eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
942 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » با دیدن اسم عاطفه مات و مبهوت دست روی دهنم میزارم.. مامان با دیدن این حرکتم میخنده و از جا بلند میشه. _اونم گول خورد! آنقدر ماتم برده که حتی نمیتونم چیزی بگم. عاطفه دختر دایی بود که حسابی عزیز بود پیشم.. آخرین باری که دیده بودمش هنگام عقد بود و بعد اون دیگه خبری ازش نداشتم. +حالا خوب گول خورده؟! مامان میخنده و سری تکون میده _پسر متینی است! سر روی پشتی مبل میزارم و لب میزنم +وای که باورم نمیشه... چقد فاصله گرفتم از همه... مامان لبخندش محو میشه و جدی لب میزنه. _ ساختن زندگی خودت خیلی مهم تره مادر! شوهرت با دلبری های تو خیلی نرم میشه قربونت برم... همه چیز بستگی به تو داره! سعی کن وقتی عصبانیه آرومش کنی نه اینکه پا پیچش بشی قربونت برم... مرد اقتدار میخواد...مرد توجه میخواد.. سعی کن سیرابش کنی از توجه.. تا چشمش حتی بقیه رو هم نبینه.. نفس عمیقی میکشم و کارت دعوت روی میز میزارم.. حق با مامان بود! میتونستم ازش به عنوان یک استاد در همسر داری استفاده کنم. بابا عاشقانه مامان رو دوست داشت و محال بود کاری رو بدون حرف مامان انجام بده. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » مامان نگاهی به فسنجون میندازه و لبخندی میزنه. _خوشم اومد معلوم شد دختر خودمی.... بی صدا میخندم و نگاهی به ساعت ميندازم. دروغ بود اگر میگفتم منتظر امیر علی نیستم... همیشه این ساعت خونه بود.. صدای مامان بلند میشه _منتظرشی؟! با خجالت سر تکون میدم که لب میزنه.. _بهش زنگ بزن. با لبخند سر تکون میدم و به سمت موبایلم میرم که صدای در بلند میشه.. با لبخند به سمت در میرم +سلام.. سر بالا میاره و با دیدنم میخنده.. میخواد چیزی بگه که مامان رو پشت سرم میبینه. _سلام حاج خانم! مامان جلو میاد و امیر علی بوسه ای روی دست مامان میزنه.. نفس راحتی میکشم. میترسیدم از رویارویی امیر علی با مامان. حق با مامان بود.. همه رفتار های یک مرد بستگی به رفتار زنش داشت.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 تخفیف گذاشتیم براتون ❌🙃 توی vip بالایی 300 پارت اختلاف داریم 🤫 _ حدود یک ماه دیگه رمان کامل میشه و قیمت به 120 هزار تومن افزایش پیدا میکنه .. امااااا میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 بغضم رو به سختی قورت میدم و جدی زل میزنم به هستی .. مشکل همینجا بود ‌ اینکه هستی از همه زندگی ام با خبر بود ! الا جدایی من از فواد ‌ نفس عمیقی میکشم و لب میزنم +میخوایم جدا بشیم ! کات و مبهوت بهم خیره اس. اونقدر ماتش برده که ظرف ترشی از دستش رها میشه و روی زمین میوفته . وحشت زده لب میزنه -پ...پس .. تکالیف این ب..بچه..چی میشه ؟! میخندم و در حالی که روپوش رو بیرون میارم لب میزنم +بزرگش میکنم ! جوری که حتی متوجه نشه پدری نداره! اشک توی چشم های هستی جمع شده و من دلم میخواد فریاد بزنم که این فواد عوضی ارزش گریه کردن نداره شاید هم برای بیچارگی من گریه میکرد . وسژ غم و غصه ام میخندم و لب میزنم +بیار بخوریم بابا ! مردم از گرسنگی ... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 « فواد » ساعد نگاهی به برگه های مقابلم میندازه و بهت زده لب میزنه -شاهکار کردی پسر ! یک هفته اس گیر کردیم توی این پروژه و نمی‌تونیم حلش کنیم. بخدا اگه بابا ببینه قفل و بندت می‌کنه به شرکت . تنها نگاه سراسر غروری به برگه ها میندازم و نفس عمیقی میکشم . از جا بلند میشم و رو به ساعد لب میزنم . + من باید برم خونه ! می‌خوام یکم استراحت کنم .. به سمت در حرکت میکنم که صدای ساعد بلند میشه . - وایسا ! سمتش برمی‌گردم و سوالی بهش خیره میشم . برگه ای روی میز میندازه و اشاره ای بهش می‌کنه . - فکر کنم این برا تو هست ! جلو میرم و نگاهی به پاکت میندازم حس خوبی بهش نداشتم. نیم نگاهی به چهره گرفته ساعد میندازم و پاکت از روی میز بلند میکنم 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 توی vip بالای 200 پارت اختلاف داریم .🤫 میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » از اتاق بیرون میرم و نگاهی به مامان میندازم. داشت غذا رو تست می‌کرد. +غذا رو بکش مامان! عقب میکشه و جدی نگاهی بهم میندازه.. _بیا خودت انجام بده.. بی حرف جلو میرم و مشغول کشیدن غذا میشم.. امیر از اتاق بیرون میاد و روی مبل میشینه.. مامان هم مقابلش نشسته. _خوب هستید حاج خانم! حالتون بهتره..؟! مشغول کشیدن غذا بودم اما تمام گوشم به آنها بود. _الحمدالله. با دعا های شما.. سکوتی حاکم میشه و من غذاها روی میز میزارم. _پرستش این چیه؟؟ سر بالا میارم و با دیدن کارت دعوت دست امیر علی نفسم بیرون میدم + کارت دعوت! میخنده! _عه عروسی دعوت شدیم؟! کی؟! ابروهام بالا میپره.. فکر نمیکردم قصد شرکت داشته باشه... مامان جواب میده _جمعه هفته آینده! امیر سر تکون میده و از جا بلند میشه. _بفرمایید ناهار! من که حسابی گرسنه ام... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » سر میز میشینم و نگاهی به امیر علی ميندازم. صندلی رو برمی‌داره و کنار من قرار می‌ده راضی بودم ازش.. همین که سعی می‌کرد رابطه مون رو بهترین نحو نشون بده به مامان خودش نهایت لطفش بود! نفسی تازه میکنم و مشغول خوردن غذا میشم که امیر علی سر بالا میاره و نگاه شیطونی بهم میندازه. _دیشب می‌خواستیم با پرستش یک سر بیایم دست بوس تون! دیر وقت بود گذاشتیم یک شب دیگه. حرصی به امیر علی خیره میشم و چشم هام توی حدقه میچرخونم! خوشش اومده بود. بازی کردن با اعصاب من و لج من رو در آوردن. _خونه خودتونه! قدمتون روی چشم ماست.. تو هم پسر منی.. اخم های امیر علی توی هم میره. سرفه ای میکنم و مشغول خوردن غذا میشم... حد اعتدال مهم ترین چیز بود برای رابطه امیر علی با خانواده ام.. آن هم با فاجعه ای که امیر علی سر سفره عقد ایجاد کرده بود! گمان کنم هیچ وقت دل بابا باهاش صاف نشه! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 تخفیف گذاشتیم براتون ❌🙃 توی vip بالایی 300 پارت اختلاف داریم 🤫 _ حدود یک ماه دیگه رمان کامل میشه و قیمت به 120 هزار تومن افزایش پیدا میکنه .. امااااا میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
「 دورهایت را زدی و بعد از آن برگشته ای؟ جا ندارد قلب من ، با بی کسی تسخیر شد . 」