「 دورهایت را زدی و بعد از آن برگشته ای؟
جا ندارد قلب من ، با بی کسی تسخیر شد . 」
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهفتادچهار
نیم نگاهی بهش میندازم و نمیدونم چرا هیچ دلم نمیخواست بازش کنم ..
توی یک حرکت بازشمیکنم و زل میزنم بهش
دادخواست طلاق بود!
دادخواست طلاق توافقی مستانه ..
پوزخندی میزنم و برگه روی میز پرت میکنم.
سمت ساعد برمیگردم و میبینم که چجوری خودش رو با وسایل ها مشغول کرده
+ اونی که به غلط کردن میوفته مستانه هست !
میخندم و با صدای حرصی ادامه میدم
+ اونی که توی نداری و بدبختی گیر کرده اونهههه
اونی که جای موندن نداره اونههههه
بی کس و کار اونه نه منننن!
ساعد از عصبانیت من خشکش زده..
دستی به صورتم میکشم و مقابل چشم هایش ضربه محکمی با پا به صندلی میزنم که روی زمین پرت میشه...
+لعنت بهت مستانههههه!
از اتاق بیرون میزنم و با دیدن نگاه ترسیده کارکنان شرکت عصبی نفس عمیقی میکشم .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_255
نفس عمیقی میکشم و مشغول جمع کردن ظرف ها میشم که صدای مامان بلند میشه
_ آقا علی میشه بی زحمت منو تا خونه برسونید؟! شرمنده!
دلتنگ بهش خیره میشم که لبخندی میزنه
_میموندین خب... پرستش هم دلش تنگ شده بود..
نفس عمیقی میکشم و سر پایین ميندازم.
جدا شدن ازش سخت بود برام
تازه فهمیده بودم توی این مدت چقدر دلتنگش شده بودم...
_پدر پرستش خونه تنهاست! بهتره پیشش باشم..
امیر علی از جا بلند میشه و لب میزنه..
_حالا که اصرار میکنید چشم!
به سمت اتاق میره که مامان جلو میاد
_مواظب خودت باش قربونت برم... یک سر هم به ما بزنید! پدرت انقد دلش صاف نیست که بیاد اینجا.. ولی حسابی دلش تنگه..
غمگین توی بغلش میگیرم و عمیق نفس میکشم..
آخ که جان من بود او...
همانی که با درد قلبش را تحمل میکرد و دَم نمیزد.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
ای دل تا ریش و خسته میدارندت
دیوانه و پای بسته میدارندت
مانندهٔ دانهای که مغزی داری
پیوسته از آن شکسته میدارندت…