eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
958 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » گیج و با نگاه سوالی بهش خیره میشم! قصدش چه بود که اسم من رو از میان این همه جمعیت می‌پرسید! از امیر علی میترسیدم.. از اینکه آوار بشه بر سر این پسرک جوانی که معلوم نبود از کجا رسیده.. بعید هم نبود! +پرستشم.. زَ.. نمیذاره حرفی بزنم و میخنده.. _اسم زیبایی هم دارید. درست مثل چهره تون. وحشت زده قدمی به عقب برمیدارم و چادرم جمع میکنم.. نمی‌گذارم حرفی بزنه و با یک ببخشید ازش فاصله میگیرم.. دستهای لرزونم زیر چادر جمع میکنم و حتی نمیدونم به کدوم سمت پناه ببرم. با هیچ کدوم از زن های فامیل آشنایی نداشتم... با دیدن حاج صادق عاجز و ملتمس به سمتش میرم و کنار دستش قرار میگیرم... +حاج آقا! نگاهی بهم میندازه و لبخندی میزنه. _سلام دخترم! خیلی خوشحالم که امیر علی رو آوردی . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » تنها لبخند کجی میزنم و خدا میدونه توی دلم چه اشوبیه. اصلا این امیر علی لعنتی کجا رفته بود که پیداش نمیکردم ؟!. نفس عمیقی میکشم که ادامه میده. _ خدا رو هزار مرتبه شکر! پسرم خیلی حالش بهتر شده پرستش.. اگه قبلش رو می‌دیدی به خودت افتخار میکردی. آرامشی که الان داره هیچ وقت نداشت.. نگاهی بهم میندازه و لبخندی میزنه. _من همه اینا رو مدیون توام! حس میکنم تمام کار های خیری که برای سر به راه شدن زندگی امیر علی انجام دادم یکجا با وجود تو برام برآورده شده.. با خجالت سر پایین ميندازم و لب میزنم +این حرف ها چیه حاج آقا! امیرعلی اصلا اونجوری که بقیه فکر می‌کنند نیست! میخنده و سری تکون میده که صدای زنانه ای بلند میشه. _ حاج آقا، عروستون هستن؟! _بله دخترم.. پرستش اول دختر منه و بعد عروسم.. زن جوان جلو میاد و دستم بین دستهاش میگیره. _چقد قشنگی تو دختر! خوش به حال امیر علی! نوبرشو اورده 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نمی‌دونم دکتر چی بهش گفته بود که انقدر از مریض شدن من میترسید. خودم هم میدونستم حالم خوب نیست و واقعا ترسناک بود . برای بچه توی شکمم حسابی ترسناک بود. گاهی وقت ها می‌دیدم که با دیدن حال من اشک توی چشم هایش جمع میشه . اما سریع خودشو جمع می‌کرد و سعی میکرد روحیه منم خوب کنه . فکر میکرد بچه ام دختره و من اما گمان میکردم بچه ام پسره.. پسری که از همین حالا هوای مادرش را داشت ! حس عمیقی بهم میگفت این همه مقاومت فقط از یک شیر پسر قوی بر میاد. نفس عمیقی میکشم و نگاهی به سیمین میندازم که خیره نگاهم میکرد . خیره و غمگین خیره بود توی صورتم .. چه می‌دیدند که خودم متوجه نمی‌شدم ؟! خیلی وقت ها میشد ساعت ها با خودم فکر میکردم بدون اینکه حواسم به اطراف باشه . + بزار برم چیزی بیارم بخوری . دست روی پاهام می‌زاره و لب میزنه -همینت مونده با این شکم بلند بشی ! صبر کن خودم میرم میارم . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 از جا بلند میشه و به سمت آشپزخونه می‌ره که نگاهی به لباس های روی زمین میندازم . میخندم .. ذوق دیدارش رو داشتم .. حسابی دلم هواشو کرده بود . دلم میخواست نوی بغل بگیرمش و از این تنهایی رها بشم . من کل زندگی ام تنها بودم و این غم انگیز ترین قسمت زندگی من بود .. لباس از روی زمین برمیدارم و به سمت بینی ام میبرم . نفس عمیقی میکشم و چشم روی هم میزارم . مامان تو حواست به من هست دیگه ؟! تو جای همه آدم های بی رحم اینجا هوای منو داری ؟! اشک توی چشم هام جمع میشه . دست به چشم هام میکشم و نگاهی به شربت در دست سیمین میندازم . +قند گرفتم انقد که شیرینی دادی بهم ! لیوان رو به سمتم میگیره . -بچه ات خوشکل میشه . نیم نگاهی بهش میندازم و میخندم.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
بِـ چَشمٰانَت!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » میخندم و نگاهی به چهره خندونش ميندازم.. +ممنونم! لطف دارید بی توجه به بقیه سر جلو میاره و کنار گوشم لب میزنه. _قشنگ توی چشمهات میبینم که حوصله ات سر رفته. میخندم و دست جلو دهنم میگیرم. کنجکاو لب میزنم. + امیر علی رو ندیدی؟! چشم میچرخونه و نگاهی به اطراف میندازه.. _حتما رفته پیش صادق! میخنده و لب میزنه _اون زیاد از این جمع خوشش نمیاد... لبخند کجی میزنم و بی حرف سر پایین ميندازم... خجالت میکشم بگم منو ببر پیش‌‌ش برای همین ساکت میشم و بی حرف مشغول بازی کردن با دستهام میشم که مجدد لب میزنه. _بیا ببریم کمک! سری تکون میدم و همراهش به سمت سفره ای که در حال پهن شدن بود میرم. تمام ذهنم درگیر امیر علی بود و نمیدونستم باید چیکار کنم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » سر بالا میارم و با دیدن نگاه خیره همان پسر جوان وحشت زده سرجام خشک میشم. هیچ حس مثبتی به‌ش نداشتم.. ترسیده پشت دختری که حتی خودش رو هم معرفی نکرده بود راهی میشم و قلبم از شدت استرس به تپش افتاده... عاجزانه چشم روی هم میزارم و مشغول پَهن کردن سفره میشم. صدای صلوات توی گوشم میپیچه و مشغول پخش کردن ظروف نذری میشن.. کجا رفته بود امیر علی؟! آب دهنم قورت میدم و گوشه ای می ایستم. مشغول خواندن سوره کوثر میشم و مامانم همیشه معتقد بود هنگام افطار خیلی ثواب داره.. نگاهی به ساعت ميندازم و حدود 10 دقیقه تا اذان مونده. صدای قرآن بلند پیچیده و دود اسپند همه جا پخش شده. _ حس میکنم زیاد اینجا راحت نیستی! سر میچرخونم و با دیدن همان مرد توی خودم جمع میشم و اخمی میکنم. چی میخواست از جونم.؟! بهتر بود هر چه زودتر دهن باز کنم و بگم زن امیر علی هستم شاید که کمتر دور و اطرافم بچرخه و نگاه بقیه رو به سمتم بچرخونه. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
نمیخوام اسپویل ولی توی vip غوغا به راهه🥲🤫 تخفیف گذاشتیم براتون ❌🙃 پارت ۶۰۰ رد کردیم توی vip 😍😱😱 میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo