🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_258
با شنیدن صدای پرستش سر بالا میارم و لبخندی میزنم.
+سلام... زود بیدار شدی.. هنوز که اذان نگفته!
نگاهی به ساعت میندازه و لبخند کجی میزنه.
_ ماه رمضان شروع شده! میخوام روزه بگیرم..
ابروهام بالا میپره.
ماه رمضان شروع شده بود؟
عصبی چشم روی هم میزارم.
چقدر درگیر زندگی مادی ام شده بودم که هیچ چیز رو به خاطر نداشتم.
حاجی 5 شب از ماه رمضون رو افطاری میداد..
فردا هم اولین افطاری اش بود!
_خوبی؟!
سر بالا میارم و گیج لب میزنم
+چ.. چی؟؟ اها اره! یاد چیزی افتادم..
نگاهی به قرآن توی دستم میندازه و لب میزنه
_چی؟!
+فردا حاج صادق افطاری میده..
ابرو هاش بالا میپره و میخنده..
نگاهم به سمت خنده ریز و قشنگش میره که لب میزنه
_ این که خیلی خوبه. میشه ما هم بریم؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهفتادهفت
لبخند کجی گوشه لبهام میشینه.
سر بالا میاره و با دیدن لبخندم توی ذوقش میخوره ..
با چهره در هم بهم خیره میشه
توقع داشت ناراحت باشم ؟!
بعد از آن همه نفرین مادرش ؟!
بعد از بی آبرویی که پدرش جلوی خانه سیمین به راه انداخته بود و مجبور شدیم اسباب کشی کنیم ؟!
انگ خراب بودن بهم زده بودن و مگر بدتر از این هم وجود داشت ؟!
مگر میشد ناراحت باشم وقتی توی حال خرابی اش آمده بود جلوی خونه و داد و بیداد راه انداخته بود و کارم به بیمارستان کشیده شد ؟!
دکتر تاکید کرده بود وضعیت بچه ام اونقدر حساسه که حتی ممکنه ۶ ماهه دنیا بیاد !
- میتونید تشریف ببرید !
قدمی از قدم برمیدارم و به سمت بیرون قدم برمیدارم که صداش از پشت سرم بلند میشه .
-میدونی که تا چند ماه باید عده نگه داری و ازدواج نکنی ؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
خُداچهقَشنگمیگه:
'واللهُ یَعلَمُ ما فی قلوبُکم'
حواسمهستتودِلتچیمیگذره✨
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_259
سری تکون میدم و از جا بلند میشم
+حتما!
قرآن روی جانماز میزارم که صدای آرومش بلند میشه.
_ فکر کنم خسته ای! میخوای برو استراحت کن. منم سحری بخورم میام..
سری تکون میدم و نگاهی به قرآن ميندازم
+پرستش،دلت میخواد بری مشهد؟!
سرش بالا میاد و چشم های اشکی اش رو بهم میدوزه.
_آرزومه!
نگاهی به چشم های اشکی اش ميندازم که با صدای بغض آلودی زمزمه میکنه.
_دلم خیلی هَوای اول صبحاش رو.. هوای چایی خونه اش رو... دلم.. دلم برای همه چیزش تنگ شده!
هیچ چیز به یاد نداشتم اما با شنیدن این حرفش ته دلم یه جوری شد..
حسی که خیلی وقت بود احساسش نکرده بودم.
درست از همون وقتی که مسجد رفتنم تموم شده بود.
نفسی تازه میکنم و لب میزنم
+ان شاء الله هر وقت سرم خلوت شد با هم میریم!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهفتادهشت
تا مغز استخوانم میسوزه و به سمتش برمیگردم .
لجن گرفته بود وجودش رو !!
اگر بار دیگر سیلی نثارش میکردم چی میشد ؟!
نه نه!
دیگر طلاق گرفته بودیم .
میخندم ..
از شدت عصبانیت به خنده میوفتم ..
دست بالا میارم و یقه لباسش رو بین دستهام میگیرم...
سر جلو میبرم و میبینم که ماتش برده
عطرم رو حس میکنه و چشم هاش روی هم میاد
مست بوی عطرم بود.
نمیدونم چرا اما دلم میخواد دیونه اش کنم..
دلم میخواست به جنون برسونمش ..
+ فواد !
تو دیگه شوهر من نیستی !
نه شوهر منی و نه پدر این بچه ..
حالا دیگه هر آدمی که بخوام رو میتونم انتخاب کنم.
سر جلو میبرم و ادامه میدم
+ تا هم شوهر خوبی برای من و هم پدر خوبی برای بچه ام باشه
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
توی vip بالای 200 پارت اختلاف داریم .🤫
میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_260
سرجام خشک میشم و همه ذهنم درگیر ان شاء اللهی هست که اول جمله ام به کاز بردم
از جا بلند میشم و حتی فرصت حرف به پرستش رو نمیدم.
داخل اتاق میشم و در رو پشت سرم میبندم.
نمیدونستم داره چه اتفاقی برام میوفته اما انگار آدمی هستم که حافظه اش رو از دست داده و دارن با خاطرات رو به رو اش میکنن.
همیشه وقتی بچه بودم حاج صادق مجبورم میکرد که روزه بگیرم.
متنفر بودم از روزه های اجباری که ازم میخواست.
وقتی قد کشیدم مقابلش ایستادم و گفتم بمیرم هم دیگه روزه نمیگیرم..
هر چقد سعی کرد مجبورم کنه زیر بار نرفتم و یاغی بازی در آوردم..
عادت کرده بودم از همون بچگی زیر بار حرف زور نرم و حالا هم توقع داشتم پرستش چیزی بگه اما نگفت...
نه درخواستی کرد و نه حتی ازم خواست همراهش سحری بخورم..
متعجب سر روی بالش میزارم و چشم روی هم میزارم
اون با آدم های مذهبی که دیده بودم فرق داشت!
جنسش فرق داشت..
انگار که دین در عمق عمق وجودش نفوذ کرده بود و اونو به جایی رسونده بود که خیلی از مسائل سطحی ناراحتش نمیکنن
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
كسی چه میداند...؟
شايد همه آرزوهای ما همين طورند،
شايدم تمام آرزوهايمان جايی منتظرند،
منتظرند كه ما آنها را
از ته دل بخواهيم تا برآورده شوند
#کارن_هس