحت ساخته نشده بود که آنقدر راحت خراب میشد..
سیمین با دو ساک در دست از اتاق بیرون میاد که پوزخندی میزنم.
+به مستانه بگو دادگاه میبینمش! حتی دلم نمیخواد یک دقیقه تاخیر داشته باشه..
پر از نفرت بهم خیره میشه و لب میزنه.
+به همین خاطرم مستانه نیومد! حتی دلش نمیخواست یک لحظه دیگه تورو ببینه!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼