💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_57
حتی اگه این لباس رو توی تنم پاره میکردم هم حاضر نبودم به امیر علی رو بزنم..
همینجوری اش، سایه من رو با تیر میزنه. اگه اینجوری بهش بگم، چه فکر ها که با خودش نمیکنه
بی حوصله روی تخت دراز میکشم..
هنوزم با یاد عربده های بابا و گریه های مامان بغضم تشدید میشه..
با صدای تقه ای که به در میخوره،ترسیده بالا میپرم و بفرمایید میگم..
امیر علی داخل میاد و با دیدن من اخم هاش رو در هم میکشه..
_بچرخ..
ماتم میبره. چی داشت میگفت؟!
گیج و ترسیده لب میزنم
+چی؟!
میزنه زیر خنده و دستی به چشم هاش میکشه..
درسته که خنده اش از روی تمسخر بود اما عجب خنده قشنگی داشت..
_دیدم زیپ لباست مخفیه.. بچرخ برات باز کنم..
صورتم از خجالت سرخ میشه و عرق سرد روی پیشونی ام میشینه..
مات و مبهوت بهش خیره ام و نمیدونم باید چیکار کنم..
ازش خجالت میکشیدم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_57 حتی اگه این لباس رو توی
آخ که همه این ماجرا ها توی vip اتفاق افتاده 🤦♀😁...
برای رمان پرستش عشق، vip شروع شد...
خلاصه رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5
روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل...
هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست..
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید...
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_58
کلافه و حرصی لب میزنه
_اگه مشکلی با این لباس نداری که من برم..
بالا میپرم و سری به نشونه مثبت تکون میدم..
+نه.. نه..
جلو میاد که آب دهنم رو به سختی قورت میدم..
دستهام توی هم حلقه میکنم و میچرخم..
از آیینه به اویی خیره میشم که با جذابیت بیش از حدش بهم نزدیک میشه و با دقت به زیپ لباس خیره هست...
_این که روش هم گره های ریز کار شده..
بی حرف و با خجالت سرم رو پایین ميندازم که مشغول باز کردن گره ها میشه..
دستهای داغش به پوستم میخوره و حالم رو بدتر میکنه..
پاهام از شدت هیجان و استرس به لرزش افتاده و نمیتونم روی پاهام بایستم..
من تا حالا دست هیچ مردی جز داداشم و بابام بهم نخورده بود..
دستش به سمت زیپ میره که ترسیده سمتش برمیگردم..
دستش به گردنم میخوره و کل وجودم میلرزه..
دستهاش عقب میکشه و میبینم که چجوری حالت چشم هاش عوض میشه..
_چته تو؟!
ترسیده لب میزنم..
+امیر...
ابروهاش بالا میپره و منتظر ادامه حرفامه..
بی حال روی تخت میشینم
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_چهلچهار
رو به روی فواد قرار میگیرم و زل میزنم به چشم های سوالی اش..
خستگی از جان مَردم میبارید اما هنوز هم نگران من بود..
_خب مستانه... نتیجه چکاب چی بود؟.
قلبم درست جایی زیر سیبک گلویم میزنه..
لب هایم میجُنبد..
+خوب بود فواد...
سری تکون میده و دستی به صورتش میکشه..
جلو میرم و مقابلش می ایستم..
+فواد... چایی بیارم برات؟؟
سری تکون میده و لب میزنه..
_نه... میخوام باهات حرف بزنم..
نفس عمیقی میکشم و لب میزنم.
+خب..؟!
روی مبل میشینه و سرش به پشتی مبل تکیه میده..
چشم روی هم میزاره و با صدای تحلیل رفته ای لب میزنه..
_ صبح بابا، باز هم اومده بود مغازه..
خشکم میزنه..
باید به فال نیک میگرفتم یا اینم یک بدبختی بود روی بدبختی های دیگه ام..؟!
+چی میخواست فواد؟!
از صدام میفهمه دارم زجر میکشم چرا که چشم باز میکنه و زل میزنه به چهره وا رفته ام
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
مهربانی زبانی است که
هم نابینا می بینَدش ،
و هم ناشنوا می شنودَش...
- مارک تواین
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_چهلپنج
_منو..
دهنم مثل ماهی باز و بسته میشه و هیچی برای گفتن نداشتم..
فواد رو میخواست؟!
نفس عمیقی میکشم که بلند میشه و مقابلم قرار میگیره..
نگاهی به صورتم میندازه..
چشمهاش روی جز به جز صورتم میچرخه و روی چشم هام ایست میکنه..
_منم گفتم من فقط با مستانه میام..
نفس میگیرم و بی حرف بهش خیره نگاه میکنم..
چشم ریز میکنه و لب میزنه..
_تغییر کردی مستانه..
باز هم همه وجودم رنگ وحشت میگیره...
چیکار باید میکردم؟!
اون هم با بچه ای که نزدیک دو ماهش بود..
_ احساس میکنم اتفاقی افتاده و نمیخوای بهم بگی.؟!
دنیا دور سرم میچرخه..
منتظر جوابی از سمت منه و من حتی نمیدونم چی باید بگم..
+سالگرد مامانم نزدیکه..
ابروهاش بالا میپره و من فقط دعا دعا میکنم متوجه نباشه که سالگرد مامانم 6 ماه پیش بوده...
با فرو رفتن در آغوشش نفس عمیقی میکشم و چشم روی هم میزارم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
رمان کامل شده داریم
عزیزان نویسنده رمان #قانون_عشق و #پرستش_عشق یک رمان کامل شده دارند که بیش از 400 نفر vip این رمان زیبا رو خریداری کردند 🙈😳
چند پارت از این رمان رو توی کانال زیر قرار دادیم براتون
https://eitaa.com/novel_vip
این رمان 796 پارت داره و کل رمان خدمت شما ارسال میشه..
مبلغ vip رمان 75 هزار تومان هست..
6037997148598346
فیش رو به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_هست
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_59
انگار که ماجرا عجیبی دیده، هر حرکت من رو دنبال میکنه و چیزی نمیفهمه.
سرم رو پایین ميندازم و لب میزنم
+م.. من.. چیزی ندارم بپوشم...
آبرویی بالا میندازه و چند ثانیه بی حرف بهم خیره میشه..
_تاپ زیر تور نداری ؟!
کمی جا به جا میشم و با چشمان گر گرفته ام از خجالت سری به نشونه منفی تکون میدم..
شونه ای بالا میندازه و به سمت در میره..
_از لباس های خودم برات میارم..
بی حرف به اویی خیره میشم که از در بیرون میره و در رو پشت سرش میبنده..
نفس عمیقی میکشم و تمام ذهنم درگیر امیر علی هستش که بهشدت ریز بینه و حتی متوجه گره و مدل زیپ لباسم هم شده..
با این فکر کل وجودم از خجالت سرخ میشه.
با صدای امیر علی، معذب از جا بلند میشم و به سمت در میرم که لباسی به سمتم میگیره..
_برات گشاده ولی بهتر بقیه لباس ها هست..
سری تکون میدم و لباس رو ازش میگیرم که ادامه میده.
_ میخوای بقیه زیپ رو باز کنم؟!
سریع، سرم رو به نشونه منفی تکون میدم که عقب میکشه
_خیلی خب.. مزاحمم نشو دیگه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_59 انگار که ماجرا عجیبی دی
آخ که همه این ماجرا ها توی vip اتفاق افتاده 🤦♀😁...
برای رمان پرستش عشق، vip شروع شد...
خلاصه رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5
روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل...
هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست..
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید...
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_چهلشش
_الهی من فدای درد هایی که کشیدی بشم خانومم..
بغض گلوم رو چنگ میندازه و خدا میدونه دلم میخواد دهن باز کنم و فریاد بزنم چی به سرم اومده..
بگم و ازش بخوام همین یک بار مثل همیشه پشت من باشه...
شکمم داشت بالا میومد خدا میدونست که چجوری هر روز صبح به دقت و ترس بهش خیره میشم....
از فواد جدا میشم و با چشم های اشکی زل میزنم بهش...
دستهای ترک برداشته از سرماش رو بالا میاره و مشغول پاک کردن اشک های صورتم میشه..
_ تو میدونی که من جای همه، به اندازه همه فدات میشم و پشتتم؟!
سر تکون میدم که تک خنده ای میکنه...
از اون خنده هایی که جان فدایش میکردم..
لبهایم با درد از هم فاصله میگیرند و لبخند غمگینی گوشه لبم میشینه...
+نمیخوای بگی بابات دیگه چیا گفت؟؟
ابروهاش به سمت هم میاد و آخر اخم سنگینی نقش میگیره...
_گفت مشکلی با مستانه ندارم و اونو هم به عنوان عروسم قبول میکنم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼