eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
43.4هزار دنبال‌کننده
971 عکس
69 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
سرگرد آگاهی بودم از یه خونواده پولدار وبا اصل ونصب مجبور شدم ،بخاطر ابرو ریزی شهرزاد خدمتکارخونمو عقد کنم در حدخودم نمیدونستم حتی خوشگلیش به چشمم نمی اومد بدون اینکه بهش دست بزنم ،خیلی زود طلاقش دادم ،دوماه از طلاقم گذاشته بودکه یروز گزارش دادن تو یه خونه مهمونی غیر قانونی هست سریع اونجا اعزام شدیم جلوی در ایستاده بودیم منتظر فرصت بودیم بریزم تو خونه یدفعه شهرزاد ودیدم بایه لباس خیلی زیبا که زیبایشو دو چندان کرده بود همینطوری محوش بودم که یدفعه با یه پسر رفت داخل خونه ،خونم به جوش اومد فکم سفت شد به کل ماموریت یادم رفت شمارشو گرفتم همینکه صداشو شنیدم داد زدم :همین الان از اون خراب شده میای بیرون یا خودم بیام اونجا رو سرت خراب کنم با من من گفت: چی میگی اصلا به توچه خودمم نمیدونستم چه مرگم شده بود اما حس میکردم رگ گردنم الان پارمیشه _شهرزاد هنوز عده ات تموم نشده زن منی وای از اون روز که بفهمم پاتو کج گذاشتی و با کسی بودی اون روز میشه برات جهنم ببا بیرون سریع _اومدم روانی با مافوقم حرف زدم گفتم :شما شروع کنید تا من بیام...رفتم جلوی در با حالی خراب منتظرش بودم که بالاخره اومد با دیدن من رنگش پریدو گفت :چی میگی چی ازجونمومیخوای مگه طلاقم ندادی ..دستشو گرفتمو کشیدم سمت ماشین بقیه نگام میکردن با تعجب اما برام اهمیت نداشت سوار ماشین کردم و راه افتادیم با ترس گفت :کجا میبری منو؟مشت محکمی به فرمون زدم و گفتم:جایی که یادت نره هنوز شوهر داری ماشین جلوی خونه که نگهداشتم رنگ از روش پرید... ادامه اینجاست👇 https://eitaa.com/joinchat/2509964895C47f4b5058c
یک تو آزردی مرا یک جهان شادم نکرد‌
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " چشم باز میکنم و نگاهی به اطراف ميندازم که با جای خالی امیر علی مواجهه میشم. از جا بلند میشم و خمیازه ای میکشم. حتما حسابی سختش شده بود بلند شدن اول صبح... به سمت آشپزخونه میرم و نگاهی به یخچال ميندازم. بهتر بود امروز فسنجون درست کنم.. اما امیرعلی حتی نگفته بود ظهر میاد یا نه.. با صدای زنگ خونه متعجب از اشپز بیرون میام. میترسیدم از باز کردن در! هیچ کس مثبتی نسبت به مهمان های ناخوانده این خانه نداشتم... آخرین بار اتفاقی افتاده بود که از این خونه هم میترسیدم چه برسه به مهمون هاش. نفس عمیقی میکشم و به سمت در میرم.. دستهای لرزونم پشت در قرار میدم و از چشمی نگاهی به بیرون ميندازم و با دیدن مامان بهت زده در رو باز میکنم و لب میزنم +مامان! داخل میاد و منو توی بغل میگیره.. به گریه می افتم و دستم دورش حللقه میکنم.. _تو هنوز به خونه شوهر عادت نکردی؟! با گریه میخندم و ازش جدا میشم. نفسی تازه میکنم و خجالت زده لب میزنم. +ببخش مامان! بیا داخل تورو خدا.... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بی‌حس‌شدگان‌راچه‌غم‌ازخنجربعدی ؟
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » داخل میاد که درو میبندم و اشک هام پاک میکنم. لبخندی میزنم و بوسه ای روی گونه اش می‌شونم. +دلم یک ذره شده بود برات! آدرس اینجا رو از کجا پیدا کردی؟! نگاهی به اطراف میندازه و لب میزنه. _امیر علی فرستاده بود! ابروهام بالا میپره و لبخند کجی روی لبهام میشینه! انقدر که ادم های اطراف میگفتن بی رحم و بد نبود... اون فقط حسابی زخم خورده بود! +بشین مامان! به سمت آشپزخونه میرم که صداش بلند میشه. _بیا بشین نمیخواد بری!میخوام باهات صحبت کنم! سمتش برمیگردم و نگاه متعجبی ميندازم +اتفاقی افتاده؟! میخنده و سری به نشونه منفی تکون میده.. _چرا انقد استرس داری قربونت برم؟! چی باید بشه.. میخوام حرف بزنیم.. همین فقط! نفس راحتی میکشم و چشم هام روی هم میزارم.. با یاد بابا به سرعت چشم باز میکنم و با عذاب وجدان لب میزنم +بابا خیلی ازم ناراحته.. نه؟! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
‹آدَمِ بایَد نَقشِ اصِلیِ داستانِ زندِگیشِ روُ با کَسیِ کهِ دوُستِش دارهِ ایفاکنِه. :)♥️› ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با صدای زنگ به سمت در میرم و از چشمی نگاهی به بیرون میندازم . غذا ها رو آورده بودن ‌. در رو باز میکنم و غذا رو از دست پیک‌میگیرم. هزینه رو حساب میکنم و در رو می‌بندم . - سیمین کجاست ؟! سیمین ؟! نمیدونم .. هر روز با یک بهانه الکی به آرایشگاه نمی اومد تا مشتری ها رو من راه بندازم ‌ شاید فهمیده بود وضع مالی ام توی این شرایط خوب نیست و این شگردش بود ‌.. +نمیدونم ! چند روزی هست کار براش پیش اومده نمیاد آرایشگاه .. چیزی نمیگه و به سمت غذا ها میاد. مشغول باز کردن فویل اطراف شون میشه و سوالی لب میزنه - راستی فواد کجاست ؟! دفعه های قبل روزی صد بار زنگ میزد .. امروز خبری ازش نیست ! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 توی vip بالای 200 پارت اختلاف داریم .🤫 میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
مشتاق توام با همه جوری و جفایی محبوب منی با همه جرمی و خطایی‌