🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_259
سری تکون میدم و از جا بلند میشم
+حتما!
قرآن روی جانماز میزارم که صدای آرومش بلند میشه.
_ فکر کنم خسته ای! میخوای برو استراحت کن. منم سحری بخورم میام..
سری تکون میدم و نگاهی به قرآن ميندازم
+پرستش،دلت میخواد بری مشهد؟!
سرش بالا میاد و چشم های اشکی اش رو بهم میدوزه.
_آرزومه!
نگاهی به چشم های اشکی اش ميندازم که با صدای بغض آلودی زمزمه میکنه.
_دلم خیلی هَوای اول صبحاش رو.. هوای چایی خونه اش رو... دلم.. دلم برای همه چیزش تنگ شده!
هیچ چیز به یاد نداشتم اما با شنیدن این حرفش ته دلم یه جوری شد..
حسی که خیلی وقت بود احساسش نکرده بودم.
درست از همون وقتی که مسجد رفتنم تموم شده بود.
نفسی تازه میکنم و لب میزنم
+ان شاء الله هر وقت سرم خلوت شد با هم میریم!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهفتادهشت
تا مغز استخوانم میسوزه و به سمتش برمیگردم .
لجن گرفته بود وجودش رو !!
اگر بار دیگر سیلی نثارش میکردم چی میشد ؟!
نه نه!
دیگر طلاق گرفته بودیم .
میخندم ..
از شدت عصبانیت به خنده میوفتم ..
دست بالا میارم و یقه لباسش رو بین دستهام میگیرم...
سر جلو میبرم و میبینم که ماتش برده
عطرم رو حس میکنه و چشم هاش روی هم میاد
مست بوی عطرم بود.
نمیدونم چرا اما دلم میخواد دیونه اش کنم..
دلم میخواست به جنون برسونمش ..
+ فواد !
تو دیگه شوهر من نیستی !
نه شوهر منی و نه پدر این بچه ..
حالا دیگه هر آدمی که بخوام رو میتونم انتخاب کنم.
سر جلو میبرم و ادامه میدم
+ تا هم شوهر خوبی برای من و هم پدر خوبی برای بچه ام باشه
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
توی vip بالای 200 پارت اختلاف داریم .🤫
میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_260
سرجام خشک میشم و همه ذهنم درگیر ان شاء اللهی هست که اول جمله ام به کاز بردم
از جا بلند میشم و حتی فرصت حرف به پرستش رو نمیدم.
داخل اتاق میشم و در رو پشت سرم میبندم.
نمیدونستم داره چه اتفاقی برام میوفته اما انگار آدمی هستم که حافظه اش رو از دست داده و دارن با خاطرات رو به رو اش میکنن.
همیشه وقتی بچه بودم حاج صادق مجبورم میکرد که روزه بگیرم.
متنفر بودم از روزه های اجباری که ازم میخواست.
وقتی قد کشیدم مقابلش ایستادم و گفتم بمیرم هم دیگه روزه نمیگیرم..
هر چقد سعی کرد مجبورم کنه زیر بار نرفتم و یاغی بازی در آوردم..
عادت کرده بودم از همون بچگی زیر بار حرف زور نرم و حالا هم توقع داشتم پرستش چیزی بگه اما نگفت...
نه درخواستی کرد و نه حتی ازم خواست همراهش سحری بخورم..
متعجب سر روی بالش میزارم و چشم روی هم میزارم
اون با آدم های مذهبی که دیده بودم فرق داشت!
جنسش فرق داشت..
انگار که دین در عمق عمق وجودش نفوذ کرده بود و اونو به جایی رسونده بود که خیلی از مسائل سطحی ناراحتش نمیکنن
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
كسی چه میداند...؟
شايد همه آرزوهای ما همين طورند،
شايدم تمام آرزوهايمان جايی منتظرند،
منتظرند كه ما آنها را
از ته دل بخواهيم تا برآورده شوند
#کارن_هس
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_261
" امیر علی "
نگاهی به پرستش غرق خواب ميندازم و خمیازه ای میکشم.
حسابی خوابم میومد ولی باید میرفتم شرکت و از اون طرف باید میرفتیم خونه حاجی برای سفره افطاری.
روز اول ماه رمضان، سه شب قدر و شب آخر ماه رمضان رو حاجی نذری میداد..
دیشب که پرستش ذوق زده خواست که شرکت کنیم نتونستم نه بیارم ولی توی این مدت هیچ وقت خودم حضور نداشتم.
آستین لباسم بالا میزنم و نگاهی به چهره ام ميندازم.
حال روحی ام خیلی خوب شده بود!
به سمت پرستش برمیگردم و با دیدن صورتش باز هم به خنده میوفتم
موهاش آشفته اطرافش ریخته بود و همین بیشتر از قبل جذابش کرده بود.
موبایلم از جیبم بیرون میارم و به سمتش میگیرم.
دکمه ضبط میزنم و لب میزنم
+خانم پرستش اسفندیاری! خوش به حالت که اینجوری خواب رفتی و هیچ جوره نمیشه بیدارت کرد.. این فیلمو ضبط کردم بگم بیدار شدی آماده شو تا بریم افطاری حاج آقا "
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛