🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_253
از اتاق بیرون میرم و نگاهی به مامان میندازم.
داشت غذا رو تست میکرد.
+غذا رو بکش مامان!
عقب میکشه و جدی نگاهی بهم میندازه..
_بیا خودت انجام بده..
بی حرف جلو میرم و مشغول کشیدن غذا میشم..
امیر از اتاق بیرون میاد و روی مبل میشینه..
مامان هم مقابلش نشسته.
_خوب هستید حاج خانم! حالتون بهتره..؟!
مشغول کشیدن غذا بودم اما تمام گوشم به آنها بود.
_الحمدالله. با دعا های شما..
سکوتی حاکم میشه و من غذاها روی میز میزارم.
_پرستش این چیه؟؟
سر بالا میارم و با دیدن کارت دعوت دست امیر علی نفسم بیرون میدم
+ کارت دعوت!
میخنده!
_عه عروسی دعوت شدیم؟! کی؟!
ابروهام بالا میپره..
فکر نمیکردم قصد شرکت داشته باشه...
مامان جواب میده
_جمعه هفته آینده!
امیر سر تکون میده و از جا بلند میشه.
_بفرمایید ناهار! من که حسابی گرسنه ام...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_254
سر میز میشینم و نگاهی به امیر علی ميندازم.
صندلی رو برمیداره و کنار من قرار میده
راضی بودم ازش..
همین که سعی میکرد رابطه مون رو بهترین نحو نشون بده به مامان خودش نهایت لطفش بود!
نفسی تازه میکنم و مشغول خوردن غذا میشم که امیر علی سر بالا میاره و نگاه شیطونی بهم میندازه.
_دیشب میخواستیم با پرستش یک سر بیایم دست بوس تون! دیر وقت بود گذاشتیم یک شب دیگه.
حرصی به امیر علی خیره میشم و چشم هام توی حدقه میچرخونم!
خوشش اومده بود.
بازی کردن با اعصاب من و لج من رو در آوردن.
_خونه خودتونه! قدمتون روی چشم ماست.. تو هم پسر منی..
اخم های امیر علی توی هم میره.
سرفه ای میکنم و مشغول خوردن غذا میشم...
حد اعتدال مهم ترین چیز بود برای رابطه امیر علی با خانواده ام..
آن هم با فاجعه ای که امیر علی سر سفره عقد ایجاد کرده بود!
گمان کنم هیچ وقت دل بابا باهاش صاف نشه!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
تخفیف گذاشتیم براتون ❌🙃
توی vip بالایی 300 پارت اختلاف داریم 🤫
_ حدود یک ماه دیگه رمان کامل میشه و قیمت به 120 هزار تومن افزایش پیدا میکنه ..
امااااا
میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
「 دورهایت را زدی و بعد از آن برگشته ای؟
جا ندارد قلب من ، با بی کسی تسخیر شد . 」
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهفتادچهار
نیم نگاهی بهش میندازم و نمیدونم چرا هیچ دلم نمیخواست بازش کنم ..
توی یک حرکت بازشمیکنم و زل میزنم بهش
دادخواست طلاق بود!
دادخواست طلاق توافقی مستانه ..
پوزخندی میزنم و برگه روی میز پرت میکنم.
سمت ساعد برمیگردم و میبینم که چجوری خودش رو با وسایل ها مشغول کرده
+ اونی که به غلط کردن میوفته مستانه هست !
میخندم و با صدای حرصی ادامه میدم
+ اونی که توی نداری و بدبختی گیر کرده اونهههه
اونی که جای موندن نداره اونههههه
بی کس و کار اونه نه منننن!
ساعد از عصبانیت من خشکش زده..
دستی به صورتم میکشم و مقابل چشم هایش ضربه محکمی با پا به صندلی میزنم که روی زمین پرت میشه...
+لعنت بهت مستانههههه!
از اتاق بیرون میزنم و با دیدن نگاه ترسیده کارکنان شرکت عصبی نفس عمیقی میکشم .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼