🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_247
" پرستش "
چشم باز میکنم و نگاهی به اطراف ميندازم که با جای خالی امیر علی مواجهه میشم.
از جا بلند میشم و خمیازه ای میکشم.
حتما حسابی سختش شده بود بلند شدن اول صبح...
به سمت آشپزخونه میرم و نگاهی به یخچال ميندازم.
بهتر بود امروز فسنجون درست کنم..
اما امیرعلی حتی نگفته بود ظهر میاد یا نه..
با صدای زنگ خونه متعجب از اشپز بیرون میام.
میترسیدم از باز کردن در!
هیچ کس مثبتی نسبت به مهمان های ناخوانده این خانه نداشتم...
آخرین بار اتفاقی افتاده بود که از این خونه هم میترسیدم چه برسه به مهمون هاش.
نفس عمیقی میکشم و به سمت در میرم..
دستهای لرزونم پشت در قرار میدم و از چشمی نگاهی به بیرون ميندازم و با دیدن مامان بهت زده در رو باز میکنم و لب میزنم
+مامان!
داخل میاد و منو توی بغل میگیره..
به گریه می افتم و دستم دورش حللقه میکنم..
_تو هنوز به خونه شوهر عادت نکردی؟!
با گریه میخندم و ازش جدا میشم.
نفسی تازه میکنم و خجالت زده لب میزنم.
+ببخش مامان! بیا داخل تورو خدا....
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_248
داخل میاد که درو میبندم و اشک هام پاک میکنم.
لبخندی میزنم و بوسه ای روی گونه اش میشونم.
+دلم یک ذره شده بود برات! آدرس اینجا رو از کجا پیدا کردی؟!
نگاهی به اطراف میندازه و لب میزنه.
_امیر علی فرستاده بود!
ابروهام بالا میپره و لبخند کجی روی لبهام میشینه!
انقدر که ادم های اطراف میگفتن بی رحم و بد نبود... اون فقط حسابی زخم خورده بود!
+بشین مامان!
به سمت آشپزخونه میرم که صداش بلند میشه.
_بیا بشین نمیخواد بری!میخوام باهات صحبت کنم!
سمتش برمیگردم و نگاه متعجبی ميندازم
+اتفاقی افتاده؟!
میخنده و سری به نشونه منفی تکون میده..
_چرا انقد استرس داری قربونت برم؟! چی باید بشه.. میخوام حرف بزنیم.. همین فقط!
نفس راحتی میکشم و چشم هام روی هم میزارم..
با یاد بابا به سرعت چشم باز میکنم و با عذاب وجدان لب میزنم
+بابا خیلی ازم ناراحته.. نه؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
‹آدَمِ بایَد نَقشِ اصِلیِ داستانِ زندِگیشِ
روُ با کَسیِ کهِ دوُستِش دارهِ ایفاکنِه. :)♥️›
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهفتادیک
با صدای زنگ به سمت در میرم و از چشمی نگاهی به بیرون میندازم .
غذا ها رو آورده بودن .
در رو باز میکنم و غذا رو از دست پیکمیگیرم.
هزینه رو حساب میکنم و در رو میبندم .
- سیمین کجاست ؟!
سیمین ؟!
نمیدونم ..
هر روز با یک بهانه الکی به آرایشگاه نمی اومد تا مشتری ها رو من راه بندازم
شاید فهمیده بود وضع مالی ام توی این شرایط خوب نیست و این شگردش بود ..
+نمیدونم !
چند روزی هست کار براش پیش اومده نمیاد آرایشگاه ..
چیزی نمیگه و به سمت غذا ها میاد.
مشغول باز کردن فویل اطراف شون میشه و سوالی لب میزنه
- راستی فواد کجاست ؟!
دفعه های قبل روزی صد بار زنگ میزد ..
امروز خبری ازش نیست !
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
توی vip بالای 200 پارت اختلاف داریم .🤫
میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_249
لبخندی میزنه و دستم بین دستهاش میگیره.
_هیچ پدری از بچه اش ناراحت نمیشه قریونت برم! اینو مطمعن باش...
لبخندی میزنم که میخنده و جواب میده..
_اون فکر میکنه تو رو سحر و جادو کردن که با امیر علی باشی!
میخندم و سر پایین ميندازم.
خودم هم داشتم دل باخته اش میشدم..
آن هم به شیوه و روشی که تصورش رو هم نمیکردم!
_اوضاع زندگیت خوبه مادر؟!
لبخندی میزنم و با یاد دیشب لبهام کش میاد..
+داره خوب میشه مامان... خیلی بهتر شده.
دست بالا میبره و دعایی میکنه..
_ بخدا که آرزومه نوه تو و امیر علی رو ببینم!
با این حرفش سرخ میشم و سر پایین ميندازم..
بچه ای از من و امیر علی...
کل وجودم میلرزه!
مامان چادرش روی مبل میزاره و برگه ای به سمتم میگیره
_بیا! عروسی دعوت شدی اونم چه عروسی..
مات و مبهوت کارت دعوت رو از دستش میگیرم و بازش میکنم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_250
با دیدن اسم عاطفه مات و مبهوت دست روی دهنم میزارم..
مامان با دیدن این حرکتم میخنده و از جا بلند میشه.
_اونم گول خورد!
آنقدر ماتم برده که حتی نمیتونم چیزی بگم.
عاطفه دختر دایی بود که حسابی عزیز بود پیشم..
آخرین باری که دیده بودمش هنگام عقد بود و بعد اون دیگه خبری ازش نداشتم.
+حالا خوب گول خورده؟!
مامان میخنده و سری تکون میده
_پسر متینی است!
سر روی پشتی مبل میزارم و لب میزنم
+وای که باورم نمیشه... چقد فاصله گرفتم از همه...
مامان لبخندش محو میشه و جدی لب میزنه.
_ ساختن زندگی خودت خیلی مهم تره مادر! شوهرت با دلبری های تو خیلی نرم میشه قربونت برم... همه چیز بستگی به تو داره! سعی کن وقتی عصبانیه آرومش کنی نه اینکه پا پیچش بشی قربونت برم...
مرد اقتدار میخواد...مرد توجه میخواد.. سعی کن سیرابش کنی از توجه.. تا چشمش حتی بقیه رو هم نبینه..
نفس عمیقی میکشم و کارت دعوت روی میز میزارم..
حق با مامان بود!
میتونستم ازش به عنوان یک استاد در همسر داری استفاده کنم.
بابا عاشقانه مامان رو دوست داشت و محال بود کاری رو بدون حرف مامان انجام بده.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛