🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنودسه
پوکر بهش خیره میشم که پاکت رو باز میکنه و با دیدن پول های داخلش متعجب لب میزنه
-اینا چیه دیگه ؟!
نفس عمیقی میکشم و نیم نگاهی به کیف آماده بچه ام میندازم .
کیفی که برای بیمارستان آماده شده بود
دیگه روز های آخر داشت میرسید و استرس من حسابی زیاد شده بود .
+هزینه زایمان و ترخیص بچه ام ...
ابرو های سیمین بالا میپره و مات و مبهوت به من خیره میشه .
- مگه من مردم که تو اینجوری پول جمع کردی ؟!
بغض سر گلوم میشینه
+ خدا نکنه !
اینو پیش خودت داشته باش !
چیزی نمیگه و هنوزم گیجه..
دلم میخواست از شناسنامه بچه ام بگم ولی..
حتی دلم نمیخواست اسم فواد رو به دهن بیارم .
اون مرد برای من مرده بود !
هم برای من و هم برای بچه توی شکمم !
روی تخت میشینم .
دست روی شکمم میزارم و حتی دلم برای بچه توی شکمم هم میسوزه .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
توی vip بالای 200 پارت اختلاف داریم .🤫
میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
این قلب ترک خوردهی من بند به مو بود
من عاشق او بودم و او؛عاشق او بود...💔
شـــعر
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_284
بابا نیم نگاهی بهم میندازه و جواب میده
-نمیخواد بابا ! فشارش افتاده ، یک چیز شیرین بخوره بهتر میشه .
دلم آروم نمیشه اما ساکت میشم و خیره میشم توی صورت رنگ پریده پرستش.
تقصیر من بود !
همه این اتفاق ها تقصیر بی منطقی و دیوانگی من بود ..
در باز میشه و خاتون در حالی که لیوان به دست داره داخل میاد
چشم غره ای بهم میره و لب میزنه
-بلند شو برو بیرون !
متعجب لب میزنم
+بیرون ؟! چرا ؟!من شوهرشم !
عصبی رو بهم لب میزنه
- تو اگه شوهرش بودی نمیگذاشتی حالش به اینجا برسه ..
بلند شو برو بیرون ..
زهرا بیا کمک من روی تخت بزاریمش !
شرمنده از جا بلند میشم و از اتاق بیرون میرم.
با خارج شدنم از اتاق ،نگاهم به قطرات خون روی زمین ریخته می افته !
عصبی چشم روی هم میزارم
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنودچهار
مقابل پاهام میشینه و دست روی دستم میذاره
- بد به دلت راه ندی قربونت برما !
هیچ چیزی نمیشه !
خودت و بچه ات صحیح و سالم از اون اتاق میآید بیرون !
نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم لرزش صدام به چشم نیاد!
+سیمین اگه اتفاقی افتاد میشه حواست به بچه من باشه !
قطره اشکی روی گونه اش می افته که سریع پاکش میکنه.
-دیوونه شدی ؟!
این حرفا چیه میزنی !؟
نمیدونم ...
نمیدونستم .
حالم خوب نبود و میترسیدم بچه ام هم یتیم بشه .
« بچه ات هم مثل خودت بی کس و کاره»
دستهام شروع به لرزیدن میکنه .
خدا لعنتت کنه فواد .
سیمین بوسه ای روی گونه ام می نشانه
-انقدر توی خونه موندی این فکر و خیال ها به سرت زده !
بلند شو بریم بیرون حال و هوا عوض کنی...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_285
بخدا که اگر پرستش من رو با این وضعیت میدید سکته میکرد !
عصبی کنار حوض توی حیاط میشینم و مشغول پاک شستن صورت خونی ام میشم
صدای پچ پچ های اطرافم رو حس میکنم و دلم میخواد همین حالا همشون رو خفه کنم !
گند زده بودم به افطاری حاجی و همین که اون تا حالا سکته نکرده بود خودش خیلی بود !
ابی به صورتم میزارم و چشم روی هم میزارم .
کاش خاتون بیرون میآمد و میگفت حال پرستش خوب شده و میخواد تورو ببینه.
با شرمندگی پیشش میرفتم اما حداقل میدونستم که حالش خوبه .
-خوبی ؟!
سر بالا میارم و با دیدن پروانه لبخند کجی میزنم .
دختر دایی شیطون و بی نمکی که نصف عمرش را خارج از کشور بود
+کی اومدی دیونه !
دستی به موهای رنگ شده اش میکشه و ابرویی بالا میندازه.
-تازه رسیدم ! اومدم افطاری شما که غوغا بپا کردی !
تک خنده ای میکنم .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_286
کمی جلوتر میاد
- ازدواج کردی دیوونه ؟!
چرا انقدر بی خبر و یهویی ؟!
بچه ها میگفتن حاجی مجبورت کرده
راست میگن ؟!
اخمی میکنم و بی حرف بهش خیره میشم .
با اینکه عین حقیقت بود ولی نمیدونم چرا هیچ خوشم نیومد پرستش رو اجباری بدونه .
سرفه ای میکنم و باز هم آبی به صورتم میزنم .
+ دایی کجاست ؟!
میفهمه دلم نمیخواد بهش جواب بدم
-نیومده ! کار های شرکتش مونده بود .
تنها سری تکون میدم و از جا بلند میشم که همراهم می ایسته
قَدش بلند بود !
تقریبا هم قد خود من بود
سر جلو میاره و در حالی که میخنده جواب میده .
- همه فکر میکردن حاج بابات منو زیر نظر گرفته برای تو !
صورتم توی هم جمع میشه و زورکی تک خنده ای میکنم ..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنودپنج
چیزی نمیگم و از جا بلند میشم.
حق با سیمین بود
حال روحی ام خوب نبود و بهتر بود یکم هوا عوض کنم تا حالم بهتر بشه !
به سمت کمد میرم و به دنبال لباس میگردم.
تمام لباس ها تنگ شده بود و تن نمیرفت !
مشغول گشتن به دنبال لباس میشم که کاغذی پایین میوفته .
خم میشم و برش میدارم ...
با دیدن عکس فواد زیر شکمم تیر میشه .
دست زیر شکمم میزارم و چشم هام از شدت درد روی هم میزارم .
سیمین لعنتی وقتی رفته بود لباس ها رو بیاره این عکس رو هم همراه خودش آورده بود!
پدر بچه ام همچین آدم بی وجدانی بود ؟!
حتی خودم هم داشتم شک میکردم چه برسد ...
عصبی عکس مچاله میکنم و زیر میز میندازم .
به سختی از جا بلند میشم و شنل رو برمیدارم .
تن میزنم و کیفم رو هم برمیدارم .
از اتاق بیرون میزنم و با دیدن سیمین که جلوی در ایستاده بود به سمتش میرم .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼