🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_244
گُر گرفته بودم.
امیر علی موهای به پیشانی چسبیده ام رو کنار میزنه.
_خب شرط اول رو که خودت با کمال میل قبول کردی.. حالا دومیو انجام بده..
وحشت زده به خودم که توی آغوشش فرو رفته بودم نگاه ميندازم و دست روی صورتم میزارم.
این دفعه نمیخنده!
فقط یک لبخند کوچک گوشه لبهاش نشسته!
_ خسته ای؟!
تند سر تکون میدم.
فقط برای فرار از موقعیت حاضر بودم هر کاری کنم.
_خوابت میاد؟!
باز هم با اطمینان سر تکون میدم که با جدیت لب میزنه.
_پس بوسم کن!
دیگه واژه خجالتم داشت کم می آورد از کار های من!
دستم مشت میکنم و پتو چنگ میزنم.
حس میکردم بوسه خیلی راحت تر از لمس دستهای امیر باشه!
سر تکون میدم و دست بالا میارم.
چشم هاش ناخودآگاه روی هم میاد و قلب من مثل قلب گنجشک شروع به تپیدن میکنه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
توی vip بالایی 300 پارت اختلاف داریم 🤫
_ حدود یک ماه دیگه رمان کامل میشه و قیمت به 120 هزار تومن افزایش پیدا میکنه ..
امااااا
میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_245
دستهام درست جایی پشت گردنش قرار میگیره.
نفسم منطقع بیرون میدم و سر جلو میبرم..
سرم به سمت گونه اش میبرم و بوسه ای روی گونه اش میشونم!
سریع عقب میکشم!
خوشبختانه چیزی نمیگه و فقط چشم باز میکنه.
آخ که چشم هاش سرخ تر شده!
دست بالا میاره و دستم بین دستهاش میگیره.
بوسه ای پشت دستم میشونه و لبخند کجی میزنه.
_ میشه روی قولت حساب باز کرد!
با نفس آسوده میخندم و سری تکون میدم.
سر جلو میاره
درست جایی کنار گوشم قرار میگیره.
انگار نقطه ضعفم رو پیدا کرده.
_ اینو بدون پرستش! تو تا نخوای و کامل رضایت نداشته باشی من محال ممکنه بهت دست بزنم... !
چیزی نمیگم و فقط چشم روی هم میزارم..
عقب میکشه.
_اگه اذیت میشی میتونی بری عقب تر بخوای!
اذیت؟!
نه..
خوشحال بودم؟!
نه... یعنی نمیدونم.
حس الانم رو هیچ جوره نمیتونستم درک کنم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
يک روز میرسه
گلهای که گفتی باز نمیشه، باز میشه
غمی که هرگز گفتی تمام نمیشه، تمام میشه
زمانی که گفتی نمیگذره، میگذره
زندگی یک راز است
اول شکر، بعد صبر
و در آخر باید باور کرد.. :)
وقتی فقط غم و غصه تو بساط داری؛)
منحصر شد همه ی دار و ندارم به جنون
در چه ره خرج کنم اینهمه دارایی را؟
#عارف_قزوینی
عاشق شاهین پسرعموم بودم. با دردسر زیادی بهش رسیدم. ولی اون نامرد درست شب عروسی وقتی توی آرایشگاه بودم بهم پیام داد که :
(بهت هشدار داده بودم بله نگی، حالا من با عشقم میرم و داغ عروس شدن رو به دلت میذارم)
باورم نمیشد، اشک روی صورتم راه گرفت. با ناراحتی به آرایشگرم که داشت توربان روی سرم رو تنظیم میکرد گفتم:
_ عروسی کنسله لطفاً آرایشمو پاک کنید.
آرایشگرم متعجب نگاهم کرد:
_ چیکنسله دختر... دوماد پشت در منتظرته.
شوکه شدم یعنی شاهین قصد آزارم رو داشته؟! نفهمیدم چطوری خودمو پشت در رسوندم. اما با دیدن برادرشوهر جذاب و خوشتیپم لبخند روی لبم خشک شد. با نگاهی به سرتاپام خیلی جدی جلو اومد و گفت:
_ نگران نباش عروسی بهم نمیخوره، من به اندازه شاهین احمق نیستم که همچین لعبتی رو از دست بدم... تو عقد خودم میشی اونم نه صوری، تو امشب تمام و کمال مالِ من میشی...🙈❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/3826450563Ce13ddad450
این رمان اوج هیــجـانـــه 🚷🔥
قبل از چاپ، رایـــگان بخونیـــدش👆🏼❌
جان چه میدانست از دنیا چِها خواهد کشید
خاکبازیهای طِفلان را تماشا کرده بود ...
- صائب تبریزی
شـــعر
خانواده م اگه میفهمیدن منو میکشتن آبرومون میرفت اگه میفهمیدن یه پسر تهرانی گولم زده و بلا سرم آورده
من یه دختر روستایی ساده بودم و نمیدونستم چیکار کنم
پسرعموی غیرتیم که از بچگی منو میخواست اومد خواستگاریم
_:سِودا من میخوامت چرا مدام جواب رد بهم میدی؟ هر جوری شده میگیرمت حتی اگه منو نخوای من خودخواهم تو رو واسه خودم میخوام
نمیدونست بدبخت شدم و نمیتونم با هیچ مردی ازدواج کنم
خانواده م به زور منو دادن به پسرعموم
شب عروسی عین بید میلرزیدم، شاهرخ که مدتها منتظر اون شب بود نزدیکتر شد
اون شب عالی شده بود، خوشتیپ جذاب ولی اگه واقعیتو میفهمید حتما جفتمونو نابود میکرد
_:خانم کوچولو دیدی آخرش مال من شدی؟
آماده بودم قبل از اینکه آبروم بره خودمو نابود کنم که دست کسی بهم نرسه...
👇👇👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3569550352C923995122d