🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_229
داشتم جان میدادم توی آغوشش..
نفس نفس میزدم و نفسم به سختی بالا میومد و چشم هام از شدت هیجان خیس شده بود...
+ا.. امیر!
ازم فاصله میگیره و نگاهی بهم میندازه..
_خیلی خوشحالم که دارمت..
دستم تی شرت مشکی اش رو چنگ میزنه و چیزی نمیگم!
_ میخوام برم سر خاک مامان! تو هم میای ؟!
سریع ازش جدا میشم و سری به نشونه مثبت تکون میدم
+ا.. آره
از جا بلند میشه و سیگارش از تراس بیرون میندازه.
_ پس بلند شو آماده شو تا بریم!
خجالت زده از جا بلند میشم و به سمت اتاقم میرم
وارد میشم و نگاهی به صورتم ميندازم..
با دیدن صورت سرخم دستم روی دهنم میشینه!
نه قلب لعنتی ام و نه این گونه ها، ذره ای ابرو داری یاد نگرفته بودند!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
اونجا حتی پارت 500 رو هم رد کردیممممم🤫
_ حدود یک ماه دیگه رمان کامل میشه و قیمت به 120 هزار تومن افزایش پیدا میکنه ..
امااااا
میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
کاش کسی بود که چشمهایمان را میفهمید؛
وقتی ناراحت میشدیم
به سینه اش اشاره میکرد و میگفت :
اینجا وطنِ توست ...
#نزار_قبانی
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
+مامان برو تو رو خدا برو...
_چی میگی دخترم من اومدم پیشت بمونم
با این حرفش فریاد کشیدم:
_بعد ۲۰ سال اومدی که چی؟ من دیگه نیازی بهت ندارم
قلبش شکسته بود اما با این حال اومد و به زور بغلم کرد
_نه... مامان دیگه هیچ جا نمیره من تو و ساسان یه خونواده میشیم
با این حرفش محکم از آغوشش اومدم بیرون.
_ساسان؟
_پدرت!
جیغی کشیدم
_اون پدر من نیست پدر من با کاری که تو کردی معلوم نیست کیه و کدوم گوریه ساسان دیگه دوست نداره.
با سیلی که به دهنم خورد حرفم تو دهنم ماسید. سرمو بالا آوردم و در کمال تعجب مامان نبود و اون سیلی از سمت ساسان بود. مردی که مامانم تو جوونی ولش کرده بود و من حاصل اون اشتباه بودم. اما چون بهش اعتراف کرده بودم میخواست برای دور کردن من دروغای مامانمو باور کنه و فکر کنه پدر واقعیمه
با صدای بمش تموم تنم لرزید:
_کی گفته دیگه دوستش ندارم؟
https://eitaa.com/joinchat/1611202753C21e1e81e4a
من ساسان توکلم
یا به قول دخترخوندم همون ساسی.
وقتی ۱۹ سالم بود پدرمو از دست دادم و برای تسکین دادن درد فوتش دوست داشتم زودتر پدر بشم. اما هیچ پرورشگاهی به یه بچه ۱۹ ساله مجرد بچه نمیداد. برای همین یکی از اونا رو دزدیدم و بزرگش کردم اما فکرشم نمیکردم وقتی بزرگ شه قراره بهم علاقه مند بشه و...
https://eitaa.com/joinchat/1611202753C21e1e81e4a
انقدر لینکشو خواستید خودمم کنجکاو شدم جوین شدم🥲☝️🏻
دنیا همیشه عرصه پیچیده بودن است
آدم صاف و ساده که به جایی نمیرسد
قبول دارید؟👍
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
#پارت1
#آیه_ی_عشق
باشنیدن صدای آیفون حرصی چادرمو سرم انداختم همینطور که زیرِ لب به میکائیل بد و بیراه میگفتم داخلِ حیاط شدم.
بیشعور از سرشب تاحالا منو کاشته که یه پرونده بیاره!
اگه می دونستم اینقدر دیر میاد با مامان اینا میرفتم مهمونی یکم دلم باز میشد.
میخواستم در و باز کنم که فکری به ذهنم رسید حالا دیگه منو علاف میکنی آقا میکائیل؟دارم برات....
شلنگِ آب رو برداشتم همینطور که آروم در و باز میکردم دستمو جلوی شلنگ گرفتم که آب با فشار پاشیده بشه.
سرخوش بلند خندیدم و گفتم:
_حالا دیگه منو علاف میکنی؟
وقتی صدایی نشنیدم آروم سرموبالا آوردم با دیدنِ صورت برزخی سرگرد یاسینی کُپ کردم!
شلنگ از دستم افتاد.
عینِ موش آب کشیده شده بود ترسیده هینی کشیدم ودگفتم:
_وای ببخشید سرگرد فکرکردم میکائیله!
زیرلب زمزمه کرد:
_خدایا این عذاب الهی کفاره ی کدوم گناهم بود؟
شوکه لال شده بودم که ...
https://eitaa.com/joinchat/1412236570C140dce5c6b
این داستان یه کتاب چاپی و گرونه ولی اینجا میتونی رایگان بخونی
درسِ شمارهیِ ۷۱
وقتی برای اولین بار در موقعیتی اشتباه میکنید ، مقصر نیستید ؛
ولی وقتی در اشتباه ِ خود بمانید و بارها آن را تکرار کنید ، تبدیل به مقصر میشوید
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_230
" پرستش "
نگاهی به سنگ قبر ميندازم
*حاجیه مرضیه موسوی*
کنار امیر علی میشینم و نگاهی به چهره گرفته اش ميندازم
خیلی دلم میخواست با این زن آشنا میشدم
آدمی که امیر اینجوری میپرستیدش حتما زن خوبی بوده!
_وقتی کلاس دوم ابتدایی بودم. یک دفعه توی مدرسه دعوام شد. اونم با یکی از بچه های کلاس بالایی! سر پسره شکست و کار به دفتر کشید و گفتن باید پدر مادرتون بیان مدرسه! حاجی اگه میفهمید حسابم رو میرسید.. از همون بچگی ازش میترسیدم...
نفسی تازه میکنه و دستی به سنگ قبر میکشم.
_ مرضی قلبش مشکل داشت! از همون موقع میدونستم نباید زیاد بهش هیجان وارد بشه! تصمیم گرفتم به هیچکس چیزی نگم و فردا برم مدرسه...
میخنده و دستی به چشم هاش میکشه.
_شبش از شدت استرس خوابم نمیبرد! صبح شد و با ترس و لرز رفتم مدرسه.. وسط زنگ صدام زدن و گفتن بیام دفتر! هزار تا صلوات نذر کرده بودم کاری به کارم نداشته باشند
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛