eitaa logo
رمان های آرون
21 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رمان های نویسنده 👇 https://eitaa.com/joinchat/1159202023C03e674b71d
مشاهده در ایتا
دانلود
•┄┄┄┄┄┅•🦋•┅┄┄┄┄┄• [ 🦋🌸] [ 🎭] من اروشام.. دختری از جنس غم، دختری از جنس مشکل و درد.. توی زندگی من خوشی هیچ شکلی نداشت.. گاهی از کلمه خوشحالی نیز خنده ام می‌گرفت.. لبه های خیابون شروع به قدم زدن کردم و پالتو مشکی ام را جلو تر کشیدم. لب های قلوه ای ام به خاطر سرما ترک برداشته بود و چشمای سیاه همرنگ زندگی ام سرد تر از همیشه بود.. با زنگ خوردن گوشی ام از جیبم بیرونش اوردم که با اسم عوضی تر از آدم زندگی ام رو به رو شدم.. "بابا" توی جیبم گذاشتم و کنار جوب نشستم... به کجا رسیده بودم که هر جایی رو جز خونه پدرم می‌پسندیدم.. با زنگ خوردن دوباره گوشی از جیبم بیرونش آوردم و کلافه جواب دادم +جانم؟ _کجایی دختر؟ بیا بابات حالش بد شده، به تو هم میگن دختر؟ پوست لبم رو از حرص جوییدم که متوجه بیرون زدن خون ازش شدم... +دارم میام.. گوشی رو قطع کردم و شروع به دویدن کردم.. نه اونقدری پول داشتم که سوار تاکسی بشم و نه امنیتی داشت اینجا.. حدود ربع ساعت پی در پی در حال دویدن بودم که با رسیدن به خطی که در حال حرکت بود خودم رو داخلش انداختم.. •┄┄┄┄┄┅•🦋•┅┄┄┄┄┄•
•┄┄┄┄┄┅•🦋•┅┄┄┄┄┄• [ 🦋🌸] [ 🎭] با رسیدن به خونه در آهنی رنگ و رو رفته سفید رو کوبیدم که بعد از چند دقیقه در رو مهتاب باز کرد.. کنارش زدم و وارد خونه شدم، با دیدن بابا که روی مبل نشسته بود به سمتش رفتم و کنارش روی زمین نشستم.. +خوبی بابا؟ نگاهی بهم انداخت و چندین سرفه کرد.. _نه، خوب بودت چیه؟ نگاه غمگینی بهش انداختم و رو به مهتاب لب زدم +کی دوباره ریخته توی این خونه بی صاحب؟ مهتاب همون جور که رژ لبش رو تمدید می‌کرد سری تکون داد _نمیدونم، مثل اینکه طلبکار بودن.. سرمو گوشه مبل گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم که دست بابا روی سرم نشست. _منو ببخش بابا.. هیچ چاره ای ندارم. پوزخندی زدم، هر کس بابا رو میدید، فکر می‌کرد دلسوز ترین پدر دنیاست..اما من اینو می‌شناختم، خونه رو میخواست.. + میخوای چیکار کنی؟ _اگه.. اگه ی چیز بود که می‌فروختم و پول این طلبکار ها رو میدادم، قسم میخورم برم کار کنم و دو برابرش رو بخرم. از جا بلند شدم و لیوان روی میز و زمین کوبیدم.. +این خونه رو میخوای؟ نمیدم، چی توی این سگ دونی مونده برام.. همین خونه رو دارم.. دستی توی جیبم کردم و پنجاه تومنی که توی جیبم بود رو بیرون آوردم رو به روی بابا قرار گرفتم و فریاد زدم •┄┄┄┄┄┅•🦋•┅┄┄┄┄┄•
•┄┄┄┄┄┅•🦋•┅┄┄┄┄┄• [ 🦋🌸] [ 🎭] از جا بلند شدم و لیوان روی میز و زمین کوبیدم.. +این خونه رو میخوای؟ نمیدم، چی توی این سگ دونی مونده برام.. همین خونه رو دارم.. دستی توی جیبم کردم و پنجاه تومنی که توی جیبم بود رو بیرون آوردم رو به روی بابا قرار گرفتم و فریاد زدم +این رسم روزگاره؟ 50 تومن دارم کلا، پول ی وعده غذا هم نیست..میدونی چیه؟ نمیفروشم.. خودت، زنای اطرافت همگی برین به درک.. از خونه بیرون زدم و درو محکم به هم کوبیدم.. بی پولی رو میشه تحمل کرد، دردو میشه تحمل کرد، ناراحتی رو میشد تحمل کرد ولی نداشتن آرامش هیچ جوره نمیشه باهاش کنار اومد.. به سمت پارکی که خیلی وقتا یار تنهایی من بود رفتم و روی صندلی نشستم.. سرما داشت تمام استخون های بدنم رو خشک می‌کرد.. مهتاب زن بدی نبود، ولی به شدت حسود بود و خود شیرین.. اولین عطسه رو که زدم فهمیدم فاتحه ام خونده است. به آدمهایی که در حال رفت و آمد بودن و خیره شدم و لحظه ای آرزو کردم کاش میتونستم آینده این آدمها رو بفهمم. دیگه اخر شب شده بود و جز منو چندین معتاد کسی توی پارک نبود.. با فکر به این موضوع خنده ای کردم و چشم هام رو بستم و متوجه نشدم کی خوابم برد.. •┄┄┄┄┄┅•🦋•┅┄┄┄┄┄•
•┄┄┄┄┄┅•🦋•┅┄┄┄┄┄• [ 🦋🌸] [ 🎭] لباسم رو با لباس شلوار مشکی عوض کردم و پالتو قرمزی روی لباس هام پوشیدم.. از اتاقم بیرون زدم که بابا رو دیدم سیگار به دست خوابش برده بود.. وقتی یاد زجر هایی که به مادرم داد میفتم، دلم میخواد از همین خونه هم بندازمش بیرون. حیف.. حیف که پدرم بود و حق گردنم داشت.. با صدای در کلافه سری تکون دادم و سمت در رفتم و درو باز کردم که با مرد چهار شونه هیکلی رو به رو شدم.. +فرمایش؟ _با آقای رحمانی کار دارم.. +نیست‌، یعنی هستا ولی بود و نبودش فرقی نداره. ابرویی بالا انداخت و نگاه خیره ای بهم انداخت که اخمی کردم _نچ بد شد که، حالا ما از کی پول بخواییم؟ +نداره، حالا هر کار میخوای بکن، بندازش زندان، بکشش.. _ولی دختر خوشکلی داره. خواستم به سمتش برم که مرد دیگه ای توی کمرش کوبید و اونو کنار زد.. •┄┄┄┄┄┅•🦋•┅┄┄┄┄┄•
جهت دریافت vip به آیدی زیر مراجعه کنید @ellahe_banoo