🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_265
چادرم رو جمع میکنم و سوار ماشین میشم.
خسته بود آن هم زیاد!
+سلام..
سری تکون میده و ماشین به حرکت در میاره.
نفس عمیقی میکشم و نگاهی به ساعت ميندازم.
همیشه روز های اول ماه رمضون حسابی اذیت میشدم اما اواخرش هم از شدت دلتنگی غمگین میشدم.
_ اونجا سعی کن زیاد با کسی گرم نگیری! زیاد آدم های درست و حسابی اونجا نیستن...
تنها سری تکون میدم و چیزی نمیگم.
مشخص بود حساسه!
نمیخواستم دست بزارم روی حساسیت هاش و بخوام بر خلاف حرفش عمل کنم.
+امیر علی!
تنها نگاهی بهم میندازه که لب میزنم
+اگه خسته ای میخواد امشب نریم؟!
نگاه متعجبی بهم میندازه و لب میزنه.
_نه مشکل نداره..فقط سریع برمیگردیم..
دیگه چیزی نمیگم و سرم به سمت شیشه برمیگردم تا به خونه آقای مظفری برسیم..
خونه پدر شوهری که تا حالا حتی پام رو هم نگذاشته بودم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدهشتادیک کمکم کرده بود تا آرایشگ
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهشتاددو
نگاهی به تخت و وسایل ضروری برای کودکی که هنوز نیامده بود میندازم .
با کمک سیمین و تا جایی که توانم رسیده بود وسایل ضروری اش رو خریده بودم ...
جنسیتش را نمیدانستم و دوست نداشتم تا قبل از به دنیا اومدنش هم بدانم .
هر چه که بود وجودش معجزه ای بود که فواد قدرش را ندانسته بود .
فواد ...
چه اسم غریبی بود بعد از طلاق مان ..
حتی یک بار هم به سراغم نیامده بود و آخرین دیدار ماه همان روز طلاق بود .
همان روزی که از عقده های که در دلم مانده بود حرف هایی زدم که وجود خودم هم به وحشت می افتاد .
طاقت کار هایش را نداشتم و دلم به حال بچه توی دلم میسوخت .
یعنی حتی شک هم نکرده بود شاید بچه ای که در وجود من است از خودش باشد..!؟
به معجزه خدا اعتقاد نداشت ؟!
البته فوادی که این اواخر دیده بودم خدا را هم نمی شناخت چه برسد به معجزه اش ...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_266
" امیر علی "
نگاهی به پرستش ميندازم و کلافه دستی توی موهام میکشم.
هیچ دلم نمیخواست پرستش توی اون جمعیت شلوغ باشه.
حتی از دست خودم هم عصبی بودم.
این حجم از حساسیتی که داشتم اصلا خوب نبود و دلم نمیخواست پرستش حس کنه برای اون حساس هستم..
کلافه دستی به چشم هام میکشم و باز هم نیم نگاهی بهش ميندازم.
پسر های فامیل حاجی حسابی از لب بوم افتاده بودن..
یا از این سمت یا از اون سمت..
وجود پرستش اونجا آن هم با این همه حجم و حیا حسابی سرم داغ میکرد.
عرق سرد نشسته بود روی پیشونی ام و حتی نمیدونستم این چه وضعیتی هست که درونش گیر کردم.
+اونجا جز سلام با کسی صحبت نکن.
متعجب بهم خیره میشه که دستم روی فرمون مشت میکنم.
_باشه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_267
حالا من هستم که حسابی متعجب شدم.
این حجم از سکوتش در برابر بی قراری
من واقعا تعجب بر انگیز بود.
با رسیدن به خونه حاج بابا نگاهی به خونه ميندازم و از ماشین پیاده میشم..
دستی به پیرهنم میکشم و به سمت پرستش میرم که مشغول جمع کردن چادرش هست.
مقابلش می ایستم و دست جلو میبرم..
نگاهی به دستم میندازه و دستش توی دستمم میزاره
به گمانم متوجه شدت حساسیتم شده بود که هیج اعتراضی نمیکرد....
فشاری به دستم میاره و کنارم شروع به حرکت میکنه.
با رسیدن به خونه حاجی غم عجیبی توی دلم رشد میکنه.
غم نبود مادرم..
غم تنهایی پدری که کل فکر و ذکرش را کرده بود حجره...
داخل میشم و نگاهی به جمعیت ميندازم..
همه جا ساکت میشه!
کم چیزی نبود..
حاضر شدن امیر علی مظفری پسر حاج صادق اون هم توی افطاری حاج آقا..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛