🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهفتادپنج
عصبی از شرکت بیرون میزنم و نگاهی به اطراف میندازم .
کجا باید میرفتم ؟!
دلم میخواست برم پیش مستانه و آوار بشم بر سرش ..
اونقدر عصبی بودم که میدونستم آخرش یا خون اون رو میریزم یا خون خودمو ...
دست روی سرم میزارم و ویژه خیابون عربده بلندی میکشمم..
جوری که حس میکنم تمام نگاه ها به سمتم برگشته...
مگه مهم بود ؟!
من قید تمام نگاه ها رو زده بودم تا مستانه رو داشته باشم و حالا مستانه رو هم از دست داده بودم .
به سمت ماشین میرم و با رسیدن بهش گوشه سرم به قدری تیر میکشه که صدای ناله ام بلند میشه و چشم هام سیاهی میره .
روی زمین میشینم و سرم تکیه میدم به ماشین .
میدونستم ...
به چشم میدیدم که زندگی من و مستانه تموم شده بود ولی بخدا که هنوز هم قلبم باور نکرده بود
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_256
امیر علی از اتاق بیرون میاد و نگاهی بهم میندازه.
_اگه دوست داری میخوای بری خونه پدرت؟!
مرددم..
میدونستم راضی هست به این کارم اما دلم نمیخواست تا وقتی که جفتمون با مسائل زندگی مون کنار نیومدم تنهاش بزارم..
+نه من میمونم..
لبخندی میزنه و به سمت در میره.
مامان خداحافظی میکنه و از خونه بیرون میره.
با بسته شدن در سمت عقب برمیگردم و با دیدن کارت دعوت لبخند کجی گوشه لبهام میشینه..
حقیقا ذوق داشتم..
ذوق حضور در این مهمونی با حضور امیر علی..
اولین مراسمی که قرار بود با هم شرکت کنیم و واقعا استرس عجیبی هم داشت.
از اون طرف لباس نداشتم و حتی خجل میشدم اگه بخوام از امیر علی بخوام...
اما باید به مامان میگفتم لباس مجلسی هام رو از خونه بیاره..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_257
" امیر علی "
خمیازه ای میکشم و نگاهی به جای خالی پرستش ميندازم.
متعجب روی تخت میشینم و نگاهم به سمت ساعت میره..
با دیدن 3 و ده دقیقه ترسیده از جا بلند میشم.
حتی ساعت اذان هم نبود که بخواد نماز بخونه
از اتاق بیرون میزنم و نگاهی به هال ميندازم و با دیدن سجاده اش نفس راحتی میکشم.
به سمتش میرم و کنارش میشینم..
آرام و ارام مشغول ذکر گفتن هست و حتی هنوز متوجه حضور من هم نشده..
نگاهی به قرآن روی سجاده ميندازم و بلندش میکنم
نگاهی بهش ميندازم و صفحه اولش باز میکنم
" به نام او که تنهایی را فقط برای خود دوست دارد
خادم حرم امام رضا"
لبخند کجی روی لبهام میشینه و غم به دلم رسوخ میکنه..
آخرین باری که مشهد رفته بودم رو حتی به یاد هم نداشتم.
_سلام!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
تخفیف گذاشتیم براتون ❌🙃
توی vip بالایی 300 پارت اختلاف داریم 🤫
_ حدود یک ماه دیگه رمان کامل میشه و قیمت به 120 هزار تومن افزایش پیدا میکنه ..
امااااا
میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
تخفیف گذاشتیم براتون ❌🙃
توی vip بالایی 300 پارت اختلاف داریم 🤫
_ حدود یک ماه دیگه رمان کامل میشه و قیمت به 120 هزار تومن افزایش پیدا میکنه ..
امااااا
میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهفتادشش
« مستانه »
سه ماه بعد .
نگاهی به برگه مقابلم میندازم امضا رو میزنم .
سر بالا میارم و با دیدن نگاه خیره فواد روی شکمی که دیگر هیج راهی برای پنهان کردنش نداشتم توی خودم جمع میشم.
-اقا امضا بزن شما هم.
سر بالا میاره و نگاهی کوتاهی بهم میندازه که آب دهنم رو قورت میدم
دست جلو میاره که قدمی عقب میرم.
نگاهش غم داشت ..
سر پایین میندازم و مشغول بازی کردن با دستهام میشم ..
خودکار رو برمیداره و مردد خیره میشه به برگه مقابلش ...
بزن امضا رو فواد !
سریع امضا رو بزن تا بفهمم دیگه هیج نقشی توی زندگی ام نداری
بعد از اولین جلسه طلاق دیگر کسی خنده ام رو ندیده بود و صورت بی احساسم حسابی توی ذوق میزند
بالاخره دست هاش روی برگه به حرکت در میاد و امضا رو میزنه
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_258
با شنیدن صدای پرستش سر بالا میارم و لبخندی میزنم.
+سلام... زود بیدار شدی.. هنوز که اذان نگفته!
نگاهی به ساعت میندازه و لبخند کجی میزنه.
_ ماه رمضان شروع شده! میخوام روزه بگیرم..
ابروهام بالا میپره.
ماه رمضان شروع شده بود؟
عصبی چشم روی هم میزارم.
چقدر درگیر زندگی مادی ام شده بودم که هیچ چیز رو به خاطر نداشتم.
حاجی 5 شب از ماه رمضون رو افطاری میداد..
فردا هم اولین افطاری اش بود!
_خوبی؟!
سر بالا میارم و گیج لب میزنم
+چ.. چی؟؟ اها اره! یاد چیزی افتادم..
نگاهی به قرآن توی دستم میندازه و لب میزنه
_چی؟!
+فردا حاج صادق افطاری میده..
ابرو هاش بالا میپره و میخنده..
نگاهم به سمت خنده ریز و قشنگش میره که لب میزنه
_ این که خیلی خوبه. میشه ما هم بریم؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛