🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_262
فیلم قطع میکنم و به سمت در خروجی میرم که صدای خواب آلودش بلند میشه.
_امیر علی مظفری، دعا خیرم بدرقه راهتون که راضی به خواب ما نبودید بیدار شدیم..
به خنده میوفتم و بدون اینکه به سمتش برگردم از اتاق بیرون میزنم.
شک داشتم با دیدن چشم های بازش هنوزم برای رفتن به شرکت مصمم باشم..
از خونه بیرون میزنم و به سمت ماشینم میرم.
سوار ماشین میشم و نگاهی به موبایلم ميندازم..
برنامه های امروز و علی فرستاده بود و باید هر چه زودتر میرفتم تا تکمیل شون کنم.
هر چند که قصد داشتم برای یک مسافرت چند روزه ازش مرخصی بگیرم تا با پرستش به مشهد بریم!
نمیدونم چرا اما حس میکردم این مشهد حال خود منو خیلی خوب میکنه.
نمیدونستم ازش چی بخوام و حس میکردم اون چیزی که میخوام درست کنارم هست..
اما میترسیدم..
ترس از گذشته لعنتی و اشتباهم..
میترسیدم بلایی سَر زندگی ام بیاره که پرستشو ازم دور کنه.
با این فکر دستم دور فرمون فشار میدم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_262 فیلم قطع میکنم و به سمت در خروج
نمیخوام اسپویل ولی توی vip غوغا به راهه🥲🤫
تخفیف گذاشتیم براتون ❌🙃
توی vip بالای 300 پارت اختلاف داریم
_ حدود یک ماه دیگه رمان کامل میشه و قیمت به 120 هزار تومن افزایش پیدا میکنه ..
امااااا
میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_263
" پرستش "
از جا بلند میشم و نگاهی به اطراف ميندازم.
امیر علی رفته بود!
خمیازه ای میکشم و از جام بلند میشم..
به سمت آشپزخونه میرم و ماکارونی رو از کابینت بیرون میارم.
با صدای زنگ موبایلم نگاهی بهش ميندازم...
حاج آقا بود.
لبخندی میزنم و جواب میدم
+سلام حاج آقا!
_سلام دخترم خوبی؟! پسر ما خوبه؟!
نگاهی به ساعت ميندازم و لب میزنم
+الحمدالله! خداروشکر خوبیم..
نفسی تازه میکنه
_ببخشید دیر به دیر زنگ میزنم بهت دخترم..شرمنده ام بخدا! هر دفعه ام که زنگ میزنم باهات کار دارم.
بی حرف منتظر ادامه حرفشم که لب میزنه..
_راسیت.. امروز افطاری توی مسجد محل قراره بدیم... میخواستم ببینم اگه بتونی امیرعلی رو راضی کنین شما هم باشید! نمیدونم سال دیگه باشم یا نه.. دوست دارم شما هم شرکت کنین و کنارم باشید..
لبخندی میزنم و جواب میدم
+حتما! ان شاء الله که قبول باشه. ما هم حتما میایم...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهشتاد
« دو ماه بعد »
نفس عمیقی میکشم و دست زیر شکم برآمده ام میزارم .
درد های ریزی که سراغم می آمد حسابی منو میترسوند ...
صندلی های بهم ریخته رو سرجاشون قرار میدم و روی یکی از صندلی ها میشینم .
عرق های نشسته روی پیشونی ام رو پاک میکنم و نیم نگاهی آرایشگاه کوجیک میندازم و لبخند کجی روی لبهام میشینه ...
دست روی شکمم میزارم و با صدای بچگانه ای لب میزنم
+مامانی همه اینا به خاطر تو هستاااا!
تو جون دادی به این مادر که جز قرض خوردن کاری بلد نبود .
حتی فکر کردن به گذشته هم اشک هام رو سرازیر میکرد ...
سیمین ؟!
خواهری که هیچ..
مردانگی کرده بود در حق منی که جز گریه و زاری کاری بلند نبودم .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_264
مکث میکنه.
انگار که گیج شده و توقع همچین حرفی از سمتم رو نداره..
متعجب لب میزنه
_واقعا!
+بله حاج آقا!
_خیلی ممنونم دخترم! با اینکه امیر علی خیلی اذیتت کرد ولی واقعا ممنونم که موندی و داری زندگیتو میسازی.
نفسی میکشم و چیزی نمیگم.
_پس میبینمتون بابا جان!
+چشم. خدانگهدار تون..
_خداحافظ..
بی حرف تماس رو قطع میکنم و نگاهی به پیام از سمت امیر علی ميندازم.
پیامو باز میکنم و با دیدن چهره خواب آلودش به خنده میوفتم..
" وقتی تا دیر وقت نمیخوابی آقا، همین میشه... "
در حال تایپه و انگار منتظر جواب از سمتم بوده.
" مقصر تویی! حضوری حسابت میرسم.."
لبخندی روی لبهام میشینه و با فرستادن شکلک به پیام ها خاتمه میدم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهشتادیک
کمکم کرده بود تا آرایشگاهی برای خودم ،هر چند کوچک راه بندازم .
خیلی اصرار کردم بزاره پیش خودش بمونم و حقوق یک کارگر رو بهم بده اما قبول نکرده بود و اینجا رو برام دست و پا کرد .
بیشتر هزینه رو خودش داده بود و تنها گفته بود هر وقت تونستم هزینه رو برگردونم.
به سختی از جا بلند میشم و به سمت تک اتاقی که گوشه این خانه اجاره شده بود میرم .
وارد میشم و نگاهی بهش میندازم .
با دیدن وسایل نوزادی که کمتر از یک ماه دیگه در آغوش میگرفتمش ناخودآگاه میخندم..
اشک توی چشم هام جمع میشه و هر چه فکر میکنم متوجه نمیشم که این جنین ۸ ماهه چه داشت که زندگی آشفته من رو درست کرد !
حالا تنها و تنها منتظر در آغوش کشیدن بچه ام بودم .
نه چیز دیگه ای ...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼