eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
952 عکس
68 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نمی‌دونم دکتر چی بهش گفته بود که انقدر از مریض شدن من میترسید. خودم هم میدونستم حالم خوب نیست و واقعا ترسناک بود . برای بچه توی شکمم حسابی ترسناک بود. گاهی وقت ها می‌دیدم که با دیدن حال من اشک توی چشم هایش جمع میشه . اما سریع خودشو جمع می‌کرد و سعی میکرد روحیه منم خوب کنه . فکر میکرد بچه ام دختره و من اما گمان میکردم بچه ام پسره.. پسری که از همین حالا هوای مادرش را داشت ! حس عمیقی بهم میگفت این همه مقاومت فقط از یک شیر پسر قوی بر میاد. نفس عمیقی میکشم و نگاهی به سیمین میندازم که خیره نگاهم میکرد . خیره و غمگین خیره بود توی صورتم .. چه می‌دیدند که خودم متوجه نمی‌شدم ؟! خیلی وقت ها میشد ساعت ها با خودم فکر میکردم بدون اینکه حواسم به اطراف باشه . + بزار برم چیزی بیارم بخوری . دست روی پاهام می‌زاره و لب میزنه -همینت مونده با این شکم بلند بشی ! صبر کن خودم میرم میارم . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 از جا بلند میشه و به سمت آشپزخونه می‌ره که نگاهی به لباس های روی زمین میندازم . میخندم .. ذوق دیدارش رو داشتم .. حسابی دلم هواشو کرده بود . دلم میخواست نوی بغل بگیرمش و از این تنهایی رها بشم . من کل زندگی ام تنها بودم و این غم انگیز ترین قسمت زندگی من بود .. لباس از روی زمین برمیدارم و به سمت بینی ام میبرم . نفس عمیقی میکشم و چشم روی هم میزارم . مامان تو حواست به من هست دیگه ؟! تو جای همه آدم های بی رحم اینجا هوای منو داری ؟! اشک توی چشم هام جمع میشه . دست به چشم هام میکشم و نگاهی به شربت در دست سیمین میندازم . +قند گرفتم انقد که شیرینی دادی بهم ! لیوان رو به سمتم میگیره . -بچه ات خوشکل میشه . نیم نگاهی بهش میندازم و میخندم.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
بِـ چَشمٰانَت!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » میخندم و نگاهی به چهره خندونش ميندازم.. +ممنونم! لطف دارید بی توجه به بقیه سر جلو میاره و کنار گوشم لب میزنه. _قشنگ توی چشمهات میبینم که حوصله ات سر رفته. میخندم و دست جلو دهنم میگیرم. کنجکاو لب میزنم. + امیر علی رو ندیدی؟! چشم میچرخونه و نگاهی به اطراف میندازه.. _حتما رفته پیش صادق! میخنده و لب میزنه _اون زیاد از این جمع خوشش نمیاد... لبخند کجی میزنم و بی حرف سر پایین ميندازم... خجالت میکشم بگم منو ببر پیش‌‌ش برای همین ساکت میشم و بی حرف مشغول بازی کردن با دستهام میشم که مجدد لب میزنه. _بیا ببریم کمک! سری تکون میدم و همراهش به سمت سفره ای که در حال پهن شدن بود میرم. تمام ذهنم درگیر امیر علی بود و نمیدونستم باید چیکار کنم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » سر بالا میارم و با دیدن نگاه خیره همان پسر جوان وحشت زده سرجام خشک میشم. هیچ حس مثبتی به‌ش نداشتم.. ترسیده پشت دختری که حتی خودش رو هم معرفی نکرده بود راهی میشم و قلبم از شدت استرس به تپش افتاده... عاجزانه چشم روی هم میزارم و مشغول پَهن کردن سفره میشم. صدای صلوات توی گوشم میپیچه و مشغول پخش کردن ظروف نذری میشن.. کجا رفته بود امیر علی؟! آب دهنم قورت میدم و گوشه ای می ایستم. مشغول خواندن سوره کوثر میشم و مامانم همیشه معتقد بود هنگام افطار خیلی ثواب داره.. نگاهی به ساعت ميندازم و حدود 10 دقیقه تا اذان مونده. صدای قرآن بلند پیچیده و دود اسپند همه جا پخش شده. _ حس میکنم زیاد اینجا راحت نیستی! سر میچرخونم و با دیدن همان مرد توی خودم جمع میشم و اخمی میکنم. چی میخواست از جونم.؟! بهتر بود هر چه زودتر دهن باز کنم و بگم زن امیر علی هستم شاید که کمتر دور و اطرافم بچرخه و نگاه بقیه رو به سمتم بچرخونه. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
نمیخوام اسپویل ولی توی vip غوغا به راهه🥲🤫 تخفیف گذاشتیم براتون ❌🙃 پارت ۶۰۰ رد کردیم توی vip 😍😱😱 میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 حرصی بهم خیره میشه . -چیه ؟! مگه دروغ میگم ؟! بچه ات شیرین میشه بر عکس مادرش ! لیوان شربت سر میکشم و لیوان خالی توی سینی میذارم . - قراره وسایل هامو جمع کنم از امشب بیام ور دل خودت ... جدی لب میزنم + نمیشه سیمین ! تو خودت زندگی داری .. منم چیزیم نیست .. مگه درد دارم که اینجوری میگی؟! وقتی که دکتر گفته میرم بیمارستان و بستری میشم‌ اصلا نیازی نیست تو بیای اینجا. حرصی می‌خنده و دست روی کمرش می‌زاره -اهاااا. اون وقت اگه قبلش هم دردت گرفت خودت با تاکسی میری بیمارستان . نه ؟! بی حرف بهش خیره میشم و تنها نفسم با درد بیرون میدم .. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
؛😌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا