🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدشصتهفت
هیچ صدایی دیگر نمیتوانست حال من رو بهتر کنه .
دست هام از شدت نفرت از فواد مشت میشه و چشم های به خون نشسته ام روی هم میاد.
روسری ام روی بینی ام میزارم تا خون بند بیاد
نه تنها زندگی ام ، بلکه تمام باورهایی که این بیست و چندین سال باهاش بزرگ شده بودم هم از بین رفته بود...
چه کرده بود با من ؟!
با منی که امید و رویا لحظه ای ازم جدا نمیشد .
قطرات اشک یکی بعد دیگری روی گونه هام فرود میاد و انگار هرچه گریه می کردم داغ دلم به جای کمتر شدن بیشتر می شد ...
عاجزانه سرم رو به شیشه تکیه می دم نفس عمیقی می کشم.
به جای آنکه من حواسم به جنین چند ماهه توی شکمم باشه و ازش مراقبت کنم ، حالا اون پناهی برای من بود و نه تنها بی تابی نمی کرد بلکه بی تابی های من رو هم تحمل می کرد...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدشصتهشت
تاکسی کنار می زنه و من حتی یادم نمی آد کی به او آدرس داده بودم.
با توان اندکی که توی پاهام مونده بود از ماشین پیاده می شم و در رو بهم می زنم .
قدم از قدم برمیدارم و نگاهم روی خونه سیمین می ایسته .
حتی روی نگاه کردن به سیمین رو هم نداشتم .
چجوری می خواستم بهش بگم آدمی که چندین سال باهاش زندگی کرده بودم،
همینقدر ..
خشن ..
بی وجدان..
و بی رحم بوده..
منی که هر لحظه و هر ثانیه از خوبی های فواد می گفتم و سیمین هم به زندگی عاشقانه ای که داشتیم حسرت میخورد .
شاید هم چشم خورده بودیم و خودمون نمیدونستیم.
دیگر مهم نبود !
دیگر هیچچیزی جز من و بچه ام اهمیت نداشت
فواد برای ما مرده بود
حالا دیگر نه من شوهر داشتم و نه بچه ام پدری
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_244
گُر گرفته بودم.
امیر علی موهای به پیشانی چسبیده ام رو کنار میزنه.
_خب شرط اول رو که خودت با کمال میل قبول کردی.. حالا دومیو انجام بده..
وحشت زده به خودم که توی آغوشش فرو رفته بودم نگاه ميندازم و دست روی صورتم میزارم.
این دفعه نمیخنده!
فقط یک لبخند کوچک گوشه لبهاش نشسته!
_ خسته ای؟!
تند سر تکون میدم.
فقط برای فرار از موقعیت حاضر بودم هر کاری کنم.
_خوابت میاد؟!
باز هم با اطمینان سر تکون میدم که با جدیت لب میزنه.
_پس بوسم کن!
دیگه واژه خجالتم داشت کم می آورد از کار های من!
دستم مشت میکنم و پتو چنگ میزنم.
حس میکردم بوسه خیلی راحت تر از لمس دستهای امیر باشه!
سر تکون میدم و دست بالا میارم.
چشم هاش ناخودآگاه روی هم میاد و قلب من مثل قلب گنجشک شروع به تپیدن میکنه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
توی vip بالایی 300 پارت اختلاف داریم 🤫
_ حدود یک ماه دیگه رمان کامل میشه و قیمت به 120 هزار تومن افزایش پیدا میکنه ..
امااااا
میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_245
دستهام درست جایی پشت گردنش قرار میگیره.
نفسم منطقع بیرون میدم و سر جلو میبرم..
سرم به سمت گونه اش میبرم و بوسه ای روی گونه اش میشونم!
سریع عقب میکشم!
خوشبختانه چیزی نمیگه و فقط چشم باز میکنه.
آخ که چشم هاش سرخ تر شده!
دست بالا میاره و دستم بین دستهاش میگیره.
بوسه ای پشت دستم میشونه و لبخند کجی میزنه.
_ میشه روی قولت حساب باز کرد!
با نفس آسوده میخندم و سری تکون میدم.
سر جلو میاره
درست جایی کنار گوشم قرار میگیره.
انگار نقطه ضعفم رو پیدا کرده.
_ اینو بدون پرستش! تو تا نخوای و کامل رضایت نداشته باشی من محال ممکنه بهت دست بزنم... !
چیزی نمیگم و فقط چشم روی هم میزارم..
عقب میکشه.
_اگه اذیت میشی میتونی بری عقب تر بخوای!
اذیت؟!
نه..
خوشحال بودم؟!
نه... یعنی نمیدونم.
حس الانم رو هیچ جوره نمیتونستم درک کنم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
يک روز میرسه
گلهای که گفتی باز نمیشه، باز میشه
غمی که هرگز گفتی تمام نمیشه، تمام میشه
زمانی که گفتی نمیگذره، میگذره
زندگی یک راز است
اول شکر، بعد صبر
و در آخر باید باور کرد.. :)
وقتی فقط غم و غصه تو بساط داری؛)
منحصر شد همه ی دار و ندارم به جنون
در چه ره خرج کنم اینهمه دارایی را؟
#عارف_قزوینی
عاشق شاهین پسرعموم بودم. با دردسر زیادی بهش رسیدم. ولی اون نامرد درست شب عروسی وقتی توی آرایشگاه بودم بهم پیام داد که :
(بهت هشدار داده بودم بله نگی، حالا من با عشقم میرم و داغ عروس شدن رو به دلت میذارم)
باورم نمیشد، اشک روی صورتم راه گرفت. با ناراحتی به آرایشگرم که داشت توربان روی سرم رو تنظیم میکرد گفتم:
_ عروسی کنسله لطفاً آرایشمو پاک کنید.
آرایشگرم متعجب نگاهم کرد:
_ چیکنسله دختر... دوماد پشت در منتظرته.
شوکه شدم یعنی شاهین قصد آزارم رو داشته؟! نفهمیدم چطوری خودمو پشت در رسوندم. اما با دیدن برادرشوهر جذاب و خوشتیپم لبخند روی لبم خشک شد. با نگاهی به سرتاپام خیلی جدی جلو اومد و گفت:
_ نگران نباش عروسی بهم نمیخوره، من به اندازه شاهین احمق نیستم که همچین لعبتی رو از دست بدم... تو عقد خودم میشی اونم نه صوری، تو امشب تمام و کمال مالِ من میشی...🙈❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/3826450563Ce13ddad450
این رمان اوج هیــجـانـــه 🚷🔥
قبل از چاپ، رایـــگان بخونیـــدش👆🏼❌