eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
950 عکس
68 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " از جا بلند میشم و نگاهی به اطراف ميندازم. امیر علی رفته بود! خمیازه ای میکشم و از جام بلند میشم.. به سمت آشپزخونه میرم و ماکارونی رو از کابینت بیرون میارم. با صدای زنگ موبایلم نگاهی بهش ميندازم... حاج آقا بود. لبخندی میزنم و جواب میدم +سلام حاج آقا! _سلام دخترم خوبی؟! پسر ما خوبه؟! نگاهی به ساعت ميندازم و لب میزنم +الحمدالله! خداروشکر خوبیم.. نفسی تازه میکنه _ببخشید دیر به دیر زنگ میزنم بهت دخترم..شرمنده ام بخدا! هر دفعه ام که زنگ میزنم باهات کار دارم. بی حرف منتظر ادامه حرفشم که لب میزنه.. _راسیت.. امروز افطاری توی مسجد محل قراره بدیم... میخواستم ببینم اگه بتونی امیرعلی رو راضی کنین شما هم باشید! نمیدونم سال دیگه باشم یا نه.. دوست دارم شما هم شرکت کنین و کنارم باشید.. لبخندی میزنم و جواب میدم +حتما! ان شاء الله که قبول باشه. ما هم حتما میایم... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 « دو ماه بعد » نفس عمیقی میکشم و دست زیر شکم برآمده ام میزارم . درد های ریزی که سراغم می آمد حسابی منو می‌ترسوند ... صندلی های بهم ریخته رو سرجاشون قرار میدم و روی یکی از صندلی ها می‌شینم . عرق های نشسته روی پیشونی ام رو پاک میکنم و نیم نگاهی آرایشگاه کوجیک میندازم و لبخند کجی روی لبهام میشینه ... دست روی شکمم میزارم و با صدای بچگانه ای لب میزنم +مامانی همه اینا به خاطر تو هستاااا! تو جون دادی به این مادر که جز قرض خوردن کاری بلد نبود . حتی فکر کردن به گذشته هم اشک هام رو سرازیر میکرد ... سیمین ؟! خواهری که هیچ.. مردانگی کرده بود در حق منی که جز گریه و زاری کاری بلند نبودم . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » مکث میکنه. انگار که گیج شده و توقع همچین حرفی از سمتم رو نداره.. متعجب لب میزنه _واقعا! +بله حاج آقا! _خیلی ممنونم دخترم! با اینکه امیر علی خیلی اذیتت کرد ولی واقعا ممنونم که موندی و داری زندگیتو میسازی. نفسی میکشم و چیزی نمیگم. _پس میبینمتون بابا جان! +چشم. خدانگهدار تون.. _خداحافظ.. بی حرف تماس رو قطع میکنم و نگاهی به پیام از سمت امیر علی ميندازم. پیامو باز میکنم و با دیدن چهره خواب آلودش به خنده می‌وفتم.. " وقتی تا دیر وقت نمیخوابی آقا، همین میشه... " در حال تایپه و انگار منتظر جواب از سمتم بوده. " مقصر تویی! حضوری حسابت میرسم.." لبخندی روی لبهام میشینه و با فرستادن شکلک به پیام ها خاتمه میدم.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 کمکم کرده بود تا آرایشگاهی برای خودم ،هر چند کوچک راه بندازم . خیلی اصرار کردم بزاره پیش خودش بمونم و حقوق یک کارگر رو بهم بده اما قبول نکرده بود و اینجا رو برام دست و پا کرد . بیشتر هزینه رو خودش داده بود و تنها گفته بود هر وقت تونستم هزینه رو برگردونم. به سختی از جا بلند میشم و به سمت تک اتاقی که گوشه این خانه اجاره شده بود میرم . وارد میشم و نگاهی بهش میندازم . با دیدن وسایل نوزادی که کمتر از یک ماه دیگه در آغوش می‌گرفتمش ناخودآگاه میخندم.. اشک توی چشم هام جمع میشه و هر چه فکر میکنم متوجه نمیشم که این جنین ۸ ماهه چه داشت که زندگی آشفته من رو درست کرد ! حالا تنها و‌ تنها منتظر در آغوش کشیدن بچه ام بودم . نه چیز دیگه ای ... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » چادرم رو جمع میکنم و سوار ماشین میشم. خسته بود آن هم زیاد! +سلام.. سری تکون میده و ماشین به حرکت در میاره. نفس عمیقی میکشم و نگاهی به ساعت ميندازم. همیشه روز های اول ماه رمضون حسابی اذیت میشدم اما اواخرش هم از شدت دلتنگی غمگین میشدم. _ اونجا سعی کن زیاد با کسی گرم نگیری! زیاد آدم های درست و حسابی اونجا نیستن... تنها سری تکون میدم و چیزی نمیگم. مشخص بود حساسه! نمیخواستم دست بزارم روی حساسیت هاش و بخوام بر خلاف حرفش عمل کنم. +امیر علی! تنها نگاهی بهم میندازه که لب میزنم +اگه خسته ای میخواد امشب نریم؟! نگاه متعجبی بهم میندازه و لب میزنه. _نه مشکل نداره..فقط سریع برمیگردیم.. دیگه چیزی نمیگم و سرم به سمت شیشه برمیگردم تا به خونه آقای مظفری برسیم.. خونه پدر شوهری که تا حالا حتی پام رو هم نگذاشته بودم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدهشتادیک کمکم کرده بود تا آرایشگ
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نگاهی به تخت و وسایل ضروری برای کودکی که هنوز نیامده بود میندازم . با کمک سیمین و تا جایی که توانم رسیده بود وسایل ضروری اش رو خریده بودم ... جنسیتش را نمی‌دانستم و دوست نداشتم تا قبل از به دنیا اومدنش هم بدانم . هر چه که بود وجودش معجزه ای بود که فواد قدرش را ندانسته بود . فواد ... چه اسم غریبی بود بعد از طلاق مان .. حتی یک بار هم به سراغم نیامده بود و آخرین دیدار ماه همان روز طلاق بود . همان روزی که از عقده های که در دلم مانده بود حرف هایی زدم که وجود خودم هم به وحشت می افتاد . طاقت کار هایش را نداشتم و دلم به حال بچه توی دلم می‌سوخت . یعنی حتی شک هم نکرده بود شاید بچه ای که در وجود من است از خودش باشد..!؟ به معجزه خدا اعتقاد نداشت ؟! البته فوادی که این اواخر دیده بودم خدا را هم نمی شناخت چه برسد به معجزه اش ... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از درد ترک خورده و از زخم کبودیم کوهیم و تماشاگر رقصیدن رودیم!