💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_56
بهت زده بهش خیره میشم که بی توجه به من به سمت اتاقی میره و در رو محکم به هم میکوبه..
بغض میکنم و سرم پایین ميندازم..
تا حالا هیچکس اینجوری باهام حرف نزده بود..
زیر تور بلند لباس رو میگیرم و به سمت اتاقی که بهم گفته بود میرم...
زیپ لباس دقیقا وسط کمرم بود و هیچ جوره دستم به زیپش نمیرسید...
کلافه وارد اتاق میشم و در رو پشت سرم میبندم..
نگاهی به اتاق ميندازم و به سمت تخت میرم.
اتاق ساده ای که تخت دونفره ای وسطش بود و کمدی گوشه اون..
به سمت کمد میرم و درش باز میکنم و با دیدن کمد خالی، آه از نهادم بلند میشه..
تعریفی که از عشق داشتن که اینجور نبود...
رابطه حاج بابا و مامان مریم که این شکلی نبود...
بغضم تشدید میشه که از جا بلند میشم و دستم به سمت زیپ لباس میبرم...
نگاهی از آیینه با زیپش ميندازم..
این زیپ هیچجوره باز نمیشد.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_چهلدو
در رو باز میکنم و داخل میشم..
هوای سرد داخل اتاق کل وجودم و به لرزه در میاره...
نفس عمیقی میکشم و در رو پشت سرم میبندم..
سر بالا میارم و خیره میشم توی چشم های دکتری که با نگاه آروم بهم خیره هست...
_بیا جلو عزیزم..
قدم برمیدارم..
به سختی...
پاهام خشک شده و جلو نمیاد..
اولین قطره اشک روی گونه ام فرود میاد...
+م... میخواستم.. س.. سق.. ط انجام ب.. بدم...
ابروهاش بالا میپره..
سعی میکنه توی چهره اش تعجب رو نشون نده اما زیاد موفق نیست..
_خب... عزیزم میتونم بدونم دلیل این کارت چیه؟! نکنه...
نمیزارم حرف بزنه...
نمیخواستم ذهنش به سمت خطا بره...
من هیچ خطایی نکرده بودم..
+شوهرم بچه رو نمیخواد...
گیج تر میشه...
اما انگار از صورت من میخونه که از سوال هاش خسته شدم چرا که از جا بلند میشه و اشاره ای به یکی از اتاق ها میکنه..
_بیا معاینه ات کنم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_56 بهت زده بهش خیره میشم ک
امروز پارت پرستش عشق نداریم..
برای مشتاقان پرستش عشق vip رمان رو تشکیل دادیم..
خلاصه رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5
روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل...
هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست..
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید...
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_چهلسه
_سقط برات خطرناکه عزیزم...
آب دهنم رو به سختی قورت میدم و با چشم های وق زده بهش خیره میشم..
چی میگفت؟!
+ی.. یعنی چی؟!
از جا بلند میشه و به سمت میزش میره...
توجهم جلب تصویر کودک روی دیوار میشه...
_اگه بچه رو بندازی، ممکنه دیگه هیچ وقت بچه دار نشی..
دنیا روی سرم خراب میشه...
ثانیه ای بعد بدون اینکه متوجه بشیم اشک روی گونه هام فرود میاد..
نیم خیز میشم و از جا بلند میشم.
دکتر تمام رفتار رفتارهاش رو زیر نظر داره و انگار دلش برآی او میسوزد چرا که جلو میاد و لب میزنه..
_اگه بخواید ما میتونیم با همسر تون صحبت کنیم...
با شنیدن حرف دکتر از جا میپره...
فواد نگرانش میشد..
دیرش شده بود..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_57
حتی اگه این لباس رو توی تنم پاره میکردم هم حاضر نبودم به امیر علی رو بزنم..
همینجوری اش، سایه من رو با تیر میزنه. اگه اینجوری بهش بگم، چه فکر ها که با خودش نمیکنه
بی حوصله روی تخت دراز میکشم..
هنوزم با یاد عربده های بابا و گریه های مامان بغضم تشدید میشه..
با صدای تقه ای که به در میخوره،ترسیده بالا میپرم و بفرمایید میگم..
امیر علی داخل میاد و با دیدن من اخم هاش رو در هم میکشه..
_بچرخ..
ماتم میبره. چی داشت میگفت؟!
گیج و ترسیده لب میزنم
+چی؟!
میزنه زیر خنده و دستی به چشم هاش میکشه..
درسته که خنده اش از روی تمسخر بود اما عجب خنده قشنگی داشت..
_دیدم زیپ لباست مخفیه.. بچرخ برات باز کنم..
صورتم از خجالت سرخ میشه و عرق سرد روی پیشونی ام میشینه..
مات و مبهوت بهش خیره ام و نمیدونم باید چیکار کنم..
ازش خجالت میکشیدم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_57 حتی اگه این لباس رو توی
آخ که همه این ماجرا ها توی vip اتفاق افتاده 🤦♀😁...
برای رمان پرستش عشق، vip شروع شد...
خلاصه رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5
روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل...
هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست..
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید...
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_58
کلافه و حرصی لب میزنه
_اگه مشکلی با این لباس نداری که من برم..
بالا میپرم و سری به نشونه مثبت تکون میدم..
+نه.. نه..
جلو میاد که آب دهنم رو به سختی قورت میدم..
دستهام توی هم حلقه میکنم و میچرخم..
از آیینه به اویی خیره میشم که با جذابیت بیش از حدش بهم نزدیک میشه و با دقت به زیپ لباس خیره هست...
_این که روش هم گره های ریز کار شده..
بی حرف و با خجالت سرم رو پایین ميندازم که مشغول باز کردن گره ها میشه..
دستهای داغش به پوستم میخوره و حالم رو بدتر میکنه..
پاهام از شدت هیجان و استرس به لرزش افتاده و نمیتونم روی پاهام بایستم..
من تا حالا دست هیچ مردی جز داداشم و بابام بهم نخورده بود..
دستش به سمت زیپ میره که ترسیده سمتش برمیگردم..
دستش به گردنم میخوره و کل وجودم میلرزه..
دستهاش عقب میکشه و میبینم که چجوری حالت چشم هاش عوض میشه..
_چته تو؟!
ترسیده لب میزنم..
+امیر...
ابروهاش بالا میپره و منتظر ادامه حرفامه..
بی حال روی تخت میشینم
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_چهلچهار
رو به روی فواد قرار میگیرم و زل میزنم به چشم های سوالی اش..
خستگی از جان مَردم میبارید اما هنوز هم نگران من بود..
_خب مستانه... نتیجه چکاب چی بود؟.
قلبم درست جایی زیر سیبک گلویم میزنه..
لب هایم میجُنبد..
+خوب بود فواد...
سری تکون میده و دستی به صورتش میکشه..
جلو میرم و مقابلش می ایستم..
+فواد... چایی بیارم برات؟؟
سری تکون میده و لب میزنه..
_نه... میخوام باهات حرف بزنم..
نفس عمیقی میکشم و لب میزنم.
+خب..؟!
روی مبل میشینه و سرش به پشتی مبل تکیه میده..
چشم روی هم میزاره و با صدای تحلیل رفته ای لب میزنه..
_ صبح بابا، باز هم اومده بود مغازه..
خشکم میزنه..
باید به فال نیک میگرفتم یا اینم یک بدبختی بود روی بدبختی های دیگه ام..؟!
+چی میخواست فواد؟!
از صدام میفهمه دارم زجر میکشم چرا که چشم باز میکنه و زل میزنه به چهره وا رفته ام
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼