eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
955 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
این قلب ترک خورده‌ی من بند به مو بود من عاشق او بودم و او؛عاشق او بود...💔 شـــعر
سلام بر تو که قبل از تنم غمم را در آغوش کشیدی❤️‍🩹 :)! شـــعر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » بابا نیم نگاهی بهم میندازه و جواب میده -نمیخواد بابا ! فشارش افتاده ، یک چیز شیرین بخوره بهتر میشه . دلم آروم نمیشه اما ساکت میشم و خیره میشم توی صورت رنگ پریده پرستش. تقصیر من بود ! همه این اتفاق ها تقصیر بی منطقی و دیوانگی من بود .. در باز میشه و خاتون در حالی که لیوان به دست داره داخل میاد ‌ چشم غره ای بهم می‌ره و لب میزنه -بلند شو برو بیرون ! متعجب لب میزنم +بیرون ؟! چرا ؟!من شوهرشم ! عصبی رو بهم لب میزنه - تو اگه شوهرش بودی نمی‌گذاشتی حالش به اینجا برسه .. بلند شو برو بیرون .. زهرا بیا کمک من روی تخت بزاریمش ! شرمنده از جا بلند میشم و از اتاق بیرون می‌رم. با خارج شدنم از اتاق ،نگاهم به قطرات خون روی زمین ریخته می افته ! عصبی چشم روی هم میزارم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 مقابل پاهام میشینه و دست روی دستم می‌ذاره - بد به دلت راه ندی قربونت برما ! هیچ چیزی نمیشه ! خودت و بچه ات صحیح و سالم از اون اتاق میآید بیرون ! نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم لرزش صدام به چشم نیاد! +سیمین اگه اتفاقی افتاد میشه حواست به بچه من باشه ! قطره اشکی روی گونه اش می افته که سریع پاکش می‌کنه. -دیوونه شدی ؟! این حرفا چیه میزنی !؟ نمیدونم ... نمی‌دونستم . حالم خوب نبود و میترسیدم بچه ام هم یتیم بشه . « بچه ات هم مثل خودت بی کس و کاره» دستهام شروع به لرزیدن می‌کنه . خدا لعنتت کنه فواد . سیمین بوسه ای روی گونه ام می نشانه -انقدر توی خونه موندی این فکر و خیال ها به سرت زده ! بلند شو بریم بیرون حال ‌و هوا عوض کنی... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » بخدا که اگر پرستش من رو با این وضعیت میدید سکته میکرد ! عصبی کنار حوض توی حیاط می‌شینم و مشغول پاک شستن صورت خونی ام میشم صدای پچ پچ های اطرافم رو حس میکنم و دلم میخواد همین حالا همشون رو خفه کنم ! گند زده بودم به افطاری حاجی و همین که اون تا حالا سکته نکرده بود خودش خیلی بود ! ابی به صورتم میزارم و چشم روی هم میزارم . کاش خاتون بیرون می‌آمد و می‌گفت حال پرستش خوب شده و میخواد تورو ببینه. با شرمندگی پیشش میرفتم اما حداقل میدونستم که حالش خوبه . -خوبی ؟! سر بالا میارم و با دیدن پروانه لبخند کجی میزنم . دختر دایی شیطون و بی نمکی که نصف عمرش را خارج از کشور بود +کی اومدی دیونه ! دستی به موهای رنگ شده اش می‌کشه و ابرویی بالا میندازه. -تازه رسیدم ! اومدم افطاری شما که غوغا بپا کردی ! تک خنده ای میکنم . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » کمی جلوتر میاد - ازدواج کردی دیوونه ؟! چرا انقدر بی خبر و یهویی ؟! بچه ها میگفتن حاجی مجبورت کرده راست میگن ؟! اخمی میکنم و بی حرف بهش خیره میشم . با اینکه عین حقیقت بود ولی نمی‌دونم چرا هیچ خوشم نیومد پرستش رو اجباری بدونه . سرفه ای میکنم و باز هم آبی به صورتم میزنم . + دایی کجاست ؟! می‌فهمه دلم نمی‌خواد بهش جواب بدم -نیومده ! کار های شرکتش مونده بود . تنها سری تکون میدم و از جا بلند میشم که همراهم می ایسته‌ قَدش بلند بود ! تقریبا هم قد خود من بود ‌ سر جلو میاره و در حالی که می‌خنده جواب میده . - همه فکر می‌کردن حاج بابات منو زیر نظر گرفته برای تو ! صورتم توی هم جمع میشه و زورکی تک خنده ای میکنم .. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 چیزی نمیگم و از جا بلند میشم. حق با سیمین بود ‌ حال روحی ام خوب نبود و بهتر بود یکم هوا عوض کنم تا حالم بهتر بشه ! به سمت کمد میرم و به دنبال لباس میگردم. تمام لباس ها تنگ شده بود و تن نمی‌رفت ! مشغول گشتن به دنبال لباس میشم که کاغذی پایین میوفته . خم میشم و برش میدارم ... با دیدن عکس فواد زیر شکمم تیر میشه . دست زیر شکمم میزارم و چشم هام از شدت درد روی هم میزارم . سیمین لعنتی وقتی رفته بود لباس ها رو بیاره این عکس رو هم همراه خودش آورده بود! پدر بچه ام همچین آدم بی وجدانی بود ؟! حتی خودم هم داشتم شک میکردم چه برسد ... عصبی عکس مچاله میکنم و زیر میز میندازم . به سختی از جا بلند میشم و شنل رو برمیدارم . تن میزنم و کیفم رو هم برمیدارم . از اتاق بیرون میزنم و با دیدن سیمین که جلوی در ایستاده بود به سمتش میرم . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » حاج بابا من آدمی مثل اون رو بخواد انتخاب کنه ؟! وقتی کل اعتقادات و باور هاشون با ما فرق داشت ؟! دیوانه شده بود ! شاید هم داشت به پرستشی که بی جان روی تخت افتاده بود حسادت میکرد ! + فعلا که ما متاهلیم . بلند می‌خنده و منم به خنده می افتم . جذب بهش خیره میشم . + من باید برم پیش پرستش ! با من کاری نداری ؟! سری به نشونه منفی تکون میده که ازش فاصله میگیرم و به سمت اتاق میرم. می‌خوام در رو باز کنم که در باز میشه و خاتون بیرون میاد... با دیدن من نگاهش رو به سمت دیگه ای میدوزه - حیف این دختر که گیر تو افتاده ! تا مغز استخوانم میسوزه و میترسم از شدت فشاری که به مغزم اومد باز هم خون از بینی ام جاری بشه . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » عصبی بهش خیره میشم و نمیتونم هیچی نگم + از شما توقع نداشتم خاتون ! چیکار کردم مگه ؟! حرصی می‌خنده و نگاهی به اطراف میندازه -هیچی ! چیکار کردی ؟! مراسم بابات رو که بهم ریختی. باید یک آب قند به پرستش بدم یکی به بابات ! تا دو هفته که شدیم نقل کلام این محل ‌.. تنها سری پایین میندازم که ادامه میده - وقتی میگم حیف اون دختره به خاطر اینه که تو همیشه خدا پی آبرو ریزی هستی و اون بیچاره توی این حال خرابش پی تو میگرده بهت زده سر بالا میارم و خیره میشم به خاتون. من رو صدا زده بود ؟! این دختر همه کار میکرد تا من رو شرمنده خودش نگه داره . سریع لب میزنم ‌ +میشه برم داخل ؟! خاتون بی حرف کنار می‌کشه و من داخل میرم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛