eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
950 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 _سقط برات خطرناکه عزیزم... آب دهنم رو به سختی قورت میدم و با چشم های وق زده بهش خیره میشم.. چی میگفت؟! +ی.. یعنی چی؟! از جا بلند میشه و به سمت میزش میره... توجهم جلب تصویر کودک روی دیوار میشه... _اگه بچه رو بندازی، ممکنه دیگه هیچ وقت بچه دار نشی.. دنیا روی سرم خراب میشه... ثانیه ای بعد بدون اینکه متوجه بشیم اشک روی گونه هام فرود میاد.. نیم خیز میشم و از جا بلند میشم. دکتر تمام رفتار رفتارهاش رو زیر نظر داره و انگار دلش برآی او می‌سوزد چرا که جلو میاد و لب میزنه.. _اگه بخواید ما میتونیم با همسر تون صحبت کنیم... با شنیدن حرف دکتر از جا میپره... فواد نگرانش میشد.. دیرش شده بود.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » حتی اگه این لباس رو توی تنم پاره میکردم هم حاضر نبودم به امیر علی رو بزنم.. همینجوری اش، سایه من رو با تیر میزنه. اگه اینجوری بهش بگم، چه فکر ها که با خودش نمیکنه بی حوصله روی تخت دراز میکشم.. هنوزم با یاد عربده های بابا و گریه های مامان بغضم تشدید میشه.. با صدای تقه ای که به در میخوره،ترسیده بالا میپرم و بفرمایید میگم.. امیر علی داخل میاد و با دیدن من اخم هاش رو در هم میکشه.. _بچرخ.. ماتم میبره. چی داشت میگفت؟! گیج و ترسیده لب میزنم +چی؟! میزنه زیر خنده و دستی به چشم هاش میکشه.. درسته که خنده اش از روی تمسخر بود اما عجب خنده قشنگی داشت.. _دیدم زیپ لباست مخفیه.. بچرخ برات باز کنم.. صورتم از خجالت سرخ میشه و عرق سرد روی پیشونی ام میشینه.. مات و مبهوت بهش خیره ام و نمیدونم باید چیکار کنم.. ازش خجالت میکشیدم.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_57 حتی اگه این لباس رو توی
آخ که همه این ماجرا ها توی vip اتفاق افتاده 🤦‍♀😁... برای رمان پرستش عشق، vip شروع شد... خلاصه رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5 روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل... هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » کلافه و حرصی لب میزنه _اگه مشکلی با این لباس نداری که من برم.. بالا میپرم و سری به نشونه مثبت تکون میدم.. +نه.. نه.. جلو میاد که آب دهنم رو به سختی قورت میدم.. دستهام توی هم حلقه میکنم و میچرخم.. از آیینه به اویی خیره میشم که با جذابیت بیش از حدش بهم نزدیک میشه و با دقت به زیپ لباس خیره هست... _این که روش هم گره های ریز کار شده.. بی حرف و با خجالت سرم رو پایین ميندازم که مشغول باز کردن گره ها میشه.. دستهای داغش به پوستم میخوره و حالم رو بدتر میکنه.. پاهام از شدت هیجان و استرس به لرزش افتاده و نمیتونم روی پاهام بایستم.. من تا حالا دست هیچ مردی جز داداشم و بابام بهم نخورده بود.. دستش به سمت زیپ میره که ترسیده سمتش برمیگردم.. دستش به گردنم میخوره و کل وجودم میلرزه.. دستهاش عقب میکشه و میبینم که چجوری حالت چشم هاش عوض میشه.. _چته تو؟! ترسیده لب میزنم.. +امیر... ابروهاش بالا میپره و منتظر ادامه حرفامه.. بی حال روی تخت میشینم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 رو به روی فواد قرار میگیرم و زل میزنم به چشم های سوالی اش.. خستگی از جان مَردم می‌بارید اما هنوز هم نگران من بود.. _خب مستانه... نتیجه چکاب چی بود؟. قلبم درست جایی زیر سیبک گلویم میزنه.. لب هایم می‌جُنبد.. +خوب بود فواد... سری تکون میده و دستی به صورتش میکشه.. جلو میرم و مقابلش می ایستم.. +فواد... چایی بیارم برات؟؟ سری تکون میده و لب میزنه.. _نه... میخوام باهات حرف بزنم.. نفس عمیقی میکشم و لب میزنم. +خب..؟! روی مبل میشینه و سرش به پشتی مبل تکیه میده.. چشم روی هم میزاره و با صدای تحلیل رفته ای لب میزنه.. _ صبح بابا، باز هم اومده بود مغازه.. خشکم میزنه.. باید به فال نیک میگرفتم یا اینم یک بدبختی بود روی بدبختی های دیگه ام..؟! +چی میخواست فواد؟! از صدام میفهمه دارم زجر میکشم چرا که چشم باز میکنه و زل میزنه به چهره وا رفته ام 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
مهربانی زبانی است که هم نابینا می بینَدش ، و هم ناشنوا می شنودَش... - مارک تواین
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 _منو.. دهنم مثل ماهی باز و بسته میشه و هیچی برای گفتن نداشتم.. فواد رو میخواست؟! نفس عمیقی میکشم که بلند میشه و مقابلم قرار میگیره.. نگاهی به صورتم میندازه.. چشم‌هاش روی جز به جز صورتم میچرخه و روی چشم هام ایست میکنه.. _منم گفتم من فقط با مستانه میام.. نفس میگیرم و بی حرف بهش خیره نگاه میکنم.. چشم ریز میکنه و لب میزنه.. _تغییر کردی مستانه.. باز هم همه وجودم رنگ وحشت میگیره... چیکار باید میکردم؟! اون هم با بچه ای که نزدیک دو ماهش بود.. _ احساس میکنم اتفاقی افتاده و نمیخوای بهم بگی.؟! دنیا دور سرم میچرخه.. منتظر جوابی از سمت منه و من حتی نمیدونم چی باید بگم.. +سالگرد مامانم نزدیکه.. ابروهاش بالا میپره و من فقط دعا دعا میکنم متوجه نباشه که سالگرد مامانم 6 ماه پیش بوده... با فرو رفتن در آغوشش نفس عمیقی میکشم و چشم روی هم میزارم 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
رمان کامل شده داریم عزیزان نویسنده رمان و یک رمان کامل شده دارند که بیش از 400 نفر vip این رمان زیبا رو خریداری کردند 🙈😳 چند پارت از این رمان رو توی کانال زیر قرار دادیم براتون https://eitaa.com/novel_vip این رمان 796 پارت داره و کل رمان خدمت شما ارسال میشه.. مبلغ vip رمان 75 هزار تومان هست.. 6037997148598346 فیش رو به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo